فهرست:
برای رفتن به جلسه مورد نظر روی آن کلیک کنید:
📌 جلسه اول«1404/06/27»:
📌 جلسه دوم«1404/07/03»:
📌 جلسه سوم«1404/07/10»:
📌 جلسه چهارم«1404/07/17»:
📌 جلسه پنجم«1404/07/27»:
📌 جلسه ششم«1404/08/01»:
📌 جلسه هفتم«1404/08/08»:
📌 جلسه هشتم«1404/08/15»:
📌 جلسه نهم«1404/08/29»:
📌 جلسه دهم«1404/09/13»:
📌 جلسه یازدهم«1404/09/20»:
.
.
❇️«حدیث اخلاق استاد وحیدیزیدعزه»
.
.
💢 جلسه اول«1404/06/27»
📌🎙 برای شنیدن صوت جلسه اول اینجا را کلیک کنید.
.
.
.
🔴موضوع:
شرح خطبه ۳۴ نهجالبلاغه و حدیثی در باب محبت
🔰مقدمه: جایگاه والای کلمات امیرالمؤمنین (ع)
گفتن «قرآن کریم»، معنیش اینه که یک کرامتی داره که هر کسی دستش به قرآن نمیرسه: `لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ` (واقعه/۷۹). کلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم واقعاً آدم باید بره توسل کنه و دعا کنه و نذر کنه و حرم که میره، یکی از تقاضاهایش این باشه که مثلاً ما نهجالبلاغه بخونیم. از کلمات اهل بیت، مخصوصاً امیرالمؤمنین که خب یک ویژگی هم داره کلماتش، معمولاً محرومیم. یعنی خود طلبهها هم میبینیم که بابش برایشان باز نمیشه. و یک تعبیری از آقا (مقام معظم رهبری) دیدم که صحیفه رو هم بعد از نهجالبلاغه گفته بودن؛ یعنی گفته بودن اول نهجالبلاغه بخونید، بعد یه مدتی بعد، صحیفه. یعنی صحیفه باز یک مرحله دستنیافتنیتره چه بسا. بههرحال، باید از خدا بخواهیم خدا توفیق بده، انشاءالله این بابش برامون باز بشه.
🔰 بخش اول: فصاحت امیرالمؤمنین (ع) و حکمت تفاوت آن با کلام پیامبر (ص)
هیچ اشکالی هم نداره ما امیرالمؤمنین (علیه السلام) رو فصیحتر از رسول خدا (ص) بدانیم. به لحاظ نه عقلی و نه نقلی، ادلهای برای بالاتر ندانستن فصاحت امیرالمؤمنین (علیه السلام) حتی از رسول خدا (ص) مانعی نیست، بلکه شواهدی داره. بعضیها خیلی از این نگرانن، میگن: «چرا از این خطبهها، رسول خدا ندارن؟ چرا از این هنرنماییهای لفظی، رسول خدا اینجوری نکرده؟»
یک اشاره به این معنا تو قرآن هست که حضرت موسی (علیه السلام) وقتی خواستن مبعوث بشن، از این احساس وظیفههای ما طلبهها نداشتن! ما طلبهها وقتی بهمون یک جایی پیشنهاد میدن، سریع به این نتیجه میرسیم که بهترین گزینه برای اینجا من هستم! و دیگه شروع میکنیم از باب انجام وظیفه، اونجا رو چسبیدن و به هر ترتیبی دست و پا زدن که بریم اونجا انجام وظیفه. حضرت موسی (علیه السلام) خدا گفت: «بیا برو پیغمبر شو». گفت: `وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءًا یُصَدِّقُنِی` (قصص/۳۴)؛ «برادرم هارون از من زبانآورتر است، او را با من بفرست». این خیلی مهمه! به شما بگن: «آقا بیا برو برای این ده هزار نفر منبر برو»، «چه میدونم، تو این برنامه فعالیت کن»... نه از روی خجالت و ضعف نفس، از روی اینکه: «آقا واقعاً بین من و بین الله، فلانی بهتر از منه، بهتر از من میفهمه، بهتر از من [حرف میزنه]. برید سراغ او.» این یکی از کدهاییه که قرآن داده واسه طلبهها. طلبه اگه میبینی یکی از تو بهتره، خودت پیشنهادش بده.
و نکته بعدی این بود که پیامبر (ص) این قدرت را داشتند و اگه میخواستن، خطبههایی بالاتر از امیرالمؤمنین (علیه السلام) حتماً میگفتن، ولی چون قرار بود تفاوت قرآن با کلام عادی رسول خدا (صلوات الله علیه و آله) معلوم باشه، حضرت معمولی صحبت میکردن. کلمات رسول خدا (ص) معمولاً کلمات سادهای بوده، خیلی اینجور که شما میبینید امیرالمؤمنین (علیه السلام) [خطبه دارند]، خطبههای نبوی اونجوری نیستن ظاهراً. حضرت شعر نمیخوندن. میدونید رسول خدا (ص) شعر که میخوندن، خرابش میکردن. یکی دو تا شعر خوندن تو عمرشون، وزنش رو عوض کردن، جایگاه [کلمات] رو عوض کردن، وزنش رو به هم زدن تا فرقش با قرآن روشن باشه و نسبت شعر و اینها رو باید دفع میکردن.
🟢جلوههای بیبدیل امیرالمؤمنین (ع):
کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) ویژه است و مثل خود حضرت، واقعاً جلوهای که از امیرالمؤمنین (علیه السلام) دیده شده، نمونه نداره، حتی در معصومین. حتی بعضی جهات رسول خدا (صلوات الله علیه و آله) اجازه و اذن این سطح از جلوه در عرصههای مختلف رو خداوند متعال براشون به خاطر نکاتی نداده. مثلاً رسول خدا (ص)، توی کل عمر شریفشون نقل شده یک نفر رو به دست خودشون کشتن.
پیغمبر... من یه جایی امامت میکردم، امام جماعت بودم، این بندههای خدا، هی این پیرمرده میگفت: «حاج آقا با این نشین، این آدم عوضیه!» باز اون میگفت: «حاج آقا با اون نشین، اون خیلی آدم...». امام جماعت با همه باید بشینه، چاره نیست، امامه. حالا ما تو هیئت مدیره یکی دو تا «قتّال العرب» داریم، اونا رو میفرستیم جلو! یه چیزی شبیه «پلیس خوب و پلیس بد» که تو دنیا هست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) این نقش رو برای رسول خدا (ص) بازی میکردن، یعنی کارهای اجرایی سخت رو امیرالمؤمنین (علیه السلام) میکردن، بعد کینه و اینها میافتاد گردن ایشون.
و جلوههای متعددی از حضرت داریم. شما تو همین خطبه ۳۴ نگاه کنید؛ داره از خودشون به عنوان سردار جنگی، سردار اقتصادی، سردار علمی-فرهنگی و سیاستمدar یاد میکنه. یعنی چهار تا جلوهی ویژه رو تو همین یک خطبه میبینید که این مجموعه در یک نفر، حتی در پیامبر (ص) و سایر ائمه (علیهم السلام) در این سطح دیده نشده.
---
🟢خطبه. ** شرح {خطبه ۳۴ نهجالبلاغه} جایگاه اصحاب خاص**:
**متن خطبه:** `«أَنْتُمُ الْأَنْصَارُ عَلَى الْحَقِّ وَ الْإِخْوَانُ فِی الدِّینِ وَ الْجُنَنُ یَوْمَ الْبَأْسِ وَ الْبِطَانَةُ دُونَ النَّاسِ بِکُمْ أَضْرِبُ الْمُدْبِرَ وَ أَرْجُو طَاعَةَ الْمُقْبِلِ»`
«أَنْتُمُ الْأَنْصَارُ عَلَى الْحَقِّ»`؛ شما یاران من بر محور حق هستید. `«وَ الْإِخْوَانُ فِی الدِّینِ»`؛ شما داداشای من هستید، برادران [دینی] هستید.
🟢**خاطراتی از مهربانی و کرم امیرالمؤمنین (ع)**
[بر خلاف آنچه] میگن امیرالمؤمنین (ع) خیلی تحویل نمیگیرن و زود جواب نمیدن... این از تهمتهاست! در واقع اصلاً اینجوری نیست. خیلی مهربانن، از اونم مهربانترن. بابا دیگه... بابای امت! حالا من داستان خیلی از این جریانات زیاد دارم که تو اربعین مثلاً میرید بیچاره میشید، تو نجف معمولاً آدم یه بیچارگی پیدا میکنه، نجف موکب کمه. هر دفعه یه جوری باباییِ خودشون رو به رخ آدم میکشن، بعد شیرینیشو میفهمی.
🔸خاطره اول (گرسنگی در نجف):
یه بار من گشنه مونده بودم. روم نمیشد با لباس [روحانیت] برم تو صف وایسم. واقعاً دیگه دم غروب داشتم غش میکردم نزدیک اذان. یه نگاهی کردم سمت گنبد حضرت... بعد یهو یکی تو کوچه نمیدونم چی بود، یه ساندویچ داد، دو تا کباب شامی لاش بود، خیلی هم خوشمزه بود! گفتم: «حالا من اینو کجا بخورم؟» دیدم یه مسجدی اونجا صدای قرآن میاد، بغل همونجا. رفتم تو مسجد، آخر مسجد نشستم خوردم. دیدید که آدم تو اربعین به عدد انفاس خلائق چیز میخوره، ولی این تو ذهن من مونده، مزهاش بینظیر! بعد بیجا شدیم، یه دفعه سیدی اومد... ما رو برد یه خونهای تو این کوچه پسکوچههای نزدیک حرم. خیلی هم نزدیک حرم بود. دو روز از ما پذیرایی کرد.
🔸خاطره دوم (پیادهروی بعد از اربعین):
ما یه سفری بعد از اربعین گفتیم پیاده برگردیم نجف. با چند تا از دوستان پیاده راه افتادیم. حول و حوش بیست و هشتم صفر بود، موکبها جمع شده بودن. یهو دیدیم یه خیمهای کنار جادهست، گفتیم بریم یه چایی بخوریم. رفتیم تو، دیدیم دو تا سید و دو تا شیخ نشستن. یه قابلمهای هم رو آتیشه. به ما گفتن: «بفرمایید غذا!» ما گفتیم: «نه، ما فقط چایی...» گفتن: «نه، باید بخورید!» یه غذایی آوردن... گوشتهای مکعبیِ سرخشده با پیاز و سماق و... با نون سمّون داغ! یعنی من تو عمرم همچین چیزی نخورده بودم! یکی از اونهایی که اونجا بود، پسر یکی از قضات شهید [عراقی] بود. گفت: «امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای خودش زاهد بود، برای مهموناش اتفاقاً سفرهدار بوده.» بعد یاد اون قضیه اون پیرمرده افتادیم که رفته بود خونه امام مجتبی (ع) غذا خورده بود، بعد داشت جمع میکرد ببره. گفتن: «برای کی میبری؟» گفت: «برای همسایهمون که میگن خیلی فقیره، علی بن ابیطالب!» گفتن: «آقا! این خونه همونه! اینجا سفرهی همون آقاست که نون جوی خشک میخورد!»
🟢**ادامه شرح خطبه: اصحاب، سپر و رازدار امام**
`«وَ الْجُنَنُ یَوْمَ الْبَأْسِ»`؛ شما پناهگاهها و سپرها و وقایههای «یوم البأس» هستید. در روز شدت و سختی، شما پناهگاهید. خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از رسول خدا (ص) اینجوری بودن. تعبیرشون چیه؟ میگن: «کُنَّا نَتَّقِی رَسُولَ اللَّهِ بِأَنْفُسِنَا» (شبیه به این مضمون در منابع مختلف نقل شده)؛ «ما با بدنهامون از رسول خدا (ص) مراقبت میکردیم». یعنی کار انقدر جدی شده بود که خودمون رو میانداختیم جلوی تیغ و تیر و شمشیر که به حضرت اصابت نکنه. شما «جُنَن یوم البعث» هستید.
`«وَ الْبِطَانَةُ دُونَ النَّاسِ»`؛ شما صاحبان سرّی هستید جدا از مردم. یعنی آدم میتونه با شما راحت باشه. یه درد دلهایی گاهی اوقات ولیّ جامعه داره، با هیچکی نمیتونه بگه جز اصحاب سرّ. «بطانه» به کسی میگن که تو باهاش درد دل میکنی، مشکلاتتو میگی. و جالبه این اصحاب سرّ، خیلیهاشون ایرانی بودن! اینم از عجایبه. سلمان، یونس بن ظبیان، محمد بن سنان هم ظاهراً ایرانیه. اینایی که حضرات یه چیزایی بهشون میگفتن که به بقیه نمیگفتن، توشون ایرانی زیاد بود. عقلشون خوب بوده، ظرفیتشون بالا بوده.
`«بِکُمْ أَضْرِبُ الْمُدْبِرَ وَ أَرْجُو طَاعَةَ الْمُقْبِلِ»`؛ بالاخره هر چقدر هم آدم قوی باشه، یک دستی میخواد که با اون قدرت خودش رو اعمال کنه. حضرت میگن: «من به وسیله شما، پشتکرده [به حق] را میزنم (یا برمیگردانم) و امید دارم که رویآورنده [به حق] را به اطاعت بکشم». چون «ضرب» هم به معنای زدن و هم برگرداندن و... است؛ کلمهی ذوالوجوهیه. و با شماست که من از «مقبل» (رویآورنده) امید اطاعت دارم. یعنی کسانی که توی تیم ما هستن، نگاه میکنن به شماها و طاعت [میکنند]. واقعاً هم انصار شخص خیلی مهمن، دور و بریها خیلی مهمن.
---
🔰بخش دوم: حقوق متقابل امام و امت
قسمت دوم خطبه: `«فَأَعِينُونِي بِمُنَاصَحَةٍ خَلِيَّةٍ مِنَ الْغِشِّ وَ سَلِيمَةٍ مِنَ الرَّيْبِ»`؛ «پس مرا یاری کنید با خیرخواهیای که از دغلکاری تهی و از شک و تردید سالم باشد».
بعد میفرماید: `«فَوَاللَّهِ إِنِّي لَأَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ»`؛ «به خدا قسم من سزاوارترین مردم به مردم هستم». یعنی من از خود شما به شما اولیترم. بعد شروع میکنه حقوق رو شمردن. این خیلی مهمه:
🟢حقوق امت بر امام:
- **«أَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ فَالنَّصِیحَةُ لَکُمْ»**: حق شما بر من، خیرخواهی برای شماست.
- **«وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ عَلَیْکُمْ»**: و اینکه بیتالمال شما رو کامل به شما برسونم.
- **«وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْلَا تَجْهَلُوا»**: و آموزش شما تا جاهل نمانید.
- **«وَ تَأْدِیبُکُمْ کَیْمَا تَعْلَمُوا»**: و تأدیب و تربیت شما تا [آنچه را آموختید] به کار ببندید.
🟢حقوق امام بر امت:
- **«وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَةِ»**: حق من بر شما، وفاداری به بیعت است.
- **«وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ»**: و خیرخواهی برای من، چه در حضور و چه در غیاب.
- **«وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکُمْ»**: و اجابت کردن، هنگامی که شما را فرا میخوانم.
- **«وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکُمْ»**: و اطاعت کردن، هنگامی که به شما امر میکنم.
🟢نکته کلیدی: اطاعت، مشروط به زمان امر است
نکتهی قشنگش اینه: اطاعت، مال «حین امر کردن» است. یعنی قبل از اینکه امام امر کنه، جای بحث هست. یعنی وقتی مشورت میکنیم، شما باید نظر بدی. باید بگی: «آقا به نظر من اینجوری نیست». این میشه «النصیحة». اما وقتی امر صادر شد، دیگه جای اطاعته. این خیلی نکتهی دقیقیه که حضرت اشاره میکنه.
---
🔰 بخش سوم: شرح دو حدیث اخلاقی
🔸 ۱. پاداش الهی برای امیرالمؤمنین (ع) در دفاع از پیامبر (ص)
حدیثی از امام صادق (علیه السلام) هست که میفرماید: «روزی جبرئیل نازل شد و به پیامبر (ص) گفت: خداوند به خاطر صبر علی (ع) در روز احد و دفاع او از تو، به او پاداش میدهد». ملائکه تعجب کرده بودند که چطور یک نفر به تنهایی از پیامبر (ص) دفاع میکند و بقیه فرار کردهاند. پیامبر (ص) فرمودند: «پاداش او چیست؟» جبرئیل گفت: «خداوند او را مأمور قبض روح تو قرار داده است». پیامبر (ص) علی (ع) را خواستند و این خبر را به او دادند. حضرت گریه کردند. پیامبر (ص) پرسیدند: «آیا از مرگ بیتابی میکنی؟» فرمود: «نه، از فراق شما گریه میکنم.» بعد حضرت فرمود: «ملائکه در غسل و کفن به تو کمک خواهند کرد و تو اولین کسی هستی که بر من نماز میخوانی و آخرین کسی هستی که از قبر من جدا میشوی.» **[مضمون روایتی از کتاب *الکافی*، ج ۱، ص ۴۵۸ و *بحارالانوار*، ج ۲۲، ص ۵۰۹]
🔸 ۲. محبت به زنان از اخلاق انبیاست
بریم سراغ حدیثی که اول بحث خوندیم. از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمودند: `«إِنَّ مِنْ أَخْلَاقِ الْأَنْبِیَاءِ حُبَّ النِّسَاءِ»`؛ «همانا از اخلاق پیامبران، محبت به زنان است.»[*الکافی*، ج ۵، ص ۳۲۰]
دوست داشتن زن، از اخلاق انبیاست. البته این حب، شهوترانی نیست. از روی معرفته. چون زن مظهر اسم «ربّ» خداست. همونطور که خدا ربّ العالمینه، زن هم ربّ البیته. این «حبّ» از روی معرفت به جایگاه زن در نظام خلقت است که خداوند او را مایهی آرامش قرار داده: `«لِتَسْkُنُوا إِلَیْهَا»` (روم/۲۱)؛ «تا در کنار او آرامش یابید». ازدواج بستر رشده. اونایی که ازدواج نکردن، نصف دینشون کامله! اونایی که ازدواج کردن፣ تازه اول گرفتاریهاشونه! [خنده] ولی کمال هم در همین است.
---
🔸 موضوع جلسه آینده: نقش محبت در تربیت است
بحث ما انشاءالله از جلسه آینده، «نقش محبت در تربیت» خواهد بود. کلید تربیت, محبته. `«فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»` (آل عمران/۱۵۹)؛ «پس به برکت رحمت الهی، در برابر آنان نرم و مهربان شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده میشدند». یعنی اگر بخوایم کسی رو جذب کنیم و تأثیری روش بذاریم، کلیدش محبته.
**«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»**
«پایان جلسه اول»
----------------------------------------------------------
.
.
💢 جلسه دوم«1404/07/03»
.
.
📌🎙 برای شنیدن صوت جلسه دوم اینجا را کلیک کنید.
🔴 موضوع:
خطبه کوتاه 118 نهج البلاغه
.
🔰 مقدمه: خطر تعریف و تمجید نابجا
🟢 احتیاط در توصیف دیگران
عرضم به حضور شما، در آن خطبه کوتاه (اشاره به **خطبه 118 نهج البلاغه**)، حضرت صالحین از اصحاب خودشان را توصیف میکنند. انسان در تعریف کردن و توصیف کردن باید بسیار محتاط باشد. تعریف کردن یک عامل خیلی خوب برای جذب است و واقعاً تأثیر میگذارد. مردم خوششان میآید که از آنها تعریف کنی؛ دست بگذاری روی شانهشان، مردم جذب تعریف میشوند. منتها چون آسیبهای خطرناکی هم دارد، مخصوصاً برای کسانی که ظرفیتش را ندارند، ممکن است کار شما راه بیفتد اما طرف مقابل آسیب ببیند. شما میگویید: «چه سریع، چه دمی، عجب پایی!» و کارتان راه میافتد، ولی او آسیب میبیند و این برایش خطرناک است. مؤمن نباید به قیمت آسیب زدن به دیگران کار خودش را راه بیندازد. شما شاید محبوبالقلوب شوی و بگویند: «چه حاج آقای خوبی، چه حاج آقای مهربانی، چه حاج آقای اجتماعی، چقدر روابط عمومیاش خوب است!»، ولی خوبی نباید به قیمت آسیب زدن به دیگران باشد. لذا برخی حرفها، ولو درست باشند، انسان باید مراعات کرده و نگوید. البته این موضوع تعادلی دارد که انسان باید حد آن را پیدا کرده و مراعاتش بکند.
🟢 تأملی بر آیه قصاص هابیل: مدح یا مذمت؟
در مورد این آیه، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، «**لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقتُلَني ما أَنا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيكَ لِأَقتُلَكَ**» **(سوره مائده، آیه ۲۸)**، عموماً مفسرین این کار حضرت هابیل (سلام الله علیه) را تحسین کردهاند. عموم مفسرین گفتهاند: «چه پسر خوبی، چقدر مهربان، چه مؤمنی!» و بعضاً از آن استفاده اخلاقی نیز میکنند. اما یکی از مفسرین آمده و گفته این آیه در مقام مذمت است و خدا این آیه را آورده تا هابیل را بابت این حرفش مذمت کند. مرحوم آیتالله شیرازی نیز همین نظر را داشتند. من کس دیگری را، حداقل در میان علمای خودمان، سراغ ندارم که این حرف را زده باشد. چرا مذمت؟ ایشان میگفتند: «با این کار، طرف مقابل را برای قتل خودت تشجیع (تشویق) میکنی. اتفاقاً اگر دلسوز او باشی، باید بگویی که اگر به طرف من بیاید، تکهتکهاش میکنم.» این نه از باب اینکه من آدم بدی هستم، بلکه اتفاقاً از این باب است که من دلسوز خودم و خودت هستم.
🟢 لزوم اعتدال در رفتار و خطر شخصیتسازی کاذب
لذا بعضی وقتها بداخلاقی و تندی یا مثلاً تعریف نکردن، از روی مهربانی است. به یاد دارم که مرحوم آیتالله خوشوقت تعمد داشتند پشت سر کسی نماز نخوانند. عجیب است، نه؟ روحیهشان اینطور بود. با اینکه در نگاه بدوی شاید کسی بگوید این کار خوبی نیست. آقای خوشوقت میگفتند که علامه طباطبایی هیچوقت امام جماعت نشدند؛ ما ندیدیم ایشان امام جماعت شوند. خود آقای خوشوقت هم، به گفته برخی رفقا، هیچوقت مأموم نشدند. سبک ایشان اینگونه بود. تعریف نابجا، طرف مقابل را نابود میکند و انسان باید خیلی محتاط باشد.
البته یک جایی هم لازم است که انسان عادلانه و معتدل، نکاتی را بگوید. حضرت امیرالمؤمنین (ع) نیز در سه خط از رفقایشان تعریف کردند؛ آن هم رفقای بسیار ویژه که «اخوان» حضرت بودند. ایشان چند خطی در وصفشان گفتند و سپس ادامه دادند. این توصیفات نیز بیشتر جنبه توصیه داشت. یعنی توصیفِ توصیهای بود. مثلاً آنجایی که حضرت درباره قبیله «مَذحِج» صحبت میکنند، هم آنها را توصیف میکنند و هم توصیه میکنند که بیایید با هم به جنگ آنها برویم. این یک نکته.
🟢 اخوت با امیرالمؤمنین (ع): شیرینترین تعبیر
شیرینترین تعبیری که شاید در این خطبه آمده، تعبیر «**و اخوانٌ فی الدین**» است. اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) کسی را «داداش» خطاب کند، احساس خوشبختی بزرگی است. برادر امیرالمؤمنین شدن، بسیار شیرین و لذیذ است. یکی از دوستان پیشنهاد قشنگی داد و گفت که در **حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه**، حضرت ویژگیهای یک «**اخٌ فی الله**» (برادر خدایی) را بیان میکنند. خوب است نگاهی به آن بیندازیم تا ببینیم چگونه میتوان با امیرالمؤمنین (ع) اخوت پیدا کرد. آنجا حضرت میفرمایند: «**کانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ فِی اللَّهِ...**» و ویژگیهایی را برمیشمرند که او را برایشان محبوب کرده بود.
🟢 کلیدهای رفاقت با امیرالمؤمنین (ع): سورههای «توحید و واقعه»
اما قبل از آن، نکتهای را بگویم. در روایات آمده است کسی که میخواهد با امیرالمؤمنین (ع) رفیق شود، شبهای جمعه سوره واقعه بخواند. این روایت بسیار زیبایی است. دو سوره در قرآن نسبت ویژهای با امیرالمؤمنین (ع) دارند: یکی سوره **توحید (قل هو الله احد)** و دیگری سوره **واقعه**. البته کل قرآن در وصف علی (ع) است؛ به قول شاعر: «قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد / ایمان به جز از مهر علی مایه ندارد» یا «گفتم بروم سایه لطفش بنشینم / دیدم که علی نور بود، سایه ندارد».
🔸 سوره توحید: نقدی بر ترجمه رایج
در مورد ترجمه آیه اول سوره توحید، «**قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ**» **(سوره توحید، آیه ۱)**، یک اشکال معروف وجود دارد. اغلب ترجمهها آن را به صورت موصوف و صفت معنا میکنند: «بگو اوست خدای یگانه». در حالی که «اللهُ احدٌ» مبتدا و خبر است، نه موصوف و صفت. این دو معنای بسیار متفاوتی دارند. اگر «هو» را ضمیر شأن بدانیم، معنا این میشود که: «داستان از این قرار است: الله احد است.» احد نیز غیر از واحد است؛ احدی که دومی برای او متصور نیست. روایتهای بسیاری به این مضمون داریم که در عالم فقط خداست. ذکر «یا هو، یا من لا هو الا هو» نیز به همین معنا اشاره دارد که در عالم، جز خدا نیست و «هو» به هر چیز قابل اشارهای دلالت دارد. این راه، از طریق اتصال با باب علم نبی، یعنی امیرالمؤمنین (ع)، گشوده میشود: «**ما من علم الا و انا افتحه**».
🔸 سوره واقعه: سوره شکر و تسبیح
سوره واقعه نیز شأن نزول جالبی در ارتباط با امیرالمؤمنین (ع) دارد. حضرت میفرمایند من اولین کسی بودم که نماز میخواندم. از پیامبر (ص) پرسیدم در سجود چه بگویم؟ آیه «**فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْأَعْلَى**» **(سوره اعلی، آیه ۱)** نازل شد و قرار شد در سجده بگوییم: «سبحان ربی الاعلی و بحمده». سپس پرسیدم در رکوع چه بگویم؟ آیه «**فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ**» **(سوره واقعه، آیات ۷۴ و ۹۶)** نازل شد و قرار شد بگوییم: «سبحان ربی العظیم و بحمده». این آیه دوم، دو بار در سوره واقعه تکرار شده است و به نظر میرسد آیه طلایی و جانِ این سوره باشد. فقها نیز فتوا میدهند که بهترین ذکر برای رکوع همین ذکر است. پس میبینیم که تسبیح، راز اتصال و رفاقت با امیرالمؤمنین (ع) است.
🟢حکمت، میوه درخت شکر
کسی که میخواهد از رفقای امیرالمؤمنین (ع) شود، باید سوره واقعه را بخواند. این سوره، کل داستان هستی از ابتدا تا انتها را تعریف میکند و جایگاه انسانها را مشخص میسازد. اگر کسی بتواند داستان هستی و اتفاقات عالم را به درستی تحلیل کند، وارد «دارالحکمه» امیرالمؤمنین (ع) شده است. حکمت چیست؟ خداوند میفرماید: «**وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ**» و بلافاصله ادامه میدهد: «**أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ**» **(سوره لقمان، آیه ۱۲)**. حکمت، اوج شکر است و بستر آن شکر است. آدم شاکر به حکمت میرسد.
🔸 ارکان سهگانه شکر: معرفت، احساس و عمل
شکر یک مجموعه سهگانه است: **معرفتی** (شناخت)، **احساسی** (حس) و **عملیاتی** (رفتار). اصل شکر، دیدن و معرفت است، لذا در مقابل «کفر» به معنای «پوشاندن و ندیدن» قرار گرفته است.
🔸 ذهن «کَنود» انسان و تمایل به دیدن تلخیها
ما انسانها عادت داریم قسمتهای تلخ و منفی را ببینیم. ذهن ما به طور طبیعی به سمت حوادث ناگوار کشیده میشود. این همان ویژگی «**کَنود**» (ناسپاس) بودن انسان است. در جامعه نیز اگر از خوبیها بگویی، ممکن است مورد حمله قرار بگیری، در حالی که ما بدون تردید جزء بهرهمندترین مردم دنیا هستیم. رسانههای داخلی و خارجی، اصولگرا و اصلاحطلب، همگی ناخواسته در حال پمپاژ روحیه ناشکری و کفران نعمت هستند. اگر شاکر نباشیم و شکر کردن را یاد نگیریم، حکیم نخواهیم شد و داستان خلقت را درک نخواهیم کرد.
🔸 نقد نگاه ناشاکرانه در تحلیلهای سیاسی و اجتماعی
رکن اول حکمت، درست دیدن و درست تحلیل کردن است. وقتی میگویند «جبهه مقاومت شکست خورد» و لیستی از خسارتها را ردیف میکنند، این یک تحلیل غیرشاکرانه است. اگر قرار بود واقعه کربلا را اینگونه گزارش کنیم، باید میگفتیم: «در نصف روز، تمام فرماندهان ترور شدند، رهبری مجموعه کشته شد، تمام زیرساختها از بین رفت و هیچ ضربه مهمی به دشمن وارد نشد.» این خوانشِ ظاهری و نزدیکبین، ندیدن دست خداست و بسیار خطرناک است. اگر آن روز کسی میگفت چند سال بعد تمام قاتلان نابود میشوند، به او میخندیدند و میگفتند شعار نده. متأسفانه امروز نیز برخی آیه «**إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُركُم**» **(سوره محمد، آیه ۷)** را شعار میدانند.
🔸 تسبیح: شاهکلید رفاقت با امیرالمؤمنین (ع) و راز تسلیم
رفاقت با امیرالمؤمنین (ع) شرطش تسبیح است. تسبیح یعنی خدا را همهکاره دانستن. بدترین تهمت به خدا این است که بخشی از خلقت را خارج از اراده او بدانیم. همه چیز «**مِن عند الله**» است و در ظرف اراده الهی شکل میگیرد. همه چیز زیبا، بهجا و بهموقع است.
🔸 اراده الهی و نقاشی دقیق خداوند در عالم
نقاشی خدا همیشه زیباست، هرچند ما در لحظه متوجه آن نشویم. شهادت سید رضی موسوی را ببینید. در همان حکمت (۲۸۹ نهج البلاغه)، حضرت در وصف برادر خداییاش میفرماید: «**کان ضعیفاً مستضعفاً**». ما همیشه در ظاهر ضعیف و مستضعف بودهایم. امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «**ما کان لنا من النصر بالکثرة**» (پیروزی ما هیچگاه به خاطر کثرت جمعیت نبود). ما هیچگاه توازن نظامی با دشمنانمان نداشتیم. شهادت سید رضی در ۶۳ سالگی، با آن همه شکوه و هزینهای که دشمن برایش کرد، با آن تشییع باعظمت و برکاتی که پس از آن داشت، آیا زیبا نبود؟ این سید زنده است. قصه شکستن مکرر شیشه ضریحش را شنیدهاید؟ گویا میخواهد بیواسطه با مردم سخن بگوید.
🔸 مکر الهی و حفظ رهبری در بحرانها
خداوند کارش را به خوبی بلد است. مکر دشمنان نیز خارج از تدبیر الهی نیست: «**وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ**» **(سوره آل عمران، آیه ۵۴)**. خداوند در همین جنگ دوازده روزه، رهبری ما را حفظ کرد. بمبهای زیادی عمل نکرد و تدبیر الهی مانع از موفقیت دشمن شد. کار، کار خداست، هرچند دیگران آن را به نام خودشان فاکتور کنند.
🟢 توحید در برابر شرک: ریشه آرامش و استرس
🔸 تسلیم در برابر مقدرات الهی
در زندگی فردی نیز باید تسلیم بود. تاریخ ازدواج، نوع همسر و حتی جدایی، همه مقدر شده است. وظیفه ما انجام تکالیف است و باید بنشینیم و نقاشی خدا را تماشا کنیم. نباید غیر خدا، حتی خودمان را، بیش از حد پررنگ کنیم.
🔸 نماد تسلیم در رکوع نماز آیات
تسبیح در رکوع («سبحان ربی العظیم و بحمده») نماد تسلیم است. گویی گردن را برای شمشیر تقدیر آماده کردهای. به همین دلیل در نماز آیات که هنگام وقوع بلایا خوانده میشود، تعداد رکوعها بیشتر است تا این تسلیم را به نمایش بگذارد. باید باور داشت که هیچ زمینی بدون اذن خدا نمیلرزد: «**مَا يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلَا مُمْسِكَ لَهَا**» **(سوره فاطر، آیه ۲)**.
🔸 شرک؛ بزرگترین عامل استرس
اعتقاد به اینکه همهچیز، خیر و شر، نفع و ضرر، از جانب یک مبدأ است (توحید)، ریشه آرامش است. در مقابل، ثنویت و اعتقاد به دو مبدأ خیر و شر، بزرگترین عامل استرس است. چنین فردی مانند پر کاهی در باد است («**فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ**» **(سوره حج، آیه ۳۱)**) و دائماً در اضطراب است که نکند کار دشمن بود، نکند توطئه بود. هیچچیز مانند شرک انسان را نابود نمیکند.
🟢وعده الهی در برابر وسوسه شیطان
🔸 وعده فقر از شیطان در مقابل وعده مغفرت از خدا
شیطان، انسان را از فقر میترساند: «**الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ**» **(سوره بقره، آیه ۲۶۸)**. او با القای اینکه «لیاقت نداری»، ترسهای مذهبی و معنوی را در دل انسان میاندازد. در مقابل، خداوند وعده ثروت نمیدهد، بلکه وعده مغفرت میدهد: «**وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا**» **(سوره بقره، آیه ۲۶۸)**. یعنی به من خوشبین باش، من میبخشم. آن مؤمن در سوره یس نیز پس از شهادت آرزو میکند: «**يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي**» **(سوره یس، آیات ۲۶-۲۷)**. او دوست دارد مردم بدانند خدا چقدر بخشنده است. این تشویق به گناه نیست، بلکه تشویق به امید به خداست.
🔸 امید به غفران بیپایان الهی
هر وضعیتی که داشته باشی، خدا میبخشد. نباید بگویی: «من دیگر آدم نمیشوم». خداوند هنرمندی است که گناهان را به حسنات تبدیل میکند: «**يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ**» **(سوره فرقان، آیه ۷۰)**. در روایت آمده است حتی اگر قاتل هفتاد پیامبر بین رکن و مقام باشی و توبه کنی، خدا میپذیرد.
«پایان جلسه دوم»
------------------------------------------------------------
💢 جلسه سوم«1404/07/10»
📌🎙 برای شنیدن صوت جلسه سوم اینجا را کلیک کنید.
.
.
.
🔴 موضوع:
تحلیل خطبه ۱۱۹ نهجالبلاغه
«منشور یاری امام در عصر حاضر»
.
.
🔰 مقدمه: اوصاف یاران حقیقی(خطبه ۱۱۹ نهجالبلاغه)
🔹 خطبه ۱۱۹ نهجالبلاغه را با همدیگه میخواندیم و به آنجا رسیدیم که حضرت در حال توصیف یاران خود بودند؛ توصیفی که هم وصف بود و هم توصیه. ایشان اینگونه شروع کردند:
> **«أَنْتُمُ الْأَنْصَارُ عَلَى الْحَقِّ، وَ الْإِخْوَانُ فِي الدِّينِ، وَ الْجُنَنُ يَوْمَ الْبَأْسِ، وَ الْبِطَانَةُ دُونَ النَّاسِ»**
> (شما یارانِ بر محور حق، برادرانِ در دین، سپرهای روز سختی و محرمان راز من در میان مردم هستید).
> `[منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۹]`
این عبارت، علاوه بر توصیف یاران، کدی است برای کسانی که میخواهند در مسیر برادری با امیرالمؤمنین (ع) قرار گیرند.
🟢 ۱. تحلیل اوصاف یاران حقیقی
🔹 الف) «اَلْجُنَنُ يَوْمَ الْبَأْسِ»: سپر بودن در روز سختی
حضرت میفرمایند شما در روز سختی، **«جُنَن»** (سپرها) هستید. یعنی خود را در خط مقدم قرار میدهید تا آسیبی به امام نرسد. بسیار زشت است که برخی توقع دارند رهبر جامعه خود به خط مقدم برود. خدا آن روز را نیاورد که رهبر مجبور شود به خط مقدم برود؛ اصلاً رهبر باید در قلب یارانش محفوظ باشد. همانطور که اصحاب سیدالشهداء (ع) تا زمانی که زنده بودند، نگذاشتند آسیبی به امامشان برسد.
قانون این نیست که امام شخصاً به میدان جنگ برود؛ بلکه باید آنقدر فدایی داشته باشد که نیازی به حضور مستقیم او نباشد. این اصل، ریشه در این کلام نورانی پیامبر اکرم (ص) دارد:
> **«مَثَلُ الْإِمَامِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ إِذْ تُؤْتَى وَ لَا تَأْتِي»**
> (مَثَل امام، مَثَل کعبه است که به سویش میروند و او به سوی کسی نمیآید).
> `[منبع: بحار الأنوار، ج ۳۶، ص ۳۳۸]`
این مدل رهبری «امامی» با مدل «پیغمبری» تفاوت دارد. پیامبر اکرم (ص) اینگونه توصیف شدهاند: **«طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ»** (پزشکی بود که خود برای درمان در میان مردم میگشت) `[منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۸]`. اما پس از ایشان، وظیفه امت است که به سوی امام حرکت کند.
🔹 ب) «اَلْبِطَانَةُ دُونَ النَّاسِ»: محرم اسرار بودن
«بِطان» به آستر و لباس زیرین گفته میشود که کاملاً به بدن چسبیده است. «بطانه» به فردی اطلاق میشود که محرم اسرار حاکم است و از رازهایی خبر دارد که دیگران از آن بیاطلاعند. یاران حقیقی، کسانی هستند که امام با آنها راحت است و دردها و غمهایش را با آنان در میان میگذارد.
این مفهوم قرابت، در قرآن کریم برای توصیف رابطه زن و شوهر به کار رفته است:
> **«هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ»**
> (آنان لباس شمایند و شما لباس آنهایید).
> `[منبع: سوره بقره، آیه ۱۸۷]`
زن و شوهر از عیوب یکدیگر به گونهای باخبرند که هیچکس دیگر نیست و وظیفه دارند پوشاننده هم باشند. یاران خاص امیرالمؤمنین (ع) نیز چنین جایگاهی داشتند. آنان «بطانه» بودند؛ یعنی این سطح از صمیمیت برای عموم مردم نبود، اما برای ایشان فراهم بود. خود حضرت از نبودِ افرادی که ظرفیت تحمل علم و اسرار ایشان را داشته باشند، گلایه کردهاند:
> **«إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً»**
> (همانا در اینجا [اشاره به سینه مبارک] دانش فراوانی است، ای کاش حاملانی برای آن مییافتم).
> `[منبع: نهجالبلاغه، حکمت ۱۴۷]`
قصه آقای سید کریم پینهدوز و تشرفش نمونهای از این رابطه صمیمی و درددل کردن است.
🟢۲. پاسخ به شبهات معاصر: ضرورت حاکمیت و ولایت مطلقه
امروز، جبهه کفر در یک سو و نماینده جبهه حق در سوی دیگر ایستاده است. جای تعجب است که برخی در این مسیر تردید میکنند. باید دانست که یاری امام، هزینه و فداکاری میطلبد.
یکی از شبهات رایج، مسئله «ولایت مطلقه» است. در پاسخ باید گفت تمام حکومتهای دنیا نوعی از ولایت مطلقه را دارند. کدام کشور است که حاکمیت آن، اختیاراتی فراتر از قانون برای مصالح کلان جامعه نداشته باشد؟ اختیارات رئیسجمهور آمریکا، پادشاه انگلستان یا حاکمان چین را بررسی کنید. حکومت ذاتاً یعنی قدرتی نهایی که بتواند تصمیمات الزامآور بگیرد. این ضرورت در کلام امیرالمؤمنین (ع) نیز آمده است:
> **«لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ»**
> (مردم را حاکمی لازم است، خواه نیکوکار یا بدکار).
> `[منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۴۰]`
اینکه یک حاکم دستور تخریب یک ملک برای ساخت بزرگراه یا اعلان جنگ را صادر میکند، تجلی همین اختیارات مطلقه برای اداره کشور است. بنابراین، این انتقادات مبنای دقیقی ندارد.
🟢 ۳. وظیفه اصلی یاران: مبارزه با «رَیب» (شک و تردید)
بزرگترین ابزار شیطان برای سست کردن یاران حق، القای **«رَیب»** یا همان شک و تردید است. شیطان به سراغ شما میآید و میپرسد: «اگر ما بر حقیم، پس چرا این مشکلات وجود دارد؟» بسیاری از انتقادات و نارضایتیهای امروز (مثلاً در مورد وضعیت اقتصادی) از همین شکها نشأت میگیرد.
**وظیفه اصلی یک یار حقیقی، برطرف کردن این شبهات به صورت علمی، عملی و معنوی است.** باید خود را از «ریب» پاک کرد تا در بزنگاهها، مانند عمار یاسر که فریب قرآنهای بر سر نیزه را نخورد، استوار ماند. چرا عمار استوار ماند؟ چون «ریب» نداشت و از علم و بصیرت برخوردار بود.
امیرالمؤمنین (ع) راه یاری کردن خود را اینگونه مشخص میفرمایند:
🔹 *«فَأَعِينُونِي بِمُنَاصَحَةٍ خَلِيَّةٍ مِنَ الْغِشِّ، سَلِيمَةٍ مِنَ الرَّيْبِ»**
> (پس مرا با خیرخواهیای یاری کنید که از خیانت و دغلکاری تهی، و از شک و تردید سالم باشد).
> `[منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۹]`
کمک کردن به امیرالمؤمنین (ع) امروز، یعنی کمک کردن به پرچم و نائب ایشان، که دو شرط اساسی دارد:
🔹 الف) «مُنَاصَحَةٍ خَلِيَّةٍ مِنَ الْغِشِّ» (خیرخواهیِ عاری از خیانت)
«نُصح» یعنی خیرخواهی و «غِش» یعنی ناخالصی و فریب. یاری ما باید یک خیرخواهی خالصانه باشد، نه اینکه در ظاهر نصیحت کنیم اما در باطن نیت دیگری داشته باشیم. این «غِش» در واقع همان نفاق است. منافق صرفاً کسی نیست که در باطن کافر و در ظاهر مسلمان است؛ نفاق عملی خطرناکتر است. امام صادق (ع) میفرمایند:
> **«مَنْ خَالَفَتْ سَرِيرَتُهُ عَلَانِيَتَهُ فَهُوَ مُنَافِقٌ»**
> (هر کس باطن و درونش با ظاهر و بیرونش مخالفت کند، او منافق است).
> `[منبع: اصول کافی، ج ۲، ص ۲۹۵]`
🔹 ب) «سَلِيمَةٍ مِنَ الرَّيْبِ» (یقینِ عاری از شک)
یاری ما باید عاری از شک و تردید باشد. بهترین راه برای رسیدن به این مرحله، این است که انسان شبهات خود را بنویسد، نزد یک عالم برود و آنها را یک به یک حل کند. باقی ماندن در حالت شک و تردید و غر زدن، هم خود انسان را نابود میکند و هم جبهه حق را تضعیف مینماید.
🟢 ۴. اوج محبت امام و نتیجهگیری نهایی
امیرالمؤمنین (ع) برای نشان دادن انگیزه الهی خود در رهبری، قسم یاد میکنند:
🔹 **«فَوَاللَّهِ إِنِّي لَأَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ»**
> (پس به خدا سوگند که من از همه مردم به خودشان سزاوارتر و دلسوزترم).
> `[منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۹]`
هیچکس مانند ایشان غصه مردم را نمیخورد. این دلسوزی در فرمان تاریخی ایشان به مالک اشتر نیز موج میزند، آنجا که فرمودند مردمی که بر آنها حکومت میکنی:
🔹 **«إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ»**
> (یا برادر دینی تو هستند، یا در آفرینش همانند تو میباشند).
> `[منبع: نهجالبلاغه، نامه ۵۳]`
🔹 حضرت در پایان خطبه، با امید به یاران خود میفرمایند:
**«بِهِمْ أَضْرِبُ الْمُدْبِرَ وَ أَرْجُو طَاعَةَ الْمُقْبِلِ»** (به وسیله شماست که با پشتکنندگان به حق میجنگم و به اطاعت رویآورندگان امیدوارم) `[منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۹]`.
🔹 نتیجهگیری و دعای پایانی:
اگر میخواهید یار امام باشید، این دو شرط را در خود تقویت کنید: شبهات را برطرف کنید و نیت را برای خدا خالص کنید. آن وقت در بزنگاهها کم نمیآورید و مانند توابین نمیشوید که دیر به فکر یاری افتادند. الان وقت یاری کردن است.
بهترین یاری، برطرف کردن شبهات به صورت علمی و خالصانه بودن در مسیر حق است تا انسان دچار سرنوشت تلخ «توابین» نشود؛ کسانی که در لحظه نیاز امام خود را یاری نکردند و بعداً پشیمان شدند.
🟢 خلاصه بحث:
این سخنرانی، تحلیلی عمیق بر **خطبه ۱۱۹ نهجالبلاغه** است که در آن امیرالمؤمنین (ع) یاران حقیقی خود را توصیف کرده و وظایف آنان را مشخص میسازند. سخنران از این خطبه به عنوان یک منشور برای تبیین رابطه صحیح میان «امام» و «امت» در هر عصری، به ویژه در دوران معاصر، بهره میگیرد و به چالشها و شبهات امروزی پاسخ میدهد.
🟢 محور اول: اوصاف یاران حقیقی در مکتب امیرالمؤمنین (ع)
سخنرانی با نقل فرازی از خطبه ۱۱۹ آغاز میشود که در آن حضرت چهار ویژگی کلیدی برای یاران خود برمیشمرند:
**«أَنْتُمُ الْأَنْصَارُ عَلَى الْحَقِّ، وَ الْإِخْوَانُ فِي الدِّينِ، وَ الْجُنَنُ يَوْمَ الْبَأْسِ، وَ الْبِطَانَةُ دُونَ النَّاسِ» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۹).**
(شما یاران من بر محور حق، برادران دینی من، سپرهای من در روز سختی و محرمان راز من در میان مردم هستید).
🔹 تحلیل این اوصاف، بدنه اصلی بخش اول سخنرانی را تشکیل میدهد:
- اَلْجُنَنُ يَوْمَ الْبَأْسِ (سپر در روز سختی): سخنران تأکید میکند که وظیفه اصلی یاران، حفاظت از امام و قرار گرفتن در خط مقدم برای دفع خطرهاست. این مفهوم در تقابل با تفکر غلطی قرار میگیرد که انتظار دارد رهبر خود شخصاً در میدان نبرد فیزیکی حاضر شود. استدلال میشود که یاران باید آنچنان سپر کاملی باشند که هیچ آسیبی به امام نرسد، همانگونه که اصحاب سیدالشهداء (ع) عمل کردند. این موضوع به جایگاه امام نیز مرتبط است که طبق روایت نبوی: **«مَثَلُ الْإِمَامِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ إِذْ تُؤْتَى وَ لَا تَأْتِي» (بحار الأنوار، ج ۳۶، ص ۳۳۸)**؛ (مَثَل امام، مَثَل کعبه است که به سوی آن میآیند و او به سوی کسی نمیرود). این مدل با الگوی پیامبر (ص) که **«طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۸)** توصیف شدهاند، متفاوت است و نشانگر مرحلهای جدید از امامت و رهبری است که در آن امت باید به سوی امام حرکت کند.
- اَلْبِطَانَةُ دُونَ النَّاسِ (محرم راز در میان مردم): «بطانه» به نزدیکترین افراد به یک حاکم اطلاق میشود که از اسرار او آگاهند و در خصوصیترین مسائل، طرف مشورت او قرار میگیرند. این یاران، همچون آستر لباس که به بدن چسبیده، نزدیکترین فاصله را با امام دارند. سخنران این صمیمیت و آگاهی از عیوب و اسرار را به آیه شریفه **«هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ» (سوره بقره، آیه ۱۸۷)** در مورد رابطه زن و شوهر تشبیه میکند که نشاندهنده اوج اعتماد و پوشانندگی است. یار حقیقی کسی است که امام بتواند دردهای ناگفتنی خود را با او در میان بگذارد.
🟢 محور دوم: پاسخ به شبهات معاصر (ولایت مطلقه و تردیدها)
🔹 سخنران با استفاده از مفاهیم فوق، به دو چالش بزرگ در جامعه امروز میپردازد:
- **شبهه ولایت مطلقه:** در پاسخ به انتقاداتی که به «ولایت مطلقه فقیه» میشود، سخنران استدلالی عملگرایانه ارائه میدهد. او معتقد است که تمام حکومتهای جهان، از جمله آمریکا، انگلستان و چین، در عمل دارای نوعی ولایت مطلقه هستند. زیرا حکومت ذاتاً نیازمند قدرتی نهایی است که بتواند برای مصالح کلان جامعه، تصمیمات الزامآور (مانند تخریب یک ملک یا اعلان جنگ) بگیرد. این ضرورت وجود حاکمیت، در کلام امیرالمؤمنین (ع) نیز آمده است: **«لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ» (نهجالبلاغه، خطبه ۴۰)**؛ (مردم ناگزیر از داشتن حاکمی هستند، خواه نیکوکار یا بدکار). بنابراین، ولایت مطلقه یک ضرورت حکمرانی است و مختص نظام اسلامی نیست.
- **ریشه مشکلات: «رَیب» (شک و تردید):** بزرگترین ابزار شیطان برای سست کردن یاران حق، القای «ریب» یا همان شک و تردید است. بسیاری از انتقادات و نِق زدنهای امروزی (مثلاً در مورد مسائل اقتصادی) از همین شک نشأت میگیرد که توسط رسانههای دشمن تقویت میشود. امیرالمؤمنین (ع) راه یاری کردن خود را اینگونه مشخص میفرمایند:
**«فَأَعِينُونِي بِمُنَاصَحَةٍ خَلِيَّةٍ مِنَ الْغِشِّ، سَلِيمَةٍ مِنَ الرَّيْبِ» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۹).**
(پس مرا با خیرخواهیای یاری کنید که از خیانت و دغلکاری تهی، و از شک و تردید سالم باشد).
بنابراین، دو شرط اساسی برای یاری امام وجود دارد: **خیرخواهی خالصانه (بدون غش)** و **یقین قلبی (بدون ریب)**. وظیفه اصلی یک مؤمن در زمانه فتنه، مبارزه علمی و معنوی با این شکها و شبهات است تا بتواند مانند عمار یاسر در بزنگاهها استوار بماند.
🔴 محور سوم: اوج محبت امام و هشدار نهایی
سخنران برای نشان دادن انگیزه الهی امام در رهبری، به این جمله تکاندهنده از حضرت استناد میکند: **«فَوَاللَّهِ إِنِّي لَأَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۱۹)**؛ (به خدا سوگند که من از همه مردم به خودشان سزاوارتر و دلسوزترم). این دلسوزی همان است که در فرمان به مالک اشتر نیز تجلی مییابد: **«إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ» (نهجالبلاغه، نامه ۵۳)**.
🔹 در پایان سخنرانی:
با یک هشدار جدی خاتمه مییابد. بزرگترین خطر در مسیر یاری حق، **نفاق** است. یعنی ظاهر فرد با باطنش یکی نباشد. چنانکه در روایت آمده است: **«مَنْ خَالَفَتْ سَرِيرَتُهُ عَلَانِيَتَهُ فَهُوَ مُنَافِقٌ» (اصول کافی، ج ۲، ص ۲۹۵)**. نتیجه نهایی این است که یاری حقیقی امام، نیازمند خلوص نیت و برطرف کردن علمی شبهات است تا انسان به سرنوشت تلخ «توابین» دچار نشود که حق را دیر فهمیدند و در لحظه نیاز، امام خود را یاری نکردند.
«پایان جلسه سوم»
-----------------------------------------------------------
.
.
💢 جلسه چهارم «1404/07/17»
📌🎙 برای شنیدن صوت جلسه چهارم اینجا را کلیک کنید.
.
.
.
🔴 موضوع:
تحلیل حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه
راهکارهای رسیدن به «اخوت الهی» و «زهد»
.
.
.
🔰 مقدمه: شرط برادری با امیرالمؤمنین (ع)
برای اینکه انسان اجازه پیدا کند با امیرالمؤمنین علیهالسلام برادر شود، لازم است که روابط و دوستیهایش را بر پایه و اساس الهی تنظیم کند. رفاقتها و محبتهای ما باید در مسیر «فی الله» (برای خدا) قرار گیرد تا ماندگار و ابدی شود.
🔸 امیرالمؤمنین (ع) در حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه به یکی از این برادران الهی اشاره کرده و ویژگیهای او را برمیشمرند:
> **«كَانَ لِي فِيمَا مَضَى أَخٌ فِي اللَّهِ»**
> (در گذشته برادری داشتم که در راه خدا با او برادر بودم)
> `[منبع: نهجالبلاغه، حکمت ۲۸۹]`
امیرالمؤمنین (ع) که همگان در وصف عظمتش متحیرند، در اینجا با بزرگداشتی ویژه از برادر خود یاد میکنند. حضرت با این تعابیر، از هر فرصتی برای دعوت انسان به سوی سجایای اخلاقی والا استفاده میکنند.
---
🟢۱. «محبت» سرمایهای الهی، «مودت» راه تقویت آن**
سخنران بحث را با تفکیک میان دو مفهوم کلیدی «محبت» و «مودت» آغاز میکند. محبت، عشقی ریشهای و خدادادی است، در حالی که مودت، ابراز و به عمل درآوردن آن عشق است.
اصل محبت به اهل بیت اکتسابی نیست، بلکه سرمایهای است که خداوند در فطرت انسانها قرار داده است. به همین دلیل، قرآن به عنوان مزد رسالت، «مودت» را طلب میکند نه «مح محبت» را، زیرا محبت از پیش در دلها نهاده شده است:
> همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
> که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
🔸 روایات فراوانی نیز تأیید میکنند که خداوند محبت مؤمنان، و در رأس آنها امیرالمؤمنین (ع)، را در سرشت افراد قرار داده است. به همین دلیل پیامبر (ص) فرمودند:
> **«لَا يُبْغِضُكَ إِلَّا مُنَافِقٌ وَ لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ»**
> (تو را جز منافق دشمن ندارد و جز مؤمن دوست ندارد)
> `[منبع: خصائص أمير المؤمنين، نسائی، ص ۱۱۵ و علل الشرائع، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۱۴۵]`
🔸 چگونه محبت را تقویت کنیم؟
اگرچه ریشه محبت ذاتی است، اما با **«مودت»** یعنی **ابراز محبت**، تقویت و تثبیت میشود. هیچچیز مانند ابراز علاقه، عشق را محکم نمیکند. به همین دلیل توصیه شده است که اگر کسی را دوست دارید، به او بگویید.
معجزه «دوستت دارم»: یکی از علما نقل میکرد که در کنار کعبه هیچ حس معنوی خاصی نداشت تا اینکه به زبان آمد و به خداوند گفت: «دوستت دارم». به محض گفتن این جمله، بارش رحمت الهی آغاز شد.
توصیه آیتالله میلانی: عالمی نقل میکرد که برای برادرش که عازم انگلستان بود، از آیتالله سید هادی میلانی توصیهای خواست. ایشان فرمودند: «هر روز صبح بعد از نماز، ده بار بگو: امام زمان دوستت دارم». همان شخص میگفت برادرم در انگلستان، شبها از شدت عشق و شوق به امام زمان (ع) با بالش خیس از اشک به خواب میرفت.
🔸 نمونههای عملی مودت:
هر نوع ابراز علاقهای، مودت محسوب میشود:
* **زیارت:** پیادهروی به سوی حرم یا مکانهای مقدس مانند مسجد جمکران، یک جلوه بارز از مودت است. انسان عاشق به دنبال سند و مدرک قطعی نمیگردد؛ همین که گفته شود اینجا قدمگاه محبوب است، برایش کافی است. البته مسجد جمکران قرائن صدق فراوانی دارد و ادبیات نقل شده از حضرت در داستان ساخت آن، با ادبیات ایشان در توقیعات دیگر همخوانی دارد.
* **عزاداری و گریه:** گریه برای سیدالشهداء (ع) یکی از خالصانهترین شکلهای مودت است. این اشکها محبت را در دل شعلهورتر میکنند.
---
🟢 ۲. خمس: «صداق» و اثبات صدق در محبت امام زمان (ع)
🔸 یکی دیگر از جلوههای مهم مودت، انفاق مالی در راه اهل بیت است. قرآن کریم دستور میدهد:
> **«وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ»**
> (و حق نزدیکان را به ایشان بده)
> `[منبع: سوره اسراء، آیه ۲۶]`
🔸 این حق، شامل خمس، انفال و سایر حقوق مالی امام (ع) میشود. پرداخت این حقوق، نشانه صدق در محبت است. سخنران در اینجا یک تشبیه زیبا به کار میبرد:
**خمس، مانند «صداق» (مهریه) محبت امام زمان (ع) است.**
همانطور که مرد برای اثبات صدق (`صِدق`) در عشق خود به یک زن، مهریه (`صَداق`) میپردازد، شیعه نیز برای اثبات راستین بودن محبتش به امام زمان (ع)، بخشی از مازاد درآمد سالانه خود را به عنوان خمس تقدیم میکند. این عمل، نشان میدهد که محبت او تنها یک ادعای زبانی نیست، بلکه حاضر است برای آن هزینه کند.
---
🟢 ۳.برکت وجوهات شرعی و یک دغدغه طلبگی
پولی که از طریق خمس پرداخت میشود، برکت عجیبی دارد؛ هم برای پرداختکننده و هم برای جایی که به مصلحت امام (ع) هزینه میشود.
برخی طلاب از این دغدغه رنج میبرند که مبادا مصرف وجوهات، آنها را مدیون کند و به همین دلیل به استخدام در نهادهای دولتی روی میآورند. سخنران این دیدگاه را نقد میکند و میگوید:
اولاً، ۹۹ درصد علمای بزرگ تاریخ شیعه از وجوهات استفاده کردهاند و برکات علمی و معنوی آنها بسیار بیشتر از آن اقلیت محدودی بوده که از مال شخصی ارتزاق میکردند.
ثانیاً، بودجه نهادهای دولتی نیز از مالیات مردم یا فروش نفت تأمین میشود که اگر قرار بر احتیاط باشد، مسیر پاکیزگی و حلیت وجوهات شرعی به مراتب روشنتر و مطمئنتر است. البته این به معنای عدم رعایت احتیاط در مصرف بیتالمال نیست، بلکه تأکیدی بر پاکیزگی اصل این منبع مالی است.
---
🟢 ۴.«زهد»: کلید اصلی و دو راه رسیدن به آن
پس از بحث محبت، سخنران به اولین و مهمترین ویژگی برادر الهی امیرالمؤمنین (ع) در حکمت ۲۸۹ بازمیگردد: **زهد**.
> **«وَ كَانَ يُعَظِّمُهُ فِي عَيْنِي صِغَرُ الدُّنْيَا فِي عَيْنِهِ»**
> (آنچه او را در چشم من بزرگ میکرد، کوچک بودن دنیا در چشم او بود)
> `[منبع: نهجالبلاغه، حکمت ۲۸۹]`
🔸 برای رسیدن به فضائل اخلاقی مانند محبت و زهد، دو راهکار کلی وجود دارد که ریشه در اصطلاحات فلسفی دارند:
◀️ 1. راه «إنّی» (از علت به معلول): این راه، روشی معرفتی و از بالا به پایین است. در این روش، انسان با **تفکر، مطالعه و افزایش معرفت**، به حقیقت چیزی پی میبرد و آن حقیقت، اثر خود (مثلاً زهد یا محبت) را در وجود او ایجاد میکند. این راهکار، بهرهوری بسیار بالاتری دارد.
◀️ 2. راه «لِمّی» (از معلول به علت): این راه، روشی عملی و از پایین به بالاست. در این روش، انسان با انجام **اعمال و رفتارهایی که شبیه به آن فضیلت است**، به تدریج به خودِ آن فضیلت میرسد. این راه طولانیتر است اما میتواند مکمل راه اول باشد.
🔸 برای رسیدن به **زهد** (کوچک شدن دنیا در چشم)، هر دو راه قابل استفاده است:
* **راه اول (إنّی - تفکر):** بهترین راه، تفکر عمیق درباره ماهیت دنیاست. روایتی که میفرماید **«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبْعِينَ سَنَةً»** `[منبع: بحار الأنوار، ج ۶۸، ص ۳۲۷]` به همین موضوع اشاره دارد. انسان باید بنشیند و به اول و آخر دنیا فکر کند. تمام آرزوهایی که زمانی برایش بزرگترین هدف بودند (مانند ازدواج، خرید ماشین و...) پس از رسیدن، عادی شدند. این چرخه تا پایان عمر ادامه دارد. لذتهای دنیا زودگذرند و لذت واقعی فقط در یاد خداست.
* **راه دوم (لِمّی - عمل):** راهکار عملی برای رسیدن به زهد، **اکتفا به اندازه کفاف** است. یعنی انسان آگاهانه از چیزهایی که میتواند داشته باشد اما ضروری نیست، صرفنظر کند. این تمرین عملی، به مرور زمان دلبستگیها را کم کرده و انسان را به حقیقت زهد نزدیک میکند.
---
🟢 ۵. حکایتی از «دیدن ته دنیا» برای درک زهد**
🔸سخنران برای روشنتر شدن راه اول (تفکر)، خاطرهای از یکی از شاگردان آیتالله بهجت نقل میکند. این شخص که از خانوادهای بسیار ثروتمند بود، میگفت: «من تهِ تهِ دنیا را دیدهام.» او در سفری به آمریکا، از دوستانش خواسته بود تا او را به نمادهای اصلی پیشرفت آنجا ببرند:
◀️ 1. **اوج مدرنیت:** شیکاگو
◀️ 2. **اوج تکنولوژی:** تگزاس (مرکز ناسا)
◀️ 3. **اوج طبیعت:** کالیفرنیا (گرند کانیون)
او پس از دیدن همه اینها، به این نتیجه رسیده بود که طبیعت آنجا چیزی شبیه طبیعت زیبای ایران است، ساختمانهای بلندشان تنها نسخهای بزرگتر از ساختمانهای خودمان است و اوج تکنولوژیشان نیز رسیدن به ماه بوده است. او با دیدن اینها به پوچی و محدودیت دنیا پی برده و میگفت: **«تهش همینه!»**
این حکایت نشان میدهد که با تفکر و مشاهده عمیق (راه إنّی)، میتوان به بیارزشی دنیا و در نتیجه، به زهد دست یافت.
---
🟢نتیجهگیری: دو مسیر برای ساختن و یک راه برای ماندن
🔸هم **محبت** و هم **زهد** از دو مسیر قابل دستیابی هستند:
◀️ مسیر معرفتی (بالا به پایین):** با شناخت خدا و امام، محبت حاصل میشود و با تفکر درباره دنیا، زهد به دست میآید.
◀️ مسیر عملی (پایین به بالا):** با نوکری و ابراز علاقه (مودت)، محبت تقویت میشود و با قناعت و سادهزیستی، زهد در دل مینشیند.
🔸 اما پس از رسیدن به این حالات معنوی، چگونه آنها را حفظ کنیم؟ قرآن راهکار نهایی را ارائه میدهد:
> **«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ»**
> (ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و با راستگویان باشید)
> `[منبع: سوره توبه، آیه ۱۱۹]`
**همراهی با صادقین**، کلید استمرار تقوا و حالات خوب است. انسان فراموشکار است و اگر در فضای معنوی قرار نگیرد، حالاتش را از دست میدهد. نشستن پای درس یک عالم ربانی، فقط برای یادگیری علم نیست، بلکه ۹۹ درصد آن برای **تماشای زهد، تقوا و بیاعتنایی او به دنیاست**. دیدن این حالات، خود بهترین درس است و انسان را در مسیر نگه میدارد.
«پایان جلسه چهارم»
-----------------------------------------------------------
.
💢 جلسه پنجم «1404/07/24»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه پنجم اینجا را کلیک کنید.
..
🔴موضوع:
شرح حکمت 289 نهجالبلاغه
«ویژگیهای برادر الهی و حقیقت زهد»
🔰 مقدمه: متن حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میفرمایند:
«در گذشته برادری دینی داشتم که آنچه او را در چشم من بزرگ مینمود، کوچکی دنیا در چشم او بود…»
(شامل ویژگیهایی چون: عدم تسلط شکم، سکوت حکیمانه، قاطعیت در زمان لازم، انصاف در قضاوت و عملگرایی).
🟢 ۱. حقیقت «برادری در راه خدا» (اُخُوَّت فی الله)
اولین و مهمترین نکته، تعریف صحیح از دوستی و برادری است. عبارت «أَخٌ فِی اللَّهِ» به معنای دوستیای است که محور آن فقط خداست، نه منافع شخصی، نژادی یا خویشاوندی.
- تفاوت با معاشرتهای معمولی: بسیاری از روابط ما «اِخْوانُ المُکاشَرَة» (دوستانِ خوشگذرانی و معاشرت ظاهری) هستند. دور هم جمع میشویم تا انسی بگیریم، اما این «اخوت فی الله» نیست.
- معیار دوست الهی: در روایات آمده است که دوست واقعی کسی است که:
«یُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ وَ یَزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ وَ یُرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَةِ عَمَلُهُ»
«دیدارش شما را به یاد خدا اندازد، سخن گفتنش بر دانش شما بیفزاید و کردارش شما را به آخرت ترغیب کند.»
[منبع: اصول کافی، ج ۱، ص ۳۹]
بنابراین، باید مراقب باشیم که هر رابطهای را برادری الهی نام نگذاریم و همواره نفسمان را متهم کنیم تا دچار خودفریبی نشویم.
🟢 ۲. پرهیز از جزئیات بیهوده (شیطان در جزئیات است)
یکی از آسیبهای دینداری و حتی مباحث علمی، گرفتار شدن در جزئیات بیفایده است.
- مثال قرآنی: در داستان اصحاب کهف، قرآن میفرماید عدهای به جای توجه به پیام توحیدی داستان، مشغول بحث درباره تعداد آنها شدند. خداوند میفرماید:
«هَذَا عِلْمٌ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ وَ لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ»
«این دانشی است که دانستنش سودی ندارد و ندانستنش زیانی نمیرساند.»
- نکته اخلاقی: خداوند به «مَعالِی الاُمور» (کارهای بلندمرتبه) علاقه دارد و از «سَفساف» (کارهای پست و بیهوده) بیزار است. نباید اصل پیام الهی را رها کنیم و درگیر حواشی شویم (مانند اینکه نام فلانی دقیقاً چه بود یا مارک فلان وسیله چه بود).
🟢 ۳. زهد: کوچکی دنیا در چشم انسان
مهمترین ویژگی آن برادر الهی این بود: «وَ کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ» (کوچکی دنیا در چشمش، او را در چشم من بزرگ میکرد).
🔸 الف) تعریف زهد
زهد به معنای نداشتن نیست، بلکه به معنای «عدم دلبستگی» است. زاهد کسی است که:
- از آمدن دنیا (ثروت و مقام) دچار بَطَر (شادی مستانه و طغیان) نمیشود.
- از رفتن دنیا دچار افسردگی و غم نمیشود.
امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند:
«مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ»
«کسی که در دنیا زهد ورزد، مصیبتها را کوچک میشمارد.»
[منبع: نهجالبلاغه، حکمت ۳۱]
🔸 ب) رابطه فقر و ثروت با روحیه انسان
فقر و ثروت دو روی یک سکهاند. کسی که با فقر افسرده میشود، اگر ثروتمند شود حتماً طغیان میکند (أَبْطَرَهُ الْغِنَى). انسان متعادل کسی است که در هر دو حالت، آرامش درونی دارد.
🟢 ۴. لذت بردن از دنیا با نگاه توحیدی
یک تصور غلط وجود دارد که زهد یعنی لذت نبردن از زندگی. برعکس! اولیای خدا بیشترین لذت را از نعمتهای حلال میبرند، اما با نگاهی متفاوت.
- لذتِ زهد: در نامه ۲۷ نهجالبلاغه آمده است که پرهیزکاران در لذتهای حلال دنیا با اهل دنیا شریکاند، اما سهمشان از لذت کمتر نیست؛ بلکه چون با «توجه» و «یاد خدا» استفاده میکنند، لذت عمیقتری میبرند (مانند لذت غذا خوردن با اشتها و تمرکز، در مقابل غذا خوردن از روی عادت و غفلت).
- نگاه ابزاری vs نگاه استقلالی:
- نگاه غلط (به دنیا): خوشحالی به خاطر خودِ شیء (ماشین، خانه). اگر این شیء گرفته شود، شخص نابود میشود.
- نگاه صحیح (با دنیا): خوشحالی به خاطر اینکه این نعمت، هدیهای از جانب خداست.
«مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ»
«هرکس به خود دنیا بنگرد (هدفش دنیا باشد)، کورش میکند؛ و هرکس به وسیله دنیا بنگرد (آن را آینه خدا ببیند)، بینایش میسازد.»
[منبع: نهجالبلاغه، خطبه ۸۲]
- حدیث قدسی: خداوند به حضرت داوود فرمود: وقتی نعمتی دادم، به خود نعمت نگاه نکن، «وَ لَکِنِ انْظُرْ إِلَی مَنْ أَهْدَاهَا» (بلکه به کسی نگاه کن که آن را هدیه داده است).
🟢 ۵. تقدیر معیشت و توکل بر خدا
بسیاری از نگرانیهای ما ناشی از برنامهریزیهای بیش از حد برای آینده است، در حالی که خداوند تدبیر امور را به گونهای دیگر رقم میزند.
🔸 الف) شکستن تصمیمها (فَسخُ العَزائِم)
حضرت علی (ع) میفرمایند:
«عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ»
«خدا را با شکستن تصمیمهای قطعی، باز شدن گرههای محکم و نقض ارادهها شناختم.»
[منبع: نهجالبلاغه، حکمت ۲۵۰]
توضیح: گاهی انسان برای مسکن، ازدواج یا شغل، نقشههای دقیق میکشد، اما خدا مسیر را تغییر میدهد و اغلب گزینهای بهتر را پیش روی انسان میگذارد (مانند داستانهای شخصی استاد در مورد تهیه مسکن که هر جا گره خورد، خداوند جای بهتری را حواله کرد).
🔸 ب) معنای واقعی «تقدیر معیشت»
«تقدیر معیشت» به معنای حسابوکتاب وسواسی و جمعآوری پول نیست.
- معنای صحیح: اندازهگیری و مدیریت میانهروی است؛ نه اسراف کنیم و نه خساست به خرج دهیم.
- مذمت کنز (انباشت ثروت): در اسلام، حبس کردن پول (پول راکد) مذموم است.
«الَّذِي جَمَعَ مَالاً وَعَدَّدَهُ»
«همان کس که مالی گرد آورد و شمارهاش کرد (و گمان کرد مالش جاودانهاش میسازد).»
[منبع: قرآن کریم، سوره همزه، آیه ۲]
پول باید در جریان باشد (تولید، مضاربه، انفاق). پساندازِ افراطی از ترس آینده، نوعی بیاحترامی به خداوندِ رزاق است.
🔸 ج) رزقِ محاسبهنشده
مؤمن باید به جای حسابگریهای صرفاً مادی، به رزق الهی اعتماد کند.
«وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ»
«و او را از جایی که گمان نمیبرد روزی میدهد.»
[منبع: قرآن کریم، سوره طلاق، آیه ۳]
زندگی اهل ایمان و به خصوص طلاب، اغلب با فرمولهای ریاضی و حسابداری جور در نمیآید و این خود معجزهای از سوی امام زمان (عج) و لطف الهی است.
«پایان جلسه پنجم»
-----------------------------------------------------------
.
💢 جلسه ششم «1404/08/01»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه ششم اینجا را کلیک کنید.
.
.
🔴موضوع:
سبک زندگی توحیدی و اخلاق معیشتی
«برگرفته از شرح حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه»
.
🔰 مقدمه: اصلاح نگرش به زهد و لذت بردن از زندگی
برخلاف تصور رایج و عوامانه، زهد به معنای ریاضتهای طاقتفرسا، سختگیریهای بیمورد و محروم کردن خود از لذتهای حلال نیست. زهد یک روش هوشمندانه و تربیتی برای ارتقای «کیفیت زندگی» است. خداوند متعال برای بندگانش آسانی و راحتی را میپسندد، نه رنج و مشقت بیهوده را.
- قرآن کریم میفرماید:
(خداوند برای شما آسانی میخواهد و برای شما دشواری نمیخواهد - سوره بقره، آیه ۱۸۵)
حتی آیه شریفه «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ» (ما انسان را در رنج آفریدیم - سوره بلد، آیه ۴) نباید به این معنا تفسیر شود که هدف خلقت، زجر کشیدن است. بلکه رنج و تلاش، مسیری (نه هدف) برای رسیدن به منافع بالاتر، کمال و لذت پایدار است.
زهد و سبک زندگی مینیمال
امروزه در دنیا سبکهایی مانند «مینیمالیسم» (Minimalism) در هنر، معماری و زندگی مطرح شده که شباهت مفهومی زیادی با زهد اسلامی دارد. مینیمالیسم یعنی حذف زوائد برای رسیدن به آرامش ذهن و تمرکز بر اصل. ذهنی که پر از تعلقات، شلوغی و تزئینات اضافی است، نمیتواند پذیرای آرامش و فیض الهی باشد.
حافظ شیرازی این مفهوم را به زیبایی بیان میکند:
«خاطرت کِی رقم فیض پذیرد؟ هیهات / مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی»
قلب انسان حرم خداست («الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ» - جامع الاخبار، ص ۵۱۸) و این حرم باید خلوت باشد تا صاحبخانه در آن ساکن شود. شلوغیهای ذهنی و محیطی، مانع دریافت حقایق است.
بخش اول: سیمای «برادر الهی» در کلام امیرالمؤمنین (ع)
امام علی (علیهالسلام) در حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه، ویژگیهای یک «برادر فیالله» (دوست الهی) را توصیف میکنند که در چشم ایشان بسیار بزرگ جلوه میکرد. این ۱۰ ویژگی، الگویی برای «انسان تراز» در اسلام است:
۱. حقارت دنیا در چشم او
اولین و بنیادیترین ویژگی او این بود که دنیا در نظرش کوچک بود: «عَظُمَ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ».
این نگرش ناشی از «عقلانیت» اوست، نه صرفاً قدرت روحی. انسان عاقل میداند که دنیای گذرا ارزش دلبستگیهای سنگین، تجملات بیهوده و غم خوردن را ندارد.
- نکته: داشتن خانه وسیع برای رفاه مؤمن سفارش شده است («مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ… سَعَةُ مَسْکَنِهِ» - کافی، ج ۶، ص ۵۲۵)، اما دلبستگی و تفاخر به آن مذموم است. مؤمن از دنیا استفاده میکند اما به آن گره نمیخورد.
۲. خروج از سلطه شکم
او فرمانبردار شکمش نبود: «وَ کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ».
این ویژگی دو نشانه عملی دارد:
- «فَلَا یَشْتَهِی مَا لَا یَجِدُ»: آنچه را ندارد، هوس نمیکند (آرامش روانی در نداری).
- «وَ لَا یُکْثِرُ إِذَا وَجَدَ»: وقتی هم که دارد، زیادهروی و پرخوری نمیکند (سلامت و تعادل در دارایی).
۳. سکوت حکیمانه و سخن نافذ
او اکثر اوقات ساکت بود: «وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً».
اما این سکوت از روی ناتوانی نبود؛ بلکه هرگاه سخن میگفت، بر دیگران غالب میشد («فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِینَ») و تشنگیِ جویندگان حقیقت را با پاسخهای دقیق و کوتاهش برطرف میساخت («وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ»).
۴. ظاهر متواضع، باطن شیرصفت
در ظاهر، فردی آرام، خاکی و حتی ضعیف به نظر میرسید («وَ کَانَ ضَعِیفاً مُسْتَضْعَفاً»). اما هنگامی که پای وظیفه جدی و دفاع از حق به میان میآمد، مانند شیر بیشه («لَیْثُ غَابٍ») و مار بیابان («صِلُّ وَادٍ») قاطع، سریع و نفوذناپذیر عمل میکرد.
این تجلی همان آیه شریفه است: (سوره فتح، آیه ۲۹)
۵. پرهیز از جدلهای بیهوده
او وقت خود را صرف اثبات خود به افراد ناآگاه نمیکرد و دلایلش را هدر نمیداد: «لَا یُدْلِی بِحُجَّةٍ حَتَّى یَأْتِیَ قَاضِیاً».
تنها زمانی استدلال میآورد که محکمهای برپا باشد یا گوشی شنوا برای قضاوت عادلانه وجود داشته باشد.
۶. انصاف و پرهیز از قضاوت عجولانه
دیگران را برای کاری که ممکن است توجیهی داشته باشد، سرزنش نمیکرد مگر اینکه عذرشان را بشنود: «لَا یَلُومُ أَحَداً عَلَى مَا لَا یَجِدُ الْعُذْرَ فِی مِثْلِهِ حَتَّى یَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ».
این اوج انصاف و دوری از قضاوتهای زودگذر است.
۷. صداقت و یگانگی قول و عمل
تنها چیزی را میگفت که انجام میداد: «وَ کَانَ یَقُولُ مَا یَفْعَلُ وَ لَا یَقُولُ مَا لَا یَفْعَلُ».
شعار بیعمل نمیداد، زیرا نزد خداوند بسیار ناپسند است که انسان چیزی بگوید که به آن عمل نمیکند (سوره صف، آیه ۳).
۸. پیروزی در سکوت
اگر در سخن گفتن مغلوب میشد (یا نخواهند صدایش را بشنوند)، در سکوت مغلوب نمیشد: «وَ کَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَى الْکَلَامِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَى السُّکُوتِ». سکوت او سرشار از حکمت و معنا بود.
۹. اشتیاق به شنیدن
بیشتر مشتاق شنیدن و یادگیری بود تا گفتن و خودنمایی: «وَ کَانَ عَلَى مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَى أَنْ یَتَکَلَّمَ».
۱۰. مخالفت با هوای نفس در دوراهیها
فرمول طلایی تصمیمگیری او این بود: هرگاه بین دو کار مردد میماند، نگاه میکرد کدامیک به هوس و خواهش نفس نزدیکتر (و راحتتر) است و با آن مخالفت میکرد: «وَ کَانَ إِذَا بَدَا لَهُ أَمْرَانِ یَنْظُرُ أَیُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَى الْهَوَى فَیُخَالِفُهُ».
زیرا نفس معمولاً انسان را به سمت تنبلی و لذت آنی میکشد و راه رشد اغلب در خلاف جهت نفس است.
توصیه راهبردی امیرالمؤمنین (ع):
حضرت در پایان میفرمایند اگر نمیتوانید تمام این صفات عالی را داشته باشید، رهایشان نکنید؛ زیرا «به دست آوردنِ اندک، بهتر از رها کردنِ بسیار است» («فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِیلِ خَیْرٌ مِنْ تَرْکِ الْکَثِیرِ»). در مسیر کمال، قانون «یا همه یا هیچ» وجود ندارد.
بخش دوم: مدیریت اقتصادی در اسلام (تقدیر معیشت)
یکی از ارکان کمال انسانی در روایات اهل بیت (علیهمالسلام)، «تقدیر المعیشة» (اندازهگیری و مدیریت زندگی) است.
- امام معصوم (ع) میفرمایند:
(تمام کمال در سه چیز است: فهم عمیق دین، صبر بر سختیها و اندازهگیری در زندگی - تحفالعقول، ص ۲۹۲)
تفاوت «تقدیر» با «احتساب» و «خساست»
1. تقدیر (مدیریت هوشمندانه): یعنی مدیریت منابع، پرهیز از اسراف (زیادهروی) و اقتار (سختگیری)، و اعتماد به رزاقیت خداوند. در تقدیر، انسان تلاش میکند، اما نگرانِ روزی نیست.
- قرآن کریم: (سوره فرقان، آیه ۶۷).
2. احتساب (حسابگری وسواسگونه): یعنی شمارش مداوم، چرتکه انداختنِ ناشی از ترس و بیاعتمادی به خدا.
3. روایت: «لَا تُحْصُوا فَیُحْصِیَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ» (اموالتان را با وسواس نشمارید، که خدا هم بر شما سخت میگیرد).
نگاه اسلام به پسانداز و ثروت
در فرهنگ اسلامی، «حبس کردن پول» (کنز) برای روز مبادا، اگر ناشی از سوءظن به خدا باشد، به شدت مذموم است. پول مانند خون در رگهای جامعه است و باید در جریان باشد (تولید، تجارت، مضاربه، انفاق).
- کنز و حبس مال: پساندازِ راکد به امید گران شدن یا از ترس فقر، نوعی شرک خفی و بیاعتمادی به رزاقیت خداوند است.
- (سوره توبه، آیه ۳۴).
- سرمایهگذاری مولد: اگر پول تبدیل به ابزار کار، مسکن یا سرمایه در گردش شود تا چرخ تولید و زندگی بچرخد، این «مدیریت» است و اشکالی ندارد. اما راکد نگه داشتن سرمایه، باعث رکود جامعه و نشستن شیطان بر آن مال میشود.
نتیجهگیری: زندگی با برکت
زندگی توحیدی یعنی زندگی با «برکت»، نه صرفاً با «اعداد و ارقام». اگر انسان به جای ترس از آینده و شمارش مداوم داراییها، به مدیریت صحیح، انفاق و توکل بپردازد، خداوند از راههایی که گمان نمیبرد، زندگی او را تأمین میکند («یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ»). کسانی که دائماً در حال حسابوکتابِ وسواسگونه هستند، برکت از زندگیشان میرود، اما کسانی که به خدا اعتماد میکنند، با وجود محاسبات ظاهریِ غلط، زندگی باکیفیتی دارند.
«پایان جلسه ششم»
-----------------------------------------------------------
.
.
💢 جلسه هفتم «1404/08/08»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه هفتم اینجا را کلیک کنید.
.
.
🔴موضوع:
اشاره به حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه {که در جلسه قبل بحث شد}:
«كَانَ لِي فِيمَا مَضَى أَخٌ فِي اللَّهِ».
.
🔰 مقدمه: ادامه بحث درباره حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه «كَانَ لِي فِيمَا مَضَى أَخٌ فِي اللَّهِ»
۱. معنای «فیالله» در تمام شئون زندگی
… [ادامه بحث درباره حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه]:
حضرت امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «كَانَ لِي فِيمَا مَضَى أَخٌ فِي اللَّهِ».
تعبیر «فِیاللَّهِ» (در راه خدا / برای خدا) هم در مورد «حُب» (دوستی) به کار رفته، هم در مورد «بُغض» (دشمنی)، هم در مورد «عداوت» و هم در مورد «اُخُوَّت» (برادری).
«فِیاللَّهِ» بودنِ برادری، «فِیاللَّهِ» بودنِ محبت و حتی «فِیاللَّهِ» بودنِ دشمنی؛ انسان باید همه مناسباتش را «بر سرِ خدا» برگزار و ایجاد کند؛ همه محبتها و همه برادریها را. حتی انسان میتواند محبت دنیاییِ مادیِ مبتنی بر نیازهای غریزی را -با توجه به دستور، امر و رزق خدا- تبدیل به «محبتِ فِیاللَّهِ» کند؛ مثل محبت به غذا، محبت به فرزند و محبت به همسر.
آنوقت محبتی که «فِیاللَّهِ» بود، خوبیاش این است که انسان را از طاعت خدا خارج نمیکند؛ و هر جا بخواهد از طاعت خدا خارج بشود، چون رأسِ آن مثلث «خدا» است، متوقف میشود.
۲. مثلثسازی در روابط: راه نجات از کینه
من همیشه به خانوادههایی که با هم اختلاف دارند عرض میکنم: اشکال محبتتان این است که یک «خطِ مستقیم» است. محبتهایی که خط مستقیم هستند، همه به دشمنی، کینه و اختلاف میانجامند. عاشقترین عاشقها، دشمنترین دشمنها میشوند! اتفاق عجیبی است؛ هرچه محبتشان بیشتر بوده، بعداً نفرت و کینهشان هم بیشتر میشود. چرا؟ چون یک خط کشیده از خودش تا محبوبش؛ این نسبت اینگونه است.
راه اصلاحش این است که آدم این رابطه را یک «مثلث» کند (به معنای دو ضلع)؛ یعنی محبت را بدهد بالا [به سمت خدا] و از بالا بدهد پایین. آن خط را «خط شکسته» قرار بدهد و یک زاویه به محبتش بدهد. باز بدترین ارتباطات را دیدم که با این حالت درست شده است. یعنی من در جریانِ چند مورد از اختلافات قرار گرفتم -که عمدتاً به اقتضای طلبگی موارد متعددی بوده- خانمی که قطعاً به تهِ خط رسیده بود…
این را چند بار تجربه کردم، مخصوصاً خانمها؛ چون خانمها در مدیریت خشم، کینه و غضب از آقایان ضعیفترند. خدا اینگونه آفریدهشان؛ امتحان و ابتلائشان هم در همین است. (الان هم پزشکها میگویند هورمونهای خشم و غضب در خانمها خیلی بیشتر از آقایان است).
آن خانم میگفت: «من اصلاً نمیتوانم نگاهش کنم! متنفرم! اصلاً بدم میآید، نمیخواهم یک لحظه ببینمش. به زور دارم در این خانه زندگی میکنم.»
ادبیاتشان هم خیلی شبیه هم است. آدم شاید در یک پرونده خاص اگر قرار بگیرد خیلی بترسد که وای چه خبر است! ولی عین این کلمات را مکرر بنده شنیدم: «اصلاً نمیخواهم ببینمش»، «از این خانه میخواهم بروم بیرون»، «از خودم میخواهم فرار کنم»…
مکرر بنده دیدم وقتی شما یک سرِ این ارتباط را از آن مردی که این خصوصیات را دارد برمیدارید، این نخ را میبرید بالا [به سمت خدا] وصل میکنید و بعد دوباره از بالا میاندازید [روی شوهر]، درست میشود.
ببینید چه کار میکنم؛ میگویم:
«به مردَت تکیه نکن. محبتت به مردت مستقل نباشد. خدا این را برای تو مقدر کرده. میدانم تقدیر تلخی است، سختی است، میدانم خیلی امتحان بزرگی است. ولی شما “آسیهوار” این فرعون را تحمل کن.»
جواب میدهد آقا! فقط هم همین جواب میدهد. یک مورد از طلبههای همین قم بود که رفتم منزلشان. بنده خدا خانم اصلاً اینقدر ناراحت شده بود که در شرفِ -پناه بر خدا- کارهایی مثل تمام کردن عمرش (خودکشی) بود.
گفتم: «خانم! “فِیاللَّهِ” بکنیم محبت را.» به ایشان عرض کردم:
«بالاخره شما به حضرت ولیعصر (عج) عرض کردی میخواهم خدمتگزار شما باشم. حضرت گفتند: خیلی خب، یک سربازی ما داریم، سرباز دربوداغونی هم هست، بداخلاق است؛ بیا خدمتِ این را بکن، ببینم لیاقت خدمتگزاری ما را پیدا میکنی؟»
باید محبت را «فِیاللَّهِ» کرد. اصلاً محبت و ارتباطات اگر فِیاللَّهِ نباشند، تبدیل به کینه و بغض میشوند. چون سنت خداست. خدا فرموده عشق [زمینیِ محض] گناهی است که عقوبتش اجراست، نه عشق! روایتی هم به این مضمون داریم؛ اینکه کسی تمام سرمایه محبتش را ببرد روی انسان خاکی، این بزرگترین اشتباه است.
۳. اتصال به منبع بیپایان (خدا)
این مثل این است که دستگاه برقیِ خودت را وصل کنی به یک «باطری» و وصل نکنی به نیروگاه و منبع. اگر به نیروگاه و انرژی [بینهایت] وصل نباشد و به یک باطری وصل باشد، این باطری به مرور مصرف میشود، تمام میشود، بعد فاسد میشود و اصلاً کل زندگیات فاسد میشود. باطری اینگونه است؛ محبتهای خاکی اینطوریاند.
اما محبتِ «فِیاللَّهِ» روزبهروز بیشتر میشود. اگر کسی بتواند همسرش، بچهاش، زندگیاش و دنیا را فِیاللَّهِ دوست داشته باشد، خیلی با لذت میشود:
اولاً: محبتش محدودیت پیدا نمیکند.
ثانیاً: محبتش ماندگار میشود.
ثالثاً: رو به تزاید [زیاد شدن] میرود.
اگر خانمی بتواند آقایش را فِیاللَّهِ دوست داشته باشد، روزبهروز محبتش بیشتر میشود. چرا؟ چون خدا هر روز در جلوهی جدیدی است:
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»
(هر زمان او در کاری است - سوره الرحمن، آیه ۲۹)
خدا هر روز در شأن جدید است. اصلش فکر و معرفتی است؛ یعنی شروعش با یک شناخت است، بعد در عمل هم بروز و ظهور پیدا میکند. ولی آغازش با معرفت است.
یعنی برای این «سوئیچ کردن»، برای اینکه آدم سرِ سیم محبتش را از آنجا [مخلوق] بکند و ببرد بالا [به خالق] و از آنجا بیاورد پایین، این شروعش با این معرفت است:
«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ»
(هر چه بر روی زمین است فانی میشود * و تنها ذات پروردگارت که دارای شکوه و اکرام است باقی میماند - سوره الرحمن، آیات ۲۶ و ۲۷)
آدم باید به همین فکر کند که «همه میمیریم». آن هم میمیرد، من هم میمیرم. اگر قرار باشد دنیایی همدیگر را دوست داشته باشیم، ماندنی نیست. این محبت روزبهروز رو به زوال است، رو به پیری هستیم. اگر به خاطر قیافهاش، مالش یا هر امر دنیایی دوستش داشته باشم، امور دنیایی روزبهروز رو به شکست، خرابی و نابودی میرود و تمام میشود. اما اگر «فِیاللَّهِ» دوست داشته باشی، روزبهروز عاشقتر میشوی.
۴. انضباط در رابطه فِیاللَّهِ
نکته بعد اینکه انضباط رابطه خیلی مهم است. رابطههای عاشقانه و محبتآمیز [دنیایی]، بیانضباط میشوند. طرف با خانوادهاش قطع ارتباط میکند، با اطرافیانش قطع ارتباط میکند، گناه میکند -پناه بر خدا- سرِ الوهیتِ محبوبش!
اما وقتی «فِیاللَّهِ» است، رابطه منضبط میشود؛ همهچیز فدای آن محبوب [حقیقی] میشود و در چارچوب او قرار میگیرد.
یکی از خانوادههای شهدا -فکر کنم در خاطراتش خواندم- میگفت:
«یک بار [همسر شهیدم] من را کشید کنار گفت: ببین! خیلی دوستت دارم… (خانمش میگفت قبل شهادتش مثلاً بهم میگفت خیلی دوستت دارم). ولی گفت: یکی دیگر را از تو بیشتر دوست داشتم، دارم و خواهم داشت. گفته باشم! اگر قرار باشد بین تو و “او” یکی را انتخاب کنم، او را انتخاب میکنم.»
اینجایش تلخ است؛ خانمها که از همچین جملهای ناراحت میشوند.
میگفت: «ولی بهش گفتم که هر جا باشم، تو را هم پیشم قرار بده، همراهم قرار بده.»
۵. معیار ازدواج: نقد ظاهرپرستی و نقد زهدنمایی
یک سؤال این است که این روایاتی که درباره ازدواج هست (که به مال اعتنا نکنید و در راه خدا باشد)، چطور عملی میشود؟ روایت میگوید اینجوری باشید؛ اما طرف الان اگر اینجوری نیست، تو دلش خالی میشود! میپرسند: «ما الان همینجوری “فضایی” برویم ازدواج کنیم؟ در حالی که مسائل برایشان حل نشده؟ نکند بعداً مشکل درست کند و بهانه بگیرد؟»
جالب است، همین فراز بعدیِ حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه، حضرت وقتی میخواهند بگویند این برادرِ الهی خارج از سلطانِ شکمش بود، میفرمایند:
«فَلَا یَشْتَهِي مَا لَا يَجِدُ»
(آنچه را نمییابد، اشتها نمیکند/هوس نمیکند)
یعنی اصلاً میلش نمیرفت. ما خیلی بخواهیم آدم خوبی باشیم، بله دنبالش نمیرویم ولی دلمان میخواهد! اما او اصلاً دلش هم نمیخواست. وقتی نبود، مدیریت میشد.
به خاطر همین هم هست که میگویند این معارف میتواند خطرناک هم باشد. کسی بیاید با «ادای» اینها (نه با خودِ اینها) زاهدبازی در بیاورد؛ با کسی ازدواج کند که به قول آقای خوشوقت: «از قیافهاش میترسد!» و بگوید «فِیاللَّهِ» است دیگر!
بعد یک چند صباحی تحمل میکند، اما خدای نکرده کم میآورد. هم به آن طرف آسیب میزند، هم به خودش.
منظور این نیست که مال و جمال برایتان مهم نباشد؛ بلکه منظور این است که معیار اصلی نباشد. اگر به خاطر اینها باشد، خدا تو را به خودت واگذار میکند (اِیکال میدهد). بعضیها واقعاً معیارشان فقط قیافه است. مثل آن بنده خدایی که رفته بود کتاب بخرد، گفته بود: «یک وجب کتاب سبز بدهید!» واقعاً بعضیها اینجوری انتخاب همسر میکنند؛ مثلاً میگوید قد اینجوری، تیپ اینجوری… همهاش ظاهر است و چیزی نیست.
این معنی خیلی بد است که «فقط چون باباش پول دارد» یا «فقط چون قیافه دارد» ازدواج کند.
اما تفریطش هم خطرناک است؛ اینکه بخواهد زیادهروی کند و هنوز خودش نرسیده به این مقام، ادای ایثارها را در بیاورد.
یک بنده خدایی میگفت: «با خودم گفتم اگر من این را نگیرم، هیچکس نمیگیرد! این روی زمین میماند.» رفته بود گرفته بود، بعداً هم جدا شده بود. میگفت: «بابا آنجوری که بهتر بود [که مجرد میماند]! حالا الان بدتر شد.»
مگر تو خدایی؟ به تو چه ربطی دارد که «نگیرم» و اینها؟ اینها خدایی کردن و «گندگی» کردن است.
آدم باید چشمش را روی ظواهر ببندد و معیار اصلی را «ایمان» قرار بدهد. الان در مشاورهها میگویند قیافه (چه برای آقا چه خانم) اگر مثلاً ۵۰ از ۱۰۰ امتیاز گرفت و ایمان داشت، خوب است. البته نسخه عمومی نمیشود پیچید.
۶. بیوفایی دنیا و تجربه مرگ نزدیکان
حالا میخواهم چه عرض کنم؟ این مسائل «معرفتی» است و به مرور درست میشود.
خیلی وقتها آقا! باید بروی در زندگی، «نامردی» ببینی از طرفت، تا خودت محبتت را ببُری. یعنی در متن زندگی آدم بعضی اینها را تجربه میکند. معرفت با تجربه به دست میآید. آدم تلخکامی میبیند، بیمعرفتی و بیوفایی میبیند.
مرحوم آقای مجتهدی (ظاهراً) میفرمودند:
«این دور و بریهایت را نگاه کن. روزی که بمیری، خیلی باوفا باشند، میآیند میکنندت تو خاک، بعد میروند. دو ساعت دیگر… نه! میروند در چلوکبابی مینشینند، بعد سرِ نوشابه “زرد” و “مشکی” دعوا میکنند! بعدِ چلوکباب، سرِ این بحث میکنند… دو ساعت بعد از اینکه دورت کردند زیر خاک!»
خیلی صحنه قشنگی است [برای عبرت]؛ من این را بارها در رستورانهای بعد از تدفین تجربه کردم. آدم بیاعتباری دنیا را میتواند به زیبایی ببیند.
پدر بزرگوارتان را خدا رحمت کند؛ بنده خدا خیلی با نمک و باصفا بود. ایشان دیابت داشت، ولی قندش را با نوشابه میخورد! چون باصفا بود. وقتی از دنیا رفت، نزدیک قبرشان یک دکهای بود که چیزمیز میفروخت. همان موقع که دفنش کردیم، پسرش آمد گفت:
«حاجی! پدرم نوشابه خیلی دوست داشت. این دکه خیلی نوشابه دارد…»
گفتم: اینها فقط مالِ قبلش بود! اینجا نوشابه تمام شد رفت.
«ای بچههایم»، «ای خانواده همسرم»… نه! دنیا به همین بیاعتباری است. آدم باید خودش را در آن تابوت ببیند. فکر کنید شما را دارند روی دست میبرند؛ یکدفعه همهچیز دنیا (ماشین، خانه پردیسان یا قم و…) بیاهمیت میشود. در متنِ همین تجربههاست که معرفت حاصل میشود. فکر و تجربه بسیار راهبر هستند.
۷. اتصال سیمها به نیروگاه مرکزی (خدا)
بعد آدم میفهمد که یک «رفیقِ بیکلک» بیشتر در دنیا نیست. تمام روابطش را با «او» تنظیم میکند. همه سیمها را میبُرد و از آنجا [خدا] انشعاب میگیرد. به هیچکسی سیمِ مستقیم وصل نمیکند.
(مثل سیمکشیهای عراق که از هر خانهای یک سیم رفته و کلاف سردرگمی است، نباشد). همه باید بیاید در نیروگاه مرکزی. محبت از آنجا پخش میشود و ریزش پیدا میکند.
آنوقت محبتِ آدم «بیتوقع» میشود.
خیلی قشنگ است؛ یکی از زیباییهای محبتِ «فِیاللَّهِ» این است که قرآن میفرماید:
«يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ»
(و غذا را با وجود دوست داشتنش [یا به خاطر دوستی خدا]، اطعام میکنند - سوره انسان، آیه ۸)
شاهدش هم آیه بعد است که میفرماید:
«لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا»
(ما از شما پاداش و سپاسی نمیخواهیم - سوره انسان، آیه ۹)
توقعاش صفر بود. نمیگوید «حاجی من اینقدر به این خدمت کردم، بیشعور اصلاً قدردان نیست! دستم نمک ندارد…»
آدمی که «فِیاللَّهِ» محبت کرده، دیگر کاری به کارِ واکنش مردم ندارد. حواسش به «او» [خدا] است و میداند او حواسش هست و گم نمیشود. هیچ خدمتی به خدا گم و گور نمیشود.
۸. گم نشدن اعمال نزد خدا
یکی از خوبیهای خدا این است که پروندهها آنجا گم نمیشود. من برای یکی از بخشهای اداریِ حوزه مدارک میبردم، هر چند سال اتاقشان عوض میشد و میگفتند مدارک گم شده، دوباره بیاور! (البته الان ماشاالله خیلی سیستم اداری بهتر شده).
طلبهها قدیم شوخی میکردند میگفتند: «سروکارت سه جا نیفتد: درمانگاه، پاسگاه و شورا!» اما در سیستم خدا پرونده گم نمیشود. خداوند حافظه عجیبی دارد.
قرآن مکرر میفرماید:
«لَا يَضِلُّ رَبِّي وَلَا يَنسَى»
(پروردگارم نه اشتباه میکند و نه فراموش مینماید - سوره طه، آیه ۵۲)
خاطره:
یک بار رفتم خدمت آقای خوشوقت. ایشان جایی جلسه داشتند اما خبر نداده بودند. ما سه هفته رفتیم بیرون تهران، دیدیم جلسه نیست. هفته چهارم دیدیم هستند.
گفتم: «حاج آقا! ما سه هفته آمدیم اینجا ضایع شدیم.»
حاج آقا لبش را گاز گرفت و فرمود:
«إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا»
(ما پاداش کسی را که عمل نیکو انجام داده تباه نمیکنیم - سوره کهف، آیه ۳۰)
یعنی کسی درِ خانه خدا ضایع نمیشود. اگر سرمایهگذاری را روی مخلوق نکنی و روی خدا کنی، خدا ضایعت نمیکند.
۹. حدیث مکفّرین: رحمت خدا بر ناشناختهها
از عجایب طلبگی این است که تقریباً تمام طلبههایی که برای خدا خدمت و تبلیغ میکنند، از محل تبلیغشان بیمهری میبینند. امامجماعتهایی که برکنار میشوند یا استعفا میدهند، درد دلشان این است که «مردم وفا ندارند».
این از الطاف خداست! حدیث عجیبی داریم:
«إِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ تُرَفْرِفُ عَلَى رُءُوسِ الْمُكَفَّرِين»
(همانا رحمت خدا بال میگستراند بر سرِ “مکفّرین” - مضمون روایات)
«مُکفَّر» یعنی کسی که قدرش را نمیدانند و ناشناخته است (نه به معنای کافر). اگر «مکفّر» بودید، بدانید نشانه قبولی است.
خدا رحمتش را بالای سرِ مکفّرین بالگستر میکند. البته قدرِ پیامبر (ص) و امام حسین (ع) را هم ندانستند.
اگر دلبستهی مردم باشی، افسرده میشوی؛ اما اگر گفتی «لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً» و فِیاللَّهِ دوستشان داشتی، حالت خراب نمیشود. خدا گفته نوکریِ اینها را بکن، من نوکرتم هستم. سیمِ مستقیم به هیچکس وصل نمیشود.
۱۰. چهار چیز نایاب: نقد وسواس و کمالگرایی منفی
حدیثی هست که میگوید دنبال چهار چیز نروید که پیدا نمیکنید و بعد «آچمز» میشوید (چون به آنها نیاز دارید):
«لَا تَطْلُبْ فِي الدُّنْيَا أَرْبَعَةً وَ أَنْتَ لَا بُدَّ لَكَ مِنْهَا»
(در دنیا چهار چیز را نخواه در حالی که ناچاری از آنها داشته باشی)
- عمل بدون ریا: علت معنوی ترکِ عمل، «ریا» است. شیطان میگوید: «نکند بفهمند! نکند خوششان بیاید!» و باعث میشود کلاً عمل را ترک کنی. آقای خوشوقت میگفت: «کارت را انجام بده، ادای آدم مخلصها را در بیاور، ولی ادعای اخلاص نکن.»
- عالمی که به تمام علمش عمل کند: دنبال چنین عالمی نگرد (بیاستاد میمانی).
- دوست بدون عیب: (بیدوست میمانی).
- غذای بدون شُبهه: روایتی در وسائلالشیعه هست که شخصی دعا کرد برای رزق حلالِ طیبِ طاهرِ مطلق. حضرت فرمودند: «هَیهات! ذَاكَ قُوتُ الْأَنْبِيَاءِ» (آن غذای پیامبران است).
- شما دنبال غذایی باش که عقابت نکنند و حجت شرعی داشته باشی. وگرنه غذایی که هیچ شک و شبههای در آن نباشد، یا قوت انبیاء است یا از گرسنگی میمیری.
- قواعدی مثل «اصالة الطهارة» و «اصالة الحلیة» را برای همین گذاشتهاند. خودِ معصوم (ع) گوشت میخریدند و از بازار مسلمین استفاده میکردند. این احتیاطهای الکیِ ما باعث شده دزد ایمانمان را بزند.
۱۱. نقد رها کردن شهریه و اثر وضعی
در خاطرات خواندم که شخصی میگفت: «تنها پول حلالی که در دنیا میشود پیدا کرد، آنی است که از دستِ خودِ امام زمان (ارواحنا فداه) بگیری.» توسل کرده بود و مبلغ کمی گرفته بود که برکت کرده بود.
من این را زیاد گفتهام؛ طلبهای شهریه را ول میکند و میگوید «احتیاط کنیم شهریه نگیریم»، بعد میرود استاد دانشگاه میشود و از بیتالمال مسلمین (که غالباً مالیاتی است که به زور و با چوب و چماق از اقشار ضعیف و کارگر گرفته شده) استفاده میکند!
غربیها نوشتهاند مالیات را پولدارها درست کردند که کارهای دولت را با پول فقرا انجام دهند. آن وقت طلبه با افتخار میگوید: «من به خاطر شبهه در اموال امام زمان، رفتم سراغ حقوق دولتی!»
این مقایسه من را عصبانی میکند.
پاسخ به شبهه استفاده از وجوهات:
بعضیها میگویند «علمای شیعه از وجوهات استفاده نمیکردند». در طول تاریخ اگر ۱۰۰ هزار عالم داشته باشیم، شاید ۱۰ نفرشان این احتیاط را میکردند؛ بقیه ۹۹ هزار نفر استفاده میکردند و مراعات هم میکردند، چون «استخدام حضرت» بودند.
دیشب حدیث خواندم: «اِکْتَرَی» (حضرت اجاره کرد/به خدمت گرفت).
خادم حضرت باش، شبانهروزی خدمت کن، حضرت هم با تو خوب حساب میکنند. دبه نکن، کلاس نگذار، برو نوکری کن.
۱۲. قدرت خدا در خنثی کردن اثر وضعی
یکی از تلههای شیطان برای ناامید کردن مردم، ترساندن از «اثر وضعی» است.
امام صادق (ع) میفرماید دنبال «عِزّ قناعت» و «اللهِ کافی» باش. اگر در چارچوب خدمت به خدا و طبق وظیفه شرعی عمل کردی، خدا اثر وضعی (منفی) را برمیدارد.
یکی از توانمندیهای خدا این است که ما دست خدا را در اثر وضعی بسته میبینیم!
آیا ذکر «یَا مَن یَکفِی مِن کُلِّ شَیء» یا ماجرای «سَمَّ عَلَیه» (بسمالله بگو بر آن) را شنیدهاید؟
در ماجرای غذای مسمومی که به پیامبر (ص) دادند، ایشان با یک «بسمالله» اثر سم را خنثی کردند (هرچند آن صحابی، براء، شهید شد). امیرالمؤمنین (ع) هم در داستانی مشابه با ذکر خدا اثر غذا را بردند.
یعنی «اثر وضعی» تحت تأثیر «اذن الهی» کار میکند.
شما وظیفه شرعیت را انجام بده، احکام را یاد بگیر، کسب حلال داشته باش، خمس و زکاتت را بده.
خمس ویژگیاش این است که اموال را «پاکیزه» میکند («لِیُطَهِّرَهُم»). خمس، «اوساخ» (چرکیهای) اموال را خارج میکند.
امام رضا (ع) فرمودند: «کیست بیاید خمس مالش را بدهد تا من دعایش کنم؟» چون خمس وصل به امام است.
«پایان جلسه هفتم»
-----------------------------------------------------------
💢 جلسه هشتم «1404/08/15»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه هشتم اینجا را کلیک کنید.
.
.
🔴موضوع:
ادامه حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه
«سلطنت شکم و ذهن»
.
🔰 مقدمه: سلطنت شکم و ذهن
بخش اول: رهایی از سلطنت شکم (خارجاً من سلطان بطنه)
[متن روایت مورد بحث]:
امیرالمومنین (علیهالسلام) در توصیف برادری که در راه خدا داشتند میفرمایند:
«…وَ كَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلَا يَشْتَهِي مَا لَا يَجِدُ وَ لَا يُكْثِرُ إِذَا وَجَدَ…»
(نهج البلاغه، حکمت ۲۸۹)
از ویژگیهای این برادرِ امیرالمومنین (علیهالسلام) یکی این است که حضرت میفرمایند: ایشان از سلطنت بطن خودش و شکم خودش خارج بود؛ تحت سلطان بطنش نبود. در نتیجه:
۱. فَلا یَشتَهی ما لا یَجِد: چیزی که نداشت را اشتها به آن پیدا نمیکرد.
۲. وَ لا یُکثِرُ اِذا وَجَد: چیزی را هم که پیدا میکرد، در آن زیادهروی نمیکرد.
این معلوم میشود که «سلطان بطن» یک همچین حالتی دارد که انسان وقتی که ندارد، شیدا و در اشتیاق آنچه که دوست دارد و ندارد هست، و وقتی که دارد زیادهروی میکند.
این ویژگی مال همه تقریباً شهوات دنیوی هست؛ حالا «بطن» (شکم) به عنوان یک نمادِ خواستههای نفسانی است. همهی اینها سلطنت دارند، سلطان دارند و انسان اگر در سلطان اینها گرفتار بشود، خیلی وقتش و خیلی حالش اسراف میشود؛ حالش خیلی هدر میرود، وقتش خیلی هدر میرود.
بخش دوم: نقش «معرفت» در کنترل امیال و تغذیه
یک معرفتی هم میخواهد؛ یعنی این روشهای رژیم و اینها که خیلی هم متعارف شده و مشتری و انواع و اقسام هم دارد - از روشهای فیزیکی و نمیدانم جراحی و اینها گرفته تا روشهای تغذیهای و ورزشی و مبتنی بر پایههای مختلف - بهترین مدل رژیمی که آدمهایی که میخواهند رژیم بگیرند (این هم توصیه رژیمی که از همین فراز نهجالبلاغه میشود به نحوی استفادهاش کرد)، بحثِ معرفت و شناخت و آن اشراقی است که به آدم میشود برای حقیقت شهوات دنیا.
داستان عبرتآموز:
یک دوستی داشتیم، یک دفعه ایشان توی عرض یک مدت کمی ۳۰ کیلو اینها کم کرد. یک وقت من از ایشان پرسیدم که چی شد؟ خیلی جالب بود واسه ایشان حرفش؛ گفت که: «یک روزی یک دفعه گفتم که چی؟ آخه مثلاً غذا چیه؟»
مگر این اشراقی بهش شده بود که این همان فرمایش امیرالمومنین (علیهالسلام) که میگوید: «آقا غذا پر کردن یک کیسه است». واقعاً ایشان میگفت به این رسیدم، انگار به دلش افتاده بود که آدم دارد یک کیسه را پر میکند و این اشراق باعث شده بود.
گفتم: «مثلاً رژیم خاصی گرفتی؟ پیش مشاور خاصی رفتی؟» گفت: «نه، فقط همین معرفته، همین شناخت، ریشه اینها شناخت معرفت ماست.»
«مَا مِنْ حَرَكَةٍ إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا إِلَى مَعْرِفَةٍ»
(تحف العقول، ص ۱۷۱ - روایت از امیرالمومنین ع)
هر حرکتی آدم بخواهد بزند، معرفت میخواهد. بدون معرفت ناقص است. روشهایی که مبتنی بر شناخت و معرفت نیست، شاید یک آثاری داشته باشد ولی نور ندارد؛ نورش را میگیرند.
یکی از آقایان علما میگفت که این آقای فلانی (یک بازیگری بود، رفته بود خیلی وزن کم کرده بود، از این بازیگرای طنز و اینها بود)، ایشان برای من گفت: «این آقای فلانی نورش رو ازش گرفتن؛ قبلاً یک نوری داشت بازی میکرد.»
این روشهای غیر مبتنی بر معرفت، هر چیزی آنهایی که به زور آدم یک کاری میکند، انگار آن حقیقته حاصل نمیشود.
بخش سوم: حقیقت دنیا و سؤال کلیدی «که چی؟»
نه! اگر ایشان «خارج من سلطان بطنه» [است]، چون تو فراز قبلی اصلاً دنیا برایش کوچک شده بود، شناخته بود دنیا را. حقیقت دنیا را، لذتهای دنیا را نگاه میکرد؛ به دنیا از بالا نگاه میکرد.
اینهمه دارند خرج میکنند که چی؟ برای اینکه مثلاً چند ثانیه این را بخورند! دیدی چه کار میکنند؟ چه دیزاین میکنند؟ قهوه را میدهند فیل بخورد بعد… پناه بر خدا! چه بازیهایی دارد دنیا، چه بازیهایی…
سلطنتِ بطن، سلطنتِ شهوت، سلطنت پست و مقام، سلطنت هر امر مادی… نه! خارج از سلطان [بودن یعنی این]. آن وقت آدمی که «خارج من سلطان بطنه»، زندگیاش بر اساس «ما یَجِد» (آنچه مییابد) میچرخد. خیلی این قشنگ است.
این طلبهها گاهی اوقات سوال میکنند مثلاً ماشین چی بخریم؟ خانه کجا بگیریم؟ ببینید آنی که فراهم میشود برای آدم، خودِ این یک هدایت الهی است. آنی که برایت فراهم میشود. میگوید حاج آقا من مثلاً اینوری هم داشتم اما آنوری هم دیدم… طرف برایش یک ماشینی فراهم شده ولی دنبال یک چیزی بهتر است؛ یا برعکس فراهم شده دنبال یک چیز پایینتری است. بعضی وقتها هر دوش اشتباه است.
میگوید که مثلاً من داداشم ماشینش خوب نیست، روم نمیشود این را سوار شوم. آقا نمیدانم حالا بعضیها سوءتفاهم میشود اگر بگویم، ولی وقتی رزق دنبال شما میآید، این یک نشانه است. البته صددرصد نیست، مشورت و گاهی اوقات این هم لازم است، ولی یک نشانه است.
ریاست و رزق:
خودِ اینکه رزق [میآید]… ریاست که تو بروی دنبالش نکبت است؛ ریاست که او تو را ول نمیکند، میچسبد به تو! به زور میآیند مجلس خبرگان میگذارند رئیس، شما هم فرار میکنی، شما هم تلاش میکنی نشود. حضرت میگوید مبارک [است]. رزقی که آدم دست و پا میزند، اینور اونور میزند… یک وقتهایی میخواهم این را عرض کنم، وجدان خودش یک ملاک است. برای بعضیها یک چیزایی محقق نمیشود، وجدان نمیشود.
بخش چهارم: مدیریت ذهن و خیال (شهوتکشی با فکر)
شهوتِ آنها را آدم تو خودش بکشد. شهوتکشی هم خیلی سخت نیست؛ عمدتاً با فکر و اینها میشود آدم شهوتکشی بکند. هم با «فکر کردن» و هم با «فکر نکردن»؛ این دو تا برای شهوتکشی است.
بهترین روش شهوتکشی که حالا تجربه و فرمایش یکی از بزرگان ما شنیدیم: ۹۰ درصد شهوتکشی توی فکر انجام میشود رفقا. با فکر کردن و فکر نکردن.
۱. فکر کردن (به عاقبت کار):
فکر کردن به حقیقتِ آن شیء و آن چیزی که آدم نسبت بهش خیلی علاقهمند است. چی مثلاً؟ “حاج آقا ما آن همچین مقامی، همچین موقعیتی، همچین پستی، همچین همسری، همچین ماشینی…”
آدم فکر کند که چی واقعاً؟ که چی؟ آخرش که چی؟
آنهایی که خوب فکر میکنند، گاهی خدا براشون یک تجربه کوچیکی هم فراهم میکند، میگوید بیا این هم برای اینکه بدونی «که چی». حالا هی چون بعضیها میگویند آقا ما دستمون به گوشت نمیرسه میگن پیف پیف بو میده… بیا اینم الان اینجا، یک تبلیغی میری امام جماعت هم میشی، یه ۱۰ روز میری میشی امام جماعت. امام جماعت شدن که اینقدر هی برات مهمه، امامت، ریاست… بیا اینم ۱۰ روز به چشم ببین که چی؟ واقعاً که چی؟ همه مثلاً کل شهر وایستادن شما رد شدی گفتن حاج آقا مخلصیم، خیلی ارادت، خیلی چاکریم…
۲. فکر نکردن (کنترل خیال):
و از آنور هم فکر نکردن. فکر نکردن به این فکربازیها، این خیالبازیها و خیالبافیهایی که ما داریم که عمده شهوات با همین خیالبافیها آدم را دچار میکند. حضرت فرمودند (از امیرالمومنین علیهالسلام نقل شده):
«مَنْ كَثُرَ فِكْرُهُ فِي الشَّهَوَاتِ دَعَتْهُ إِلَيْهَا»
(غرر الحکم، حدیث ۹۲۶۵)
کسی که زیاد تو شهوات فکر کند، بالاخره مبتلا به شهوات میشود.
یک چیزی معروف شده به نظرم چیز خوبی هم نیست - حالا بحث فقهی من کار ندارم ولی از لحاظ اخلاقی یکی از مُخرّبهها، خیلی مخربه، خیلی مُضره یعنی در آستانه حرمت به نظرت میرسد به خاطر این آثار سوئش - و آن اینکه میگویند: «فکر گناه، گناه ندارد». خیلی معروف شده فکر گناه گناه ندارد.
من اینجا توصیه میکنم دوستان از این فتوا تبعیت نکنند! بنا را بر این بگذارید که فکر گناه هم گناه دارد، بعد تاثیرش را تو زندگیتان ببینید.
جوانهایی که میآیند سراغتان برای مسئله کنترل مسائل غریزی و اینها - خیلی مراجعه زیاد خواهید داشت - یکی از مهمترین سوالات بچههایی که میخواهند خوب بشوند و نمیتوانند این است که ما غریزهمان را چجوری کنترل کنیم؟ مخصوصاً وقتی دسترسی نیست و مجرد و کذا و کذا…
بنده به نظرم همه عوامل کنترل غریزه ۱۵ درصد، این ۹۰ درصد [اشتباه لفظی استاد: منظور بخش عمده است] این یه دونه است: کنترل ذهن، کنترل فکر. خیالبافی را تعطیل کردن، تصورات را، تخیلات را.
مثال شمعک بخاری:
مثل شمعک بخاری است؛ این هم مثال برای رفقا میزنم. بخاری شمعکش که روشنه، تا پیچش را باز میکنی آتیش میگیره. ولی شمعکه که خاموشه، هی باید اون فندکه رو هی بزنی، هی بزنی… آخرش هم اگه ایرانی باشه الحمدلله نمیگیره!
فکر مثل اون شمعکه است. اگه شمعکتون را خاموش کردید، خیلی توی شعلهور شدن گناه موفقید انشاءالله خدا کمک کنه. ولی اگه اون شمعک روشن باشه، تا زمینهاش [فراهم شد]… نه! اونم شیطان میاد سخت جلوه میده. باور کن سخت نیست، واقعاً نه.
بخش پنجم: تکنیکهای عملی کنترل ذهن
نپرداختن به این. ۱۰ روز اول آدم شروع کند… حالا امتحان کنید ذهنتان را حساس کنید.
میگفتم اختیاراً نرید؛ هر وقت غیر اختیاری رفتید، هر جا یادتان آمد ناامید نشوید، همانجا برگردید. این را برای حضور قلبتون تو نماز هم میگفت، برای همین مسئله که عرض میکنم همینه. با اختیار خودِ آدم نرود. گاهی اوقات مینشیند میگوید خب بریم یه فیضی… این را تعطیل کن! با اختیار نرید. غیر اختیاری یه جاهایی پیش میآید، آدم حواسش نیست ذهنش یه دفعه درگیر میشه؛ هر جا آدم متوجه شد همونجا تو ۱۱ سی [اصطلاح نظامی/رانندگی: ترمز دستی] بکشه بره.
۱۰ روز، دو هفته این را مدیریت کند، بعد ذهن آدم یه حالتی دارد که چیز میشود… حالت یه وسواس خوبی، نه وسواس، یه حساسیت - اسمشو بذاریم حساسیت - خوبی پیدا میکند نسبت به [ورودیها].
البته کنترل فکر، ورودیها و خروجیهای ذهن آدم مدیریت کند؛ هر شوخی نکند، هر تصویری نبیند، هر فیلمی نبیند، اینها برای کنترل ذهن خیلی لازم است.
میخواهم این را عرض کنم چجور میشود که «لا یَشْتَهی ما لا یَجِد»؟ (چیزی که برایش فراهم نیست این اشتها در ایشان شعلهور نمیشود)؟ بخش عمدهاش با همین معرفت، شناخت، با کنترل اشتها و میشود، شدنی است.
بخش ششم: اعتیاد ذهن به «گذشته» و «آینده» (دیدگاه روانشناسی و دینی)
الان دیگه غربیها خیلی کار کردند. ما یه مقداری بالاخره به نظرم میرسد تو تجربهاش عقبتریم از آنها… تو تطبیقش به واقعیتش خیلی آقایون علما ما و بزرگان ما جلوترند قطعاً از آنها، ولی توی منقح کردن تجربههاشون خیلی کارهای جالبی کردند. الان یه دورههایی دارند، دوره مدیریت ذهن، مدیریت فکر و اینا. بسیار هم مهم میدانندش، خیلی اهمیت دارد. چرت و پرت هم زیاد میگن، حرف مفت هم زیاد دارند ولی اون بخشش که درسته خیلی خوب کار کردند.
ذهن باید در اختیار انسان باشد. دیشب یه کلیپ دو تا از دوستان همزمان برای من فرستاده بودند… خیلی جالب بود. یه آقای روانشناس معروف غربی دارد صحبت میکند، میگوید که:
«ذهن علاقهمند به فکر کردنه، میل به فکر؛ فکر میکند اگه فکر نکند نابود میشود. ذهن اینجوری ساخته شده. به چی فکر میکند؟ حسرت گذشته، نگرانی آینده.»
این دو تا ماده تغذیه ذهن؛ همش داره با اینا ور میره. اگه بهش بگی خفه شو، خاموش باش، فکر میکند داری حیاتش را ازش میگیری.
راهش هم اینه که «میل به فکر کردن» را تو خودتون کنترل کنید. میل به فکر کردن. بعضیا شهوت خیالبافی دارند یا حسرتخوری. هر دوش «حب الحزن» هم داریم، «طول الامل» هم داریم؛ هر دوش توی روایات مذموم معرفی شده.
حب الحزن: همش تو گذشته است. هیچی نشده، این نمیدونم آدم نشدیم… دائم داره از این غصههای افسرده کننده میخورد. غصه خوب هم داریم، غصه نشاطبخش هم داریم ولی غصههای ما عمدتاً انگیزهسوز و افسردهکننده یا [به اسم] تواضع…
اگه بود خیلی خوب بود، مردهشور خودشو… بعضی از ماها اینجوری میگه که بهش میگی که چرا میگی من آدم نشدم؟ اگه بری ازش بپرسی چرا آدم نشده، یه توجیه میخواد بکنه… ولی نه اگه واقعاً از روی معرفت باشه…
تعوذ بالله من حب الحزن:
اینکه گفته «تعوذ» یعنی این از ابزارهای مثل اعوذ بالله من الشیطان… یکی از کارهای شیطان، حزن الکی دادنه، حزن مضر دادنه، حزن سلبی، حزن از کار انداختن. یکی از کارهای شیطان حزنه. حزن ابزار شیطان است (نه هر حزنیها) ولی ۹۰ درصد حزنهای ما حزن شیطانیه.
خیلی تاثیر دادن ایام فاطمیه است گفتم دلتون رو نشکنن… ۹۰ درصد حزنهای ما چقدره؟ شیطانیه. اشیای الکی.
«إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَيْءٍ فَابْكِ لِلْحُسَيْنِ…» (روایت امام رضا ع)
چی غصه؟ چی گریه میکنی برای چی ناراحتی؟ اصلاً چه ارزشی ناراحتی داره تو دنیا؟ این «ان کنت باکیا» را اینجوری بخونید؛ حالا اصلاً چیزی تو این دنیا غصه خوردن ندارد وقتی خدا هست. فقط آدم باید غصه داغ بلند به قول اون بنده خدا باید داشته باشه، غم بزرگ باید داشته باشه.
بخش هفتم: شادی و غم (اصلاح سیستم عامل وجود)
البته من بگم باز فرحمون (شادیمان) هم فرح شیطانیه، اینم عرض کنم. ما چون تنظیماتمون، اون مرکز، اون سیستم عامل درست نشده، فرحمون هم فرحِ «بفضل الله» نیست.
خداوند میفرماید:
«قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا…»
(سوره یونس، آیه ۵۸)
بگو به فضل خدا و رحمت اوست که باید شاد باشند…
به این خوشحال باشیم. من چی دارم؟ من چه توانمندی دارم؟ رشد کردم، بزرگ شدم، اعتبار پیدا کردم، درس خوندم… اینا همش جمعِ عاد [اشاره به قوم عاد یا شاید عادت]… این همان داستان قارون است:
«إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِي»
(سوره قصص، آیه ۷۸)
قارون گفت: این ثروت را به وسیله دانشی که نزد من است به دست آوردهام.
این خطرناک است. سلیمان (علیهالسلام) هم پولدار بود میگفت:
«هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي»
(سوره نمل، آیه ۴۰)
این دو مدل خوشحالی درست و غلط است. به فضل الله و به رحمته… [اما ما] همهمان الحمدلله داغون! فرحمون داغون چرا؟ چون اون مبدأ میل درست نیست، اون تنظیمات اصلی، اون پلتفرمی که این رو سوار اون سیستم عامل، اون درست نیست. خدا اونو برامون خودش درست کنه، از زهرا (س) درست کنه. حضرت صدیقه سلام الله علیها این کارهاشون خیلی خیلی معروفه و توانمند تو این کارا. وقتی توسل میکنیم اینا رو هم بخوایم. حالا در کنار هر چیزی که میخوایم بگیم مادر جان ما مبدأ میلمان ظاهراً درست نیست؛ بهمون گفتن همه خوشی و ناخوشیمون بر اساس یه مبدأ نادرستیه. هم حزنمون اینجوریه هم فرحمون.
بخش هشتم: رزق و ردِ احسان (داستان آیت الله مرعشی)
خدا روزی کنه، یک رزق خیر. ببینید یه چیزایی رزق شما میشود. فرار کردن از رزق هم همانقدر مذموم است که طلب بیش از حد رزق و حرص برای رزق مذمومه. هر دوتش بده.
برای چی گفتن رد احسان اینجوریه؟ «رد الاحسان…» چرا اینجوری گفتن؟
آقا شما چیکار داری که از چه طریقی میخواد رزقت برسه؟ چرا فضولی میکنی تو کار خدا؟
«نه من میخوام زیر بار منت پدرم نباشم.» شما چه ربطی داره؟ امام زمان اراده کردند پدر شما یه سهمی سر این سفره داشته باشند.
مثل این میمونه که بری کفشداری حرم - دیدی کفشهای حرم رو اونجا مثلاً این استانداره، اون نمیدونم آیتالله، این یکی دکتره - حرم من خیلی آدم عجیب غریب گاهی میبینم تو کفشداری اینجوریه دیگه، افتخاریه. بعد بگی آقا من زشته، کفشمو ندادی! خب داری محرومش میکنی، اون بزرگوار با منت رفته چقدر این در اون در زده پارتی بازی کرده که بهش بگن بیا اینجا کفش بگیره از شما، شما بهش ندید!
البته اینو نگید باباتون میخواید ازش پول بگیرید (عرض کردم به رفقا) ولی خدا یه منتی گذاشته سر اون پدر.
داستان خانه دار شدن آیت الله مرعشی:
آقای مرعشی (رحمة الله علیه) یه داستانی دارند خانه دار شدنشون، مطالعه کنید قشنگه.
میگن که صاحبخونه از خونه بیرونمون کرده بود و اینا، بیخونه اومدم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها عرض کردم ما خلاصه اینجوریه اوضاعمون ظاهراً.
میگفتند همون تو حرم یکی اومد گفت که دایی دنبالت میگرده. داییمون… دایی متمولی ایشان داشته ظاهراً، خیلی هم ارتباطی نداشتن قبلش با هم یا مثلاً چطور بوده سبک زندگیشون یادم نیست، یه ارتباطشون کم بود.
بعد یه دفعه میگه داییمون فلان جا وعده کردیم. چجوری رفته بود دیده بود، گفته بود سید شبا من یه نذر مشکلی، مهمی داشتم و گفتم اگه مشکلم حل بشه برای یه طلبه خونه میخرم. و بعد که مشکلم حل شد، گفتم کی بهتر از [شما]. خونهمون یه خونه خیلی خوبی برای ایشون میخرن.
[پایان متن قابل استفاده - متن در ادامه دچار تکرار ماشینی شده است]
توضیحات تکمیلی و نکات کلیدی متن:
- سلطانِ بطن و ذهن: محور اصلی سخنرانی، تسلط بر دو حوزه “شکم” و “ذهن” است. استاد با استفاده از کلام امیرالمومنین (ع) بیان میکند که مومن واقعی کسی است که تحت فرمانروایی شکمش نیست؛ یعنی اگر ندارد، بیتابی نمیکند و اگر دارد، زیادهروی نمیکند.
- رژیم معرفتی: ایشان رژیمهای لاغری فیزیکی را بدون “معرفت” و “نور” میداند. کلید اصلی کنترل اشتها، درکِ حقیقتِ غذا (پر کردن کیسه) و سوال “که چی؟” (هدف غایی) است.
- تکنیک شمعک بخاری: برای کنترل ذهن و شهوت، تمثیل زیبایی به کار رفته است. ذهن مثل شمعک بخاری است؛ اگر روشن باشد (خیالبافی و فکر گناه)، با کوچکترین جرقهای گناه شعلهور میشود. راه حل، خاموش کردن شمعک (کنترل ورودیهای ذهن و نپرداختن به خیالات) است.
- غم و شادی الهی vs شیطانی: استاد نقد مهمی به “غمهای افسردهکننده” و “شادیهای مبتنی بر داشتههای شخصی” وارد میکند. غمِ درست، غمِ بر حسین (ع) و غمِ معنوی است، و شادی درست، شادی به فضل خداست (نه به علم و قدرت خود، مانند قارون).
- پذیرش رزق: در پایان، به پرهیز از تکبر در پذیرش رزق اشاره میشود. رد کردن احسان دیگران (مثلاً کمک پدر) به بهانه استقلال، گاهی محروم کردن دیگران از توفیق خدمت و دخالت در کار خداست.
«پایان جلسه هشتم»
-----------------------------------------------------------
💢 جلسه نهم «1404/08/29»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه نهم اینجا را کلیک کنید.
.
🔴موضوع:
ویژگی برادر دینی از منظر امیرالمومنین(ع):
سکوت و حکمت
🔰 ۱. مقدمه و آغاز جلسه
[استاد وحیدی]: بسم الله الرحمن الرحیم. کلاس اخلاق، روز پنجشنبه.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل طاهرین.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ».
(دعا برای دوری از غیبت و آمادهسازی روح برای شنیدن حقایق).
السلام علیکم و رحمة الله.
۲. ویژگی برادر دینی امیرالمومنین(ع): سکوت و حکمت
در حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه، امیرالمومنین علی(ع) ویژگیهای یکی از برادران دینی خود را توصیف میکنند. حضرت میفرمایند:
«كَانَ أَكْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً»
(منبع: نهجالبلاغه، حکمت ۲۸۹)
این دوست ما، اکثر روزگارش را ساکت بود. در دورانی که زندگی میکرد، بیشتر از آنکه حرف بزند و تلاطم داشته باشد، اهل آرامش و سکوت بود.
جلسه گذشته اشارهای کردیم، اما چون این نکته ظرافت خاصی دارد، مجدد به آن میپردازیم. ادامه حکمت میفرماید:
«فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِينَ وَ نَقَعَ غَلِيلَ السَّائِلِين»
(منبع: نهجالبلاغه، حکمت ۲۸۹)
ترجمه: اما هرگاه لب به سخن میگشود، بر گویندگان چیره میشد و عطش پرسندگان را فرو مینشاند.
آدمی که اهل «صَمت» (سکوت) است و آرامش را تجربه کرده و با سکوت زندگی کرده است، حکیم میشود. چنین انسانی حرفهایش با حساب و کتاب بیرون میآید. اصطلاحاً حرفهایش «از راه دوری میآید».
حکایت مرحوم آیتالله خوشوقت و سکوت پرمعنا
به قول مرحوم آقای خوشوقت (رحمة الله علیه) -نقل به مضمون از یکی از علما- که میگفت: «ما خدمت یکی از آقایان رفتیم و چند ساعت آنجا بودیم، ایشان تمام آن چند ساعت را صحبت کرد. بعد رفتیم خدمت آقای خوشوقت؛ مثلاً شب قدری بود، از ساعت ۱۲ تا ۳ صبح نشستیم و ایشان حتی یک کلمه حرف نزد.»
این خیلی قدرت میخواهد! کنترل نفس میخواهد. جلسه فقط سکوت بود، البته سکوتی نورانی که خاصیت اولیای خداست.
شما تصور کنید دو عالمِ تراز اول. یکی چند ساعت مدام سخن گفته و دیگری کاملاً سکوت کرده است. من این خاطره را بدون ذکر نام از خودِ آقا پرسیدم. گفتم: «آقا بعضیها میگویند ما خدمت بزرگی رفتیم و ایشان تا صبح حرف زد، اما جای دیگر رفتیم فقط سکوت بود.»
ایشان لبخندی زدند و جملهای بسیار لطیف فرمودند: «شاید حرفهایشان از راه دوری میآید، طول میکشد تا برسد.»
این تعبیر چقدر زیباست. یعنی این افراد آنقدر عمیقاند که طول میکشد تا به یک جمعبندی برسند و جملهای بگویند. کلامشان حساب و کتاب دارد و حکیمانه است.
۳. تأثیر سکوت بر نفوذ کلام (غلبه بر گویندگان)
این حکمت ناشی از «صَمت» است. انسان باید مدتی کلام را کم کند و مراقبه زبانی داشته باشد. وقتی کسی اهل مراقبه لسانی شد، جنس حرفهایش ارتقاء پیدا میکند.
چون آن بزرگوار (در کلام امیرالمومنین) «اَکْثَرَ دَهْرِهِ صامِتاً» بود، نتیجهاش این شد که: «فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِينَ».
واژه «بَذَّ» به معنای غلبه کردن، سبقت گرفتن و محو کردن است. یعنی وقتی سخن میگفت، همه سخنوران را مغلوب میکرد.
وقتی انسانِ حکیم سخن میگوید، سکوت بر مجلس حکمفرما میشود (تَعنُ عَلَی رُؤُوسِهِم) و مخاطبان در برابر کلام او خاضع میشوند. چون جنس حرف او با طبیعت و فطرت مخاطب ارتباط برقرار میکند، دیگران مغلوب میشوند؛ مگر کسی که مریضی قلبی داشته باشد.
بنابراین، به جای تمرکز صرف بر فنون سخنرانی و بیان (که البته نفیاش نمیکنیم)، باید روی محتوا کار کرد؛ محتوایی که برخاسته از سکوت باشد. گاهی میبینید برخی از منبریها و اهل خطاب، فن بیان کلاسیک ندارند، اما نفوذ کلام عجیبی دارند.
خاطرهای از مرحوم بهلول: هنرِ فراتر از فنون
خدا رحمت کند آقای بهلول را. من کودک بودم که ایشان را دیدم. وسط منبر رسمی، عمامهاش را درآورد و گذاشت کنار! (یا پرت کرد). این کار طبق اصول فن بیان کلاسیک نیست، اما چون جنس حرفش حکیمانه بود، مصداق «بَذَّ الْقَائِلِينَ» میشد؛ یعنی بر همه گویندگان فائق میآمد.
گاهی سخنوران حرفهای تعجب میکنند که فلانی چه هنری دارد که ما با ساعتها مطالعه نداریم؟ نکتهاش این است: مهمتر از فنِ حرف زدن، فنِ حرف نزن است.
۴. قانون «مَنْ لَمْ يُحْسِنْ»: رابطه منع و عطا
یک قاعده کلی وجود دارد که منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام) است:
«مَنْ لَمْ يُحْسِنْ أَنْ يَمْنَعَ لَمْ يُحْسِنْ أَنْ يُعْطِيَ»
(منبع: تحف العقول، ص ۴۸۹)
ترجمه: کسی که منع کردن (نپرداختن) را بلد نباشد، عطا کردن (پرداختن) را هم بلد نیست.
این حدیث بسیار عمیق است. کسی که «نگفتن» را بلد نباشد، «گفتن» را هم بلد نیست.
کسی که «نخوابیدن» را بلد نباشد، «خوابیدن» مفید را هم بلد نیست.
کسی که نتواند نمازش را به وقتش نخواند (یعنی اگر مانعی پیش آمد نگران نباشد و درک درستی از زمان داشته باشد)، نماز اول وقت خواندنش هم عمق ندارد.
بنیامیه ایمان را به مردم یاد میدادند، اما شرک را یاد نمیدادند (تا مرزها مشخص نشود). در حالی که تا شما «لا» (نفی) را نگویید، نمیتوانید «الا الله» (اثبات) را بگویید. تا «يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» نباشید، «يُؤْمِنْ بِاللَّهِ» محقق نمیشود (سوره بقره، آیه ۲۵۶).
توصیه تبلیغی:
اگر میخواهید سخنور موفقی باشید و کلامتان بر دل بنشیند و آدمها را تکان بدهد، بیش از سرمایهگذاری روی «فن سخن گفتن»، روی «سخن نگفتن» سرمایهگذاری کنید. سکوت باعث میشود قول شما حکیمانه شود.
۵. شرح صدر و نقش سکوت در خانواده
یکی از اولین پیشنیازهای تبلیغ و ارتباط مؤثر، «شرح صدر» (گشادگی سینه و ظرفیت بالا) است. حضرت موسی (ع) وقتی مأمور شد به سراغ قوم لجوج بنیاسرائیل برود، اولین دعایش این بود:
«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»
(منبع: قرآن کریم، سوره طه، آیه ۲۵)
ترجمه: پروردگارا، سینهام را گشاده گردان.
یکی از مهمترین عوامل ایجاد شرح صدر، حرف نزن است؛ دقیقاً همانجایی که خیلی دلت میخواهد حرف بزنی!
فرض کنید یک اشکال خوب به ذهنتان رسیده و میخواهید طرف مقابل را با خاک یکسان کنید، یا میخواهید یک جواب دندانشکن (پینگپنگی) بدهید؛ اینجا اگر نگویید، رشد میکنید. طعنه و کنایه را کم کنید.
این موضوع در خانواده بسیار حیاتیتر است. در خانه فرصتهای زیادی برای این تمرین پیش میآید.
یک قانون جالب در دین داریم: «إِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» (دین نزد خدا تسلیم است). در خانه اگر اشتباه کردید عذرخواهی کنید، اگر طرف مقابل هم اشتباه کرد و شما میتوانستید مچگیری کنید، باز هم کوتاه بیایید و سکوت کنید.
تمثیل بادکنک و استخوان لبها
مرحوم آقای خوشوقت مثالی میزدند: «بادکنک را وقتی میخواهید باد کنید، اولش سخت است و فشار میآورد، اما وقتی آن مرحله اول رد شد، باد شدن آسان میشود.»
سکوت هم همینطور است. اولش سخت است، فشار میآورد که حرف را بزنی و خودت را تخلیه کنی، اما اگر تحمل کنی، ظرفیت روحت بزرگ میشود (شرح صدر).
ایشان تعبیر زیبایی داشتند: «خداوند در لبها استخوان نگذاشته تا وقتی آنها را (از شدت عصبانیت) به هم فشار میدهید، دردتان نیاید!»
پس لبها را به هم فشار بدهید و هیچی نگوئید. حتی آیه قرآن و حرف حق هم در عصبانیت نزنید. چون ما انسانهای ضعیف وقتی خشمگین میشویم، تنها کاری که بلدیم حرف زدن است. آن لحظه اگر نگویید، بزرگ میشوید.
۶. رابطه حکمت و شکر (پرهیز از غر زدن)
چرا خداوند به لقمان حکمت داد و بلافاصله فرمود:
«وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ»
(منبع: قرآن کریم، سوره لقمان، آیه ۱۲)
ترجمه: و ما به لقمان حکمت دادیم که: خدا را شکر کن.
آدمهایی که نبوغ و هوش بالا دارند (زمینه حکمت)، معمولاً آدمهای دقیق و نکتهسنجی هستند. آفت این دقت، افتادن در وادی «غر زدن»، «نالیدن» و «انتقاد مداوم» است.
بسیاری از اندیشمندان ما مدام در حال انتقادند. اما حکمت با شکر همراه است. اگر حرف خدا را بفهمید و روی محتوا کار کنید، خدا خودش صدای شما را میرساند؛ بدون نیاز به تجهیزات و تبلیغات عجیب.
۷. چشیدن آیات و روایات (انس با کلام)
آیتالله العظمی گلپایگانی (رحمة الله علیه) میفرمودند: «من گاهی یک آیه قرآن چشمم را میگرفت و شب و روز با آن زندگی میکردم.»
سعی کنید با آیات و روایات زندگی کنید. بگذارید یک حدیث یا آیه شما را درگیر کند و آن را در وجودتان بچشید.
۸. تجربه «آها!» (Aha! Experience) و سیراب کردن مخاطب
در ادامه حکمت امیرالمومنین آمده است:
«وَ نَقَعَ غَلِيلَ السَّائِلِين»
ترجمه: و عطشِ سوزانِ پرسشگران را درمان (سیراب) میکرد.
«غلیل» به معنای عطش درونی و شدید است. وقتی انسانِ حکیم (که اهل سکوت بوده) سخن میگوید، اتفاقی میافتد که غربیها به آن میگویند “Aha! Experience” (تجربه آها!).
این همان حالتی است که مخاطب میگوید: «آخیش! دقیقاً همین بود!» یا «جانم، حرف دل ما را زدی».
این یعنی شهودِ مخاطب. مخاطب، حقیقتی را که شما میگویید در درونش شهود میکند و آن معرفت در وجودش مثل نور منعکس میشود. عطش درونیاش برطرف میشود و حالش خوب میگردد.
این اثرِ همان حکمتی است که نتیجه صمت و سکوت و انس مداوم با خداست.
۹. تشنگی مردم و ریشه گناهان
مردم تشنهاند. باور کنید اکثر مردم از سرِ ندانستن و تشنگی گناه میکنند.
من در این بیست و چند سال تبلیغ، شاید به تعداد انگشتان یک دست آدم واقعاً «خبیث» دیدم (کسی که از روی عناد و لجبازی حق را نپذیرد). اکثر مخالفتها، داد و بیدادها و حتی جسارتها، ناشی از یک درد و عطش درونی است.
مشکل مردم «غلیل» (عطش) آنهاست. مردم دنبال آرامش، لذت و عزت هستند، اما راه را اشتباه میروند.
- دنبال عزت هستند، نمیدانند: «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً» (سوره فاطر، آیه ۱۰).
- دنبال آرامش هستند، با موسیقی و مواد مخدر و… خودشان را آرام میکنند، چون نمیدانند: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (سوره رعد، آیه ۲۸).
نماز و یاد خدا (به معنای انس و رفاقت با خدا، نه فقط ذکر زبانی) است که آرامش میدهد. «وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ» (سوره عنکبوت، آیه ۴۵).
وقتی انسان بداند قدرتی مطلق، عادل و مهربان بر هستی حاکم است و پروندهاش دست اوست و هیچ چیز تصادفی نیست، آرام میشود.
وظیفه شما (طلاب و مبلغان) این است که با تقوا و درس خواندن، این عطش را برطرف کنید. مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند («إِنَّ النَّاسَ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا» - حکمت ۱۷۲ نهج البلاغه). شما با حکمت و سکوت، اعتماد را جلب کنید و آنها را سیراب نمایید.
۱۰. فضیلتِ فکر نکردن و برخورد با شیطان
در پایان جلسه قبل اشاره کردم که «خاموش کردن ذهن» خودش یک فضیلت است.
برای کسانی که دچار وسواس فکری هستند (که معمولاً افراد باهوش بیشتر گرفتار میشوند)، راه درمان این است: «بیخیالی و اهمیت ندادن».
شخصی نزد امام صادق (ع) آمد و از افکار وسواسی شکایت کرد. حضرت فرمودند:
«هَذَا مَحْضُ الْإِيمَانِ» (و فرمودند نترس و اهمیت نده).
[اشاره به روایتی در اصول کافی یا بحارالانوار در باب وسواس]
با فکرِ بد نجنگید، چون جنگیدن یعنی اهمیت دادن به آن. راهش این است: بگذار بیاید و برود، نخش را نگیر و دنبال نکن.
تکبر شیطان:
یک ویژگی مثبت (!) شیطان برای ما این است که شیطان متکبر است.
آدم متکبر اگر ببیند تحویلش نمیگیرید، میرود. اما آدم ذلیل و حقیر اگر بیمحلی کنید، بیشتر میچسبد!
شیطان چون متکبر است، اگر دو بار وسوسه کرد و شما اعتنا نکردید (در را باز نکردید)، میگذارد و میرود. پس بهترین راه برخورد با شیطان و افکار منفی، قطع کردن گوشی است! اصلاً بحث نکنید، بگویید «خداحافظ» و ذهن را منصرف کنید.
این کار (فکر نکردن به افکار مزاحم) اوایل سخت است، اما با تمرین، انسان «بابِ قلب» (نگهبان دل) خود میشود و مهارت پیدا میکند.
انشاءالله خداوند به ما صمت، حکمت و توفیق سیراب کردن سائلین را عنایت فرماید و ما را در زمره محبین و خوشحالکنندگان امام زمان (عج) قرار دهد.
«پایان جلسه نهم»
-----------------------------------------------------------
💢 جلسه دهم «1404/09/13»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه دهم اینجا را کلیک کنید.
.
🔴موضوع:
شرح حکمت۲۸۹ نهجالبلاغه
(پارادوکسهای شخصیت مؤمن)
🔰 ۱. مقدمه و استعانت از پروردگار
سؤال شما را در همین بحث امروز پاسخ خواهم داد، زیرا این فراز، فرازی است که مقداری به ما طلبهها مربوط میشود.
سلام علیکم.
«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَعْنَةُ الدَّائِمُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ.»
«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي» (سوره طه، آیات ۲۵ تا ۲۸)
سلام علیک یا بقیة الله.
۲. تحلیل حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه: ضعفِ ظاهری و قدرتِ باطنی
حکمت ۲۸۹ که با هم میخوانیم، جزء حکمتهای «خوشمنبع» نهجالبلاغه است؛ یعنی در مصادر دیگری از جمله کتاب شریف کافی نیز آمده و در منابع اهل سنت (عامه) نیز بسیار پرتکرار از آن یاد شده است؛ حدیث بسیار مهمی است.
امیرالمؤمنین (ع) در توصیف برادر ایمانی خود میفرمایند:
«وَ كَانَ ضَعِيفاً مُسْتَضْعَفاً»؛ (آن برادر دینی من) هم ضعیف بود و هم مستضعف.
البته به نظرم این فراز را باید حتماً با ادامه آن خواند تا معنای دقیقش روشن شود:
«فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَيْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ»
اما هنگامی که پایِ کارِ جدی به میان میآمد (جایی که باید جدیت به خرج داد)، او مانند «شیر بیشه» و «مارِ بیابان» بود.
شاید ترجمه تحتاللفظی فارسی برای «صِلُّ وَادٍ» گویا نباشد، اما در عربی وقتی میخواهند بگویند کسی بر کار مسلط است، چارهجوست و راهکارها را بلد است، از این تعبیر استفاده میکنند. «صِل» به معنای مار و «واد» به معنای دره است. این تشبیه به ماری اشاره دارد که سوراخسنبهها را بلد است، چارهجویی میداند، پنهانکاری را بلد است و میداند چگونه بخزد و بلغزد تا با سرعت به هدفش برسد. او به شکافها آگاه است و آنجایی که لازم باشد کارش را انجام دهد، با جدیت تمام عمل میکند؛ هم در دریدن (مثل شیر) و هم در خزیدن و چارهجویی (مثل مار). بسیار هم توانمند است.
۳. مفهوم واقعی «مستضعف» در فرهنگ دینی
پس معنای «ضَعِيفاً مُسْتَضْعَفاً» چیست؟
ببینید، در داستان طلبگی و دینداری، خیلی وقتها مؤمنین واقعاً ضعیف و مستضعف به نظر میرسیدند. اما توجه داشته باشید که «مستضعف» با آن تصویری که ما معمولاً در ذهن داریم متفاوت است.
معمولاً مستضعف را «کسی که ضعیف نگه داشته شده» ترجمه میکنند؛ یعنی ذهنیتی که با شنیدن واژه مستضعفین به سراغ فقر و بدبختی میرود. اما «استضعاف» دو معنا دارد:
- ضعیف نگه داشتن (واقعی): یعنی طرف را واقعاً ضعیف کردهاند.
- ضعیف انگاشتن: یعنی فرد قوی است، اما دیگران او را ضعیف میپندارند و به چشم نمیآید.
در خطبه قاصعه حضرت امیر (ع) میفرمایند که فراعنه و طواغیت همواره انبیا را استضعاف میکردند؛ به این معنا که آنها را کوچک میشمردند. قرآن از زبان کافران میگوید: «…وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا…» (ما پیروان تو را جز اراذل و افراد پست نمیبینیم - سوره هود، آیه ۲۷) یا «…تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ…» (کسانی که در چشم شما خوار میآیند - سوره هود، آیه ۳۱).
مؤمنین معمولاً به چشم اهل دنیا نمیآیند، نه اینکه واقعاً حقیقتشان ضعیف باشد؛ چرا که حضرت در ادامه میفرمایند او «لَيْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ» (شیر بیشه و مار بیابان) است.
۴. جایگاه ضعف و قوت: تواضع در برابر خالق، قدرت در برابر موقعیتها
داستان این است که سنجههای ما با اهل دنیا متفاوت است. بله، مؤمن ضعیف است، اما در چه وادی و در مقابل چه کسی؟
این ضعف، ضعفِ مطلق در برابر خلق خدا نیست؛ بلکه ضعف در برابر خالق است. ضعف به معنای گردنکش نبودن در مقابل خداست؛ ذلیل، حقیر، مسکین و مستکین بودن در درگاه الهی. همین آقایی که در مناجات با خدا اظهار عجز و کوچکی میکند، در میدان عمل «لَيْثُ غَابٍ» (شیر بیشه) است.
جایگاه ضعف و قوت مؤمن متفاوت است. مهم این است که شما در مقابل چه چیزی ضعیف هستید و در برابر چه چیزی قدرتمند.
۵. پارادوکسهای زیبای شخصیت مؤمن
یکی از شیرینترین ابعاد ایمان به خدا، همین پارادوکسها (تضادهای ظاهری) در زندگی است. مؤمن در اوج ذلت و احساس حقارت (در برابر خدا)، در اوج عزت است. جمع این صفات بسیار زیباست.
- در اوج خوف، در اوج رجا (امید) هستند. در روایات مضمون داریم: «أَخْوَفُ الْعِبَادِ أَرْجَاهُمْ لِرَبِّهِ» (ترسانترین بندگان، امیدوارترین آنها به پروردگارند).
- از همه فقیرترند، اما از همه غنیترند. فقری که عین غناست؛ در برابر خدا هیچ مالکیتی برای خود قائل نیستند، حتی اگر تمام عالم را به آنها بدهند میگویند: «إِلَيْكَ فَلَا» (برای تو نه!).
- جبرئیل منت میکشد که به آنها خدمت کند (مانند داستان اهلبیت). این با کمک یک پولدار که رنگش میپرد تا پولی بدهد فرق دارد!
- فقیرِ فقیر، غنیِ غنی.
- ذلیلِ ذلیل، عزیزِ عزیز.
- مهربانترینها، بیرحمترینها (در برابر کفر).
این تناقضها انسان را به مقام «اِخبات» (فروتنی و خشوع کامل) میرساند.
۶. جمع میان مهربانی و شدت عمل (أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ)
امیرالمؤمنین (ع) را ببینید؛ در یک روز ممکن بود ۴۰۰۰ نفر از خوارج را بکشد، اما در عین حال در اوج مهربانی بود و بالای سر جنازهها گریه میکرد. این شدت عمل هم از روی مهربانی است؛ مانند پزشکی دلسوز که دست بیمار را قطع میکند تا جانش را نجات دهد و از درد کشیدن بیمار هم ناراحت است.
گاهی باید ظاهر، بیرحم باشد که تعبیر دقیقتر آن «خشونت مقدس» یا «شدت» است: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ» (سوره فتح، آیه ۲۹).
جالب است که «رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ» با «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ» تناقض ندارند. شدت بر کفار یعنی برخورد محکم و از موضع بالا (اشراف)، نه لزوماً ظلم. قرآن میفرماید: «أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ» (سوره مائده، آیه ۵۴). با کفر نباید با لبخند برخورد کرد؛ باید محکم بود، حتی اگر این داد زدن از روی محبت و برای بیداری طرف مقابل باشد.
خاطرهای از مرحوم آیتالله خوشوقت و نهیبِ درمانی
یکی از دوستان ما در سانحهای باعث تصادف و فوت کسی شده بود. بسیار افسرده و حالبد بود. نزد هر عالمی میرفت، او را دلداری میدادند که «غصه نخور، خدا کریم است». اما حالش خوب نمیشد.
او را نزد مرحوم آیتالله خوشوقت (رحمة الله علیه) بردند. ایشان به محض ورود، شروع کردند به داد زدن سر او: «قاتل! آدم کشتی! فکر کردی به این راحتیهاست؟ خدا به این راحتی از تو میگذرد؟»
شما اگر باشید میگویید این بنده خدا که خودش نابود بود، بدتر شد! اما آن رفیق ما میگفت با این نهیب، انگار دُمل چرکی ترکید و شروع کرد به گریه کردن و تخلیه شدن. آن شوک و عقدهای که در گلویش مانده بود با این «دادِ مهربانانه» باز شد و نجات پیدا کرد.
۷. استضعاف با معیارهای دنیوی و قضاوت مردم
مؤمن «عِندَ الله» عزیز است، اما ممکن است در نگاه مردمی که با استانداردهای دنیایی تحلیل میکنند، «مستضعف» و کوچک انگاشته شود.
مرحوم آیتالله مشکینی (رحمة الله علیه) داستانی نقل میکردند:
در قدیم که سیستم فاضلاب نبود، کارگرانی برای تخلیه چاه میآمدند. روزی در مدرسه فیضیه کارگران مشغول تخلیه چاه و بردن سطلهای کثافت بودند. عدهای طلبه هم گوشهای نشسته و مباحثه علمی میکردند. یکی از کارگران به دیگری گفت: «اینها دارند چه کار میکنند؟ دلشان به چه خوش است؟ کتاب گذاشتهاند جلوی خودشان… ساعتی چند میگیرند؟ بیمه دارند؟ آخرش چه میشود؟»
میبینید؟ گفتمان حاکم بیرون از این فضا، گفتمان «دو دو تا چهار تا» و مادیات است. اگر ما هم وارد این بازی شویم که «میصرفه یا نمیصرفه؟»، باختهایم. استضعافِ مؤمن بر اساس آن معیارهاست.
۸. پرهیز از محاسبات مادی در مسیر طلبگی و خدمت
به نظر من طلبهای که ۵ یا ۱۰ سال درس خوانده باشد، خیلی باید کمعقل باشد که سنجههای معنوی دستش نیامده باشد و بخواهد با معیارهای مادی (حقوق پسرعمو و مزایای رفیق) خودش را مقایسه کند.
مگر میشود امام زمان (عج) هوای سربازانشان را نداشته باشند؟ حضرت مدام چپ و راست نشانه میفرستند که «حواسم به تو هست».
مثالی از عنایت حضرت ولیعصر (عج)
یک روز خانواده ما گفتند که خیلی وقت است فلان غذا یا خوراکی را نخوردهایم. من هم چون گرفتاری کاری داشتم و صبح زود به کلاسهای تهران میرفتم، فرصت خرید نداشتم. همان روز یا فردایش یکی از طلبهها پیام داد: «حاج آقا من نذر کردم دقیقاً همان خوراکی را برای شما بخرم!»
شاید این مثال خیلی بچگانه و در سطح «شکم» باشد، اما حضرت حتی در این جزئیات هم پیام میدهند که حواسمان هست.
اگر وارد محاسبات عرفی شوید، باختهاید. اصلاً اصرار دارند که ما را از آن سنجهها جدا کنند؛ برای همین است که وضع ظاهری و فیش حقوقی طلبهها معمولاً با استانداردهای دنیا نمیخواند. اینجا داستان چیز دیگری است.
۹. تفاوت «حقوق» و «رزق الهی»
در سیره بزرگان میبینیم که کسانی خالصانه به آنها خدمت میکردند و با اینکه حقوق مشخصی نداشتند، زندگیشان به بهترین شکل تأمین میشد. حضرت حجت (عج) آنقدر به نوکرانشان میرسند که وفادار بمانند، اما نه لزوماً با فیش حقوقی.
ضرر حقوقبگیر شدن و وابستگی سازمانی این است که ممکن است آدم برای آن شخص یا مدیر کار کند، نه برای خدا. مدیران دولتی معمولاً اطرافیانشان را از نظر مالی تأمین میکنند (شاید با نیت کرامت)، اما این خطر وجود دارد که هدف گم شود.
حضرت سربازانشان را طوری تربیت میکنند که مهم نباشد فیش حقوقی چقدر است؛ مهم این است که اوضاعت خوب است و: «وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى» (روزی پروردگارت بهتر و پایدارتر است - سوره طه، آیه ۱۳۱).
برکت خدمت «قربة الی الله» و دفع بلا
شخصی برای یکی از علما زحمت زیادی کشیده بود و آثارشان را مکتوب کرده بود. آن عالم پولی به عنوان دستمزد نداد، شاید فقط یک تشکر خشک و خالی. آن شخص ابتدا شاید ناراحت شد، اما بعدها گفت: «آنقدر از جاهای دیگر برایم رسید که فهمیدم اگر برای فیش حقوقی کار میکردم، برکتش میرفت.»
گاهی خدا حساب را جور دیگری تسویه میکند. مثلاً آن شخص در خواب دید یا متوجه شد که قرار بوده خانوادهاش بیماری سختی بگیرند که هزینه درمانش ۴۰۰ میلیون تومان میشد، اما به برکت آن خدمت خالصانه، این بلا دفع شد.
خدا اینگونه ۴۰۰ میلیون به حسابش واریز کرد! اما ما نمیبینیم. ما فقط درآمدهای ۸۰ یا ۱۰۰ میلیونی بازاریها را میبینیم، اما نمیبینیم که همان آدم با یک بیماری ساده در بیمارستان خصوصی، تمام آن درآمد را خرج میکند.
۱۰. کفرِ نعمت و ندیدنِ لطف خدا
حواس خدا و امام زمان (عج) به ما هست، اما این به آن معنا نیست که کسی از این مسیر خارج نمیشود. شب عاشورا هم سیدالشهدا (ع) چراغ را خاموش کردند و فرمودند هرکس میخواهد برود.
کسی که راه خدا را رها میکند، خودش خواسته که برود. مگر میشود کسی در راه خدا باشد و کور باشد و توجهات را نبیند؟ حتی همان طلبههایی که نق میزنند، وقتی پای درد دلشان مینشینی اعتراف میکنند که: «بارها به مو رسید و پاره نشد، ۲۰ بار دست خدا را دیدم.»
خب اگر دیدی، چرا باز ناشکری میکنی؟
مشکل ما این است که مبتلا به «کفر» (پوشاندن حقیقت) هستیم. انسان متخصص ندیدن است:
- «قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ» (مرگ بر انسان، چه ناسپاس است! - سوره عبس، آیه ۱۷).
- «قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ» (با کافرانی که به شما نزدیکترند بجنگید - سوره توبه، آیه ۱۲۳)؛ یعنی با کفرِ درون خودتان بجنگید.
باور کنید ما در نعمت غرقیم. همین که من میگویم وضع خوب است، شاید خیلیها عصبانی شوند، اما واقعیت این است که اگر خدا کمی پیچ را سفت کند و شرایط طبیعی را تغییر دهد، هیچچیز برای خوردن پیدا نمیکنیم.
مردم مینالند که پول نیست، اما در حراجی “بلک فرایدی” (Black Friday) دیجیکالا، مردم هزاران میلیارد تومان (۴۵ همت یا ۱۵ همت) خرید کردند! این نشان میدهد پول هست، اما کفر و ناسپاسی هم هست.
۱۱. خط قرمزِ خانه: کفر و ناشکری ممنوع
من در خانه دو خط قرمز دارم که سر آنها میجنگم؛ یکی از آنها همین «ناشکری» است.
ناراحت شدن، گریه کردن و درد دل کردن اشکالی ندارد؛ اما خدا نیاورد روزی را که کسی بگوید: «ما بدبختیم، ما بیچارهایم، خدا ما را رها کرده…». این حرفها کفر است و خدا را به خشم میآورد.
امام معصوم فرزندش روی دستش جان داد، فرمود: «قلب میشکند و اشک جاری میشود، اما چیزی نمیگویم که خدا را به خشم آورد.»
چرا دروغ میگوییم که بدبختیم؟ وقتی کسی دست عنایت حضرت را نمیبیند و از عافیت و سر سفره بودن لذت نمیبرد، چارهای نیست جز اینکه برود. البته رفتن برخی هم حکمت دارد و شاید مأموریتشان تمام شده، اما بسیاری به خاطر «ندیدن» میروند.
۱۲. قاعده لطف و اختیار انسان
اینکه میگوییم حواس حضرت هست، به معنای «الجاء» (مجبور کردن) نیست. قاعده لطف میگوید خداوند راهنما میفرستد اما به زور کسی را در بهشت نمیبرد (دون حدّ الجاء).
«مَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ» (هر که میخواهد ایمان بیاورد و هر که میخواهد کافر شود - سوره کهف، آیه ۲۹).
هرچه جلوتر بروید، دنبال جاهایی میگردید که کاسبیِ مادی در آن نیست، چون معامله با خدا شیرینتر است.
فقه و اصول و روزیِ مادی
من همیشه به رفقا توصیه میکنم فقه و اصول بخوانند، با اینکه به ظاهر بیکلاسترین رشته است.
از مرحوم آیتالله مصباح یزدی (رحمة الله علیه) پرسیدم آیا فلسفه خواندن روحیات خاصی میآورد؟ ایشان بعد از تأمل طولانی فرمودند: «من این را نمیدانم، اما زمان ما معروف بود کسانی که فقه و اصول میخوانند، وضع مالیشان خوب میشود.»
الان برای استخدام همه دنبال مدرک تخصصی هستند، اما نان و برکت جایی است که برای خدا باشد، نه برای مدرک و استخدام. آنجایی که به ظاهر «بیکلاس» و «بیفیش حقوقی» است، نانِ واقعی آنجاست.
۱۳. تاوانهای قشنگ خدا و محبت در سختیها
یکی از طلاب مشهد جمله قشنگی گفت. پرسید: «آیا این مسیر از آنهایی است که “باید ببینی تا بیایی” یا “باید بیایی تا ببینی”؟» گفتم: «باید بیایی تا ببینی.»
سختیها وجود دارد، اما نباید زود جا زد. گاهی کتکهایی که خدا میزند هم از روی محبت است.
روزی در جاده تبلیغ میرفتم، پشت یک نیسان نوشته بود: «تاوانش هم قشنگه»!
به شهر مقصد رسیدم، پشت یک پژو دیدم نوشته: «تاوانش هم قشنگه»!
انگار خدا میخواست بگوید اگر حواست باشد، سختیهای این راه هم قشنگ است.
البته ما همیشه در دعا میگوییم: «إِلَهِي لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ» (خدایا مرا با عقوبتت ادب نکن - دعای ابوحمزه ثمالی)، اما گاهی گوشمالی لازم است.
در روایت داریم: «إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَكْرَمُ عَلَى اللَّهِ مِنْ أَنْ يَمُرَّ عَلَيْهِ أَرْبَعُونَ يَوْماً لَا يُمَحِّصُهُ فِيهَا بِذَنْبٍ (أو بلاء)…» (مؤمن نزد خدا گرامیتر از آن است که چهل روز بر او بگذرد و خداوند با بلایی او را پاک نکند - اصول کافی، ج ۲).
این بلاها، خط و خشها، دنداندردها و مشکلات، نشانهی کرامت مؤمن و توجه خداست تا او را پاک کند.
«مَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ»
صلوات.
«پایان جلسه دهم»
-----------------------------------------------------------
💢 جلسه یازدهم «1404/09/20»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه یازدهم اینجا را کلیک کنید.
.
🔴موضوع:
شرح حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه (بخش دوم) و تحلیل مسائل روز
🔰 ۱. مقدمه: پاکسازی در دنیا یا آخرت؟
استاد در پاسخ به سوال یکی از حضار در مورد وضعیت اخروی گناهکاران و نقش ولایت اهلبیت (علیهمالسلام) توضیحاتی ارائه دادند.
۱-۱. تاثیر ولایت در پاکسازی روح
ایشان با استناد به فرازی از زیارت جامعه کبیره، به نقش ویژه ولایت در تزکیه نفس اشاره کردند:
- منبع حدیث: «جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَايَتِكُمْ طِيباً لِخُلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا» (مفاتیحالجنان، زیارت جامعه کبیره).
- توضیح: خداوند صلوات بر اهلبیت و ولایت ایشان را مایه پاکیزگی اخلاق، طهارت جان، تزکیه و کفاره گناهان ما قرار داده است.
- تحلیل: عبادت مانند سنباده کشیدن بر روح است که ناخالصیها را پاک میکند. جهنم نیز فلسفهای مشابه دارد؛ جایی برای ذوب شدن و جدا شدن ناخالصیها تا انسان پاک شده و شایسته بهشت گردد. برخی مومنین این پاکسازی را از همین دنیا شروع میکنند.
۱-۲. پاسخ به شبهه جبر و اختیار در هدایت
در ادامه، به بحث پیرامون آیه شریفه «يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ» و شبهه جبر پرداخته شد. استاد راهکارهای مختلفی برای پاسخگویی بیان کردند:
- رعایت ظرفیت مخاطب: طبق روایات، باید حقایق را با «استمجاج» (کمکم چشاندن) بیان کرد. اگر مخاطب ظرفیت داشت ادامه دهید، وگرنه توقف کنید.
- تفسیر «مَنْ»: «يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ» یعنی خدا هر کس را که بخواهد هدایت میکند، اما این خواستن بر اساس حکمت است.
- نقش سعی انسان: «وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى» (سوره نجم، آیه ۳۹). هدایت شامل کسانی میشود که اهل تلاش هستند.
- حفظ تعادل (لا جبر و لا تفویض): باید مراقب بود که با نفی جبر، دچار تفویض (رها کردن امور به حال خود) نشویم. امور تحت اراده الهی است.
- پاسخ قرآنی دیگر: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (سوره مائده، آیه ۱۱۸).
۲. شرح حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه (بخش دوم)
استاد با قرائت دعای «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي…» (سوره طه، آیات ۲۵-۲۸) وارد بحث اصلی شدند.
۲-۱. توصیف قدرت و سیاست مؤمن
- متن حکمت: «وَ كَانَ ضَعِيفاً مُسْتَضْعَفاً فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَيْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ».
- ترجمه و توضیح: آن برادر دینی در ظاهر ضعیف و افتاده بود، اما چون زمان جدیت و کارزار فرا میرسید، مانند «شیر بیشه» (قدرت سختافزاری/تهاجمی) و «مار بیابان» (قدرت نرمافزاری/زیرکی) بود.
- ویژگی دوگانه مؤمن: مؤمن هم باید قوی باشد و هم زرنگ. در روایات آمده است: «الْمُؤْمِنُ غُرٌّ كَرِيمٌ» (مؤمن سادهدل و بزرگوار است) و «الْمُؤْمِنُ كَيِّسٌ فَطِنٌ» (مؤمن باهوش و زیرک است).
- جمع بین دو روایت: در مسائل شخصی و منافع فردی، مؤمن بزرگوار است و حتی اجازه میدهد دیگران فکر کنند او را فریفتهاند (غُرٌّ کریم)، اما در مسائل دینی و حدود الهی، بسیار هوشیار و دقیق است.
۲-۲. هنر کتمان و «صِلُّ وَادٍ» بودن
استاد بر لزوم کتمان و پنهانکاری در امور مادی و معنوی تاکید کردند:
- منبع حدیث: «اسْتَعِينُوا عَلَى أُمُورِكُمْ بِالْكِتْمَانِ فَإِنَّ كُلَّ ذِي نِعْمَةٍ مَحْسُودٌ» (تحف العقول، ص ۴۸). در کارها از پنهانکاری کمک بگیرید زیرا هر صاحب نعمتی مورد حسادت است.
- تفسیر: مؤمن باید مانند «مار بیابان» (صِلُّ وَادٍ) حرکتش بی سروصدا و مخفی باشد اما ضربهاش کاری. اولیای خدا در کتمان بسیار مهارت دارند («أَتْقِيَاءُ الْأَخْفِيَاءُ»).
- کاربرد در زندگی روزمره: . پرهیز از خودنمایی: حتی در ظاهر و لباس (مثال بستن دکمه یقه) نباید جلب توجه کرد تا کتمان حفظ شود.
. پنهان کردن برنامهها: طبق حدیث امام جواد (ع): «إِظْهَارُ الشَّيْءِ قَبْلَ أَنْ يُسْتَحْكَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ» (تحف العقول، ص ۴۵۷). بیان کردن کارها قبل از قطعی شدن، باعث خرابی آنها میشود (مثل اعلام سفر یا خرید قبل از انجام).
۲-۳. تکنیک دفع فضولی و پرهیز از توضیح دادن
استاد توصیهای کاربردی برای حفظ آرامش و کتمان ارائه دادند:
- توضیح ندهید: در برابر افراد کنجکاو، نیازی به ارائه جزئیات نیست.
- پاسخ قاطع و کوتاه: به جای بهانهتراشیهای طولانی که باعث سوالات بیشتر میشود، از جملات کوتاه و قاطع مانند «توفیق ندارم»، «معذورم» استفاده کنید و وارد بازی توضیحات نشوید.
۳. نقد رفتارهای اجتماعی و فضای مجازی
استاد به نقد برخی رفتارهای رایج در جامعه و فضای مجازی پرداختند.
۳-۱. بیماری مچگیری و علم غیر نافع
برخی افراد به جای یادگیری، تنها به دنبال پیدا کردن ایراد و تکذیب دیگران هستند. این مصداق «علم غیر نافع» است.
اشاره قرآنی: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ…» (اشاره به آیه ۱۷۶ اعراف: «إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ» - مثل سگ که چه به او حمله کنی و چه رهایش کنی، زبانش بیرون است). کنایه به کسانی که در هر حالتی به دنبال گیر دادن هستند.
۳-۲. روایت طنزآمیز «خِفَّتِ اللِّحْیَة» (سبکی ریش یا چانه؟!)
استاد داستانی را نقل کردند درباره شخصی که حدیثی را اشتباه متوجه شده بود:
- حدیث: «رَأْسُ الْعَقْلِ بَعْدَ الْإِيمَانِ بِاللَّهِ مُدَارَاةُ النَّاسِ فِي غَيْرِ تَرْكِ حَقٍّ وَ مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ خِفَّةُ لِحْيَتِهِ» (وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۱۱۵).
- تفسیر صحیح: سعادت مرد در «سبک بودن ریش» به معنای کمحرفی و ورّاجی نکردن است (سبک بودن فک)، نه صرفاً کمپشت بودن موی ریش. این حدیث در کنار «مدارا با مردم» معنا پیدا میکند؛ یعنی با مردم بحث و جدل بیهوده نکنید.
۳-۳. شرح صدر و بینیازی از جلب توجه
انسان باید به جای جلب توجه مردم، به دنبال جلب توجه خدا باشد. اگر نیاز به محبت و عزت از جانب خدا تامین نشود، انسان به رفتارهای نادرست برای دیده شدن روی میآورد. مومن واقعی مردم را در نظر خود کوچک میبیند (نه از روی تکبر، بلکه از روی بینیازی) و خود را نیز در برابر خدا کوچکترین میداند.
۴. تحلیل فراز بعدی حکمت: «لَا يُدْلِي بِحُجَّةٍ حَتَّى يَأْتِيَ قَاضِياً»
۴-۱. استحکام در استدلال
- معنا: مؤمن اقامه دلیل و حجت نمیکند مگر اینکه آن حجت به قدری محکم باشد که بتواند با آن قضاوت کند و حکم صادر نماید.
- ویژگی: حرف مؤمن «قول سدید» است؛ یعنی محکم و حسابشده. زود قضاوت نمیکند، اما وقتی به نتیجه رسید، حکمش قطعی و غیرقابل خدشه است.
۴-۲. مثال فقهی: روش شیخ انصاری
استاد به شیوه اجتهادی شیخ انصاری اشاره کردند که مسائل را بارها بررسی و زیر و رو میکرد (احتیاط فراوان)، اما زمانی که به فتوا و جمعبندی میرسید، حکمش چنان مستحکم بود که دیگر قابل رد نبود.
۴-۳. انتقاد از استدلالهای سست (پشمکی) در فضای مجازی
استاد به شدت از استدلالهای سطحی و عوامانه در فضای مجازی انتقاد کردند:
- مثال: مقایسه قیمت پفک در ایران با پول امارات و نتیجهگیریهای کلان سیاسی بر اساس آن.
- آسیبشناسی: این نوع استدلالهای سست، شأن شیعه امیرالمؤمنین (ع) را پایین میآورد. ما باید طبق دستور حضرت علی (ع) در اجتهاد و سخن گفتن محکم و با «سداد» (درستی و استحکام) عمل کنیم.
- داستان مار: اشاره به داستان معروفی که مردم عوام به جای نوشته «مار»، نقاشی «مار» را ترجیح دادند. تقصیر خواص است که سطح درک مردم را بالا نبردهاند تا با معیارهای سطحی قضاوت نکنند.
۴-۴. لزوم حفظ حرمتها و پرهیز از سیاهنمایی
استاد با انتقاد از کسانی که دستاوردهای ۴۶ ساله انقلاب و خون شهدا را با مثالهای سخیف زیر سوال میبرند، فرمودند:
- نباید به خاطر مشکلات اقتصادی، کل مسیر حق، مجاهدت علما و شهدا را نادیده گرفت.
- مقایسه وضعیت فعلی با «شعب ابیطالب» اشتباه است؛ ما غرق در نعمت هستیم و نباید ناشکری کنیم.
- متقین و منطق صواب: در خطبه متقین آمده «مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ». مومن نه تنها راست میگوید (صدق)، بلکه حرفش درست، بجا و دقیق است (صواب). پرهیز از تهمت زدن و قضاوتهای عجولانه ضروری است.
۵. مسائل روز: جنگ، صلح و حجت شرعی
۵-۱. لزوم داشتن حجت برای جنگ یا صلح
- در دین هم جنگ وجود دارد و هم صلح. تشخیص زمان هر کدام نیازمند «حجت» است.
- انتقاد از اظهارنظرهای غیرتخصصی: فردی که در گوشه خانه نشسته صلاحیت تشخیص زمان جنگ یا صلح را ندارد. این امر بر عهده کسی است که علم، اجتهاد، تقوا و دسترسی اطلاعاتی بیشتری دارد (ولی فقیه).
- پرهیز از تمسخر: نباید وسط میدان جنگ، تصمیمگیرندگان و مجاهدان را تخریب یا مسخره کرد.
۵-۲. بلوغ فکری مردم
استاد اشاره کردند که علیرغم تبلیغات دشمن، سطح فهم و بصیرت مردم نسبت به گذشته (مثلاً سال ۷۸) بسیار بالاتر رفته است. برای حکومت جهانی حضرت مهدی (عج)، نیاز به مردمی با سطح فهم بالا و عقلانیت است، نه مردمی که با پوپولیسم فریب بخورند.
۶. نعمتهای پنهان و خطر ناشکری
۶-۱. مقایسه واقعبینانه با خارج از کشور
- بسیاری از کسانی که مهاجرت کردهاند، با واقعیتهای سختی روبرو شدهاند (هزینههای بالا، مشکل انرژی، مالیات و…).
- کبر مهاجرین: برخی به دلیل غرور، مشکلات آنجا را بازگو نمیکنند تا سرزنش نشوند، اما واقعیت این است که در آنجا بخش عظیمی از درآمد صرف انرژی میشود، در حالی که در ایران انرژی بسیار ارزان است.
۶-۲. عبرت از سوریه
استاد با اشاره به مشاهدات خود از سوریه فرمودند:
- سوریه کشوری بسیار زیبا، غنی و ارزان بود، اما مردم آنجا معتقد بودند که «ناشکری» باعث شد گرفتار جنگ داخلی شوند.
- نتیجه ناشکری: اکنون حتی برای نان و برق در مضیقه شدید هستند. این هشداری است برای ما که قدر امنیت و نعمتهای موجود را بدانیم و با حرفهای بیپایه و ناشکری، خود را گرفتار بلا نکنیم.
۶-۳. جمعبندی
باید حرف محکم و با حجت زد، شکرگزار نعمتها بود و از قضاوتهای عجولانه و تخریب مسیر حق پرهیز کرد.
پایان جلسه با ذکر صلوات.
«پایان جلسه یازدهم»
-----------------------------------------------------------
💢 جلسه دوازدهم «1404/09/27»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه دوازدهم اینجا را کلیک کنید.
.
🔴موضوع:
شرح حکمت ۲۸۹ نهجالبلاغه (بخش دوم)
و تحلیل مسائل روز
🔰 ۱. مقدمه و دعای آغازین
توضیح: استاد سخن را با نام خدا، درود بر پیامبر و اهل بیت و لعن بر دشمنان ایشان آغاز کرده و دعای شرح صدر حضرت موسی (ع) را قرائت میکنند.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و العاقبةُ لِلمُتَقین، ثُمَّ الصلاةُ و السلامُ علی سیّدنا و نبیّنا محمدٍ و آلهِ الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد. لعن الله علی اعدائهم اجمعین.
«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي» <small>(قرآن کریم، سوره طه، آیات ۲۵-۲۸)</small>
السلام علیک یا بقیة الله، اللهم اَرِنَا الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ وَ الْغُرَّةَ الْحَميدَةَ.
۲. مرز دقیق میان بخل و اسراف (افراط و تفریط)
توضیح: در این بخش استاد به ظرافت تشخیص مرز بین خساست (شُحّ) و زیادهروی (اسراف) میپردازند و بیان میکنند که بخل، ریشه در بدبینی به خداوند دارد.
خب بله، اینکه تو افراط و تفریط آدم یه طرف… مثلاً آدم بین بخل و اسراف یه جایی که جهنم متوجه نمیشه! الان اون که من میخوام نخرم این رو، از باب اینکه اسرافه خریدنش یا نه؟ اون شُحِ نَفسِ منه (خساست نفس) که داره اون [کار را میکند]؟ دچار این حالته.
همین یه طرفش ظاهراً آفت و آسیبش کمتره، یه طرف آدم… آره یعنی بخل خطرناکتره. بله بخل خیلی چیز مُعضلیه. آدم روایتش رو که میخونه میبینه که حالا یک کمی هم آدم از دستش در بره، یه ذره یه ذرهها، خیلی نه! زیادتر از اونی که باید هزینه کنه ولی به بخل نینجامد.
هر چیزی یه حدی داره؛ «فَزادَ عَنهُ فَهُوَ السَّرَف» (هرچه از حد بگذرد اسراف است). حدش چیه؟ اون تعریف: «فَما زادَ عَلَيهِ فهوَ سَرَف». و آن [طرف دیگر] میشه شُحّ، میشه اسراف.
هر دو دستاندازه، آدم اسراف [برایش] حرامه، بخل [هم] حرامه. [بعضی] میگه: «خوبه برای احترام به عنوان یک صفت اخلاقی». خب نمیتونه متصف به حرمت و اینا بشه چون که افعال اختیاریه محکوم به احکام خمسهاند، ولی توی صفات جزء صفات مبغوضه است؛ خیلی. و منشأ خیلی از گناهانه. خیلی از گناهان به خاطر بخله. خیلی ریشه بخل هم در سوءظن به خداست. حضرت فرمودند: «بدبینی به خدا آدم رو بخیل میکنه». <small>(اشاره به مضمون روایات، از جمله کلام امام علی (ع): الْبُخْلُ بِالْمَوْجُودِ سُوءُ الظَّنِّ بِالْمَعْبُودِ)</small>
اما اسراف نه؛ اسراف «فی فِعلِهِ» است و حرمت هم داره. تشخیصش هم یه مقداری نسبی و عرفیه. چیز جالبی که تو اسراف [در] حدیث داریم حضرت میگن: «آنچه که به بدن ضرر برساند اسرافه». <small>(اشاره به حدیث امام صادق (ع): إِنَّمَا الْإِسْرَافُ فِيمَا أَتْلَفَ الْمَالَ وَ أَضَرَّ بِالْبَدَنِ)</small>
بعضیا دیدید غذا مثلاً میگه اسراف میشه [زیاد] میخوره! اگر طبق این روایت خوردنش ضرر داره، اسرافه. یعنی شما حالا غذا رو دور نریزید، نگه دار بعداً چیز کنید استفاده کنید اینا، ولی ما از «ضرر بالبدن» [به عنوان] پایه اسراف [یاد میکنیم].
۳. نقش فقه در تعادلبخشی به زندگی
توضیح: استاد توضیح میدهند که فقه و دینشناسی، ابزاری برای یافتن «حد وسط» و تعادل در زندگی است، چه در مسائل مالی و چه در تربیت و مدیریت.
خلاصه باید حد وسطها رو پیدا کرد. راه پیدا کردن حد وسطها «فقه» است. فقه مهمترین کاربردش «تَفَقُّه فی الدین» است؛ اینکه آدم میانگینها رو میتونه پیدا کنه. خوف و رجاش تنظیم میشه، تخویف (ترساندن)، انذار و تبشیرش تنظیم میشه.
تو روایت دیدید میگه فقیه کسیه که نه زیادی مردم رو بترسونه نه الکی به مردم امید بده. <small>(اشاره به حکمت ۹۰ نهجالبلاغه: الْفَقِيهُ كُلُّ الْفَقِيهِ مَنْ لَمْ يُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ…)</small> پس میشه این فقه.
فقه مهمترین کاربردش به نظر میرسه توی زندگی، تو عملیات زندگی، پیدا کردن حد وسطها و اون تعادلهایی است که شما بهش نیاز دارید.
- کجا بخله؟
- کجا عقبنشینی باید انجام بدیم؟
- کجا ضعفه؟
- کجا ترسه؟
- کجا حزمه (دوراندیشی)؟
اینا واقعاً فقط با تفقه به معنای شناخت کبریا و بعدش هم اون مصادیق و تطبیقها [ممکن است]. و مثلاً آدم سیره اهل بیت رو میخونه میبینه خیلی از این سختگیریهایی که ما داریم تو سیره اهل بیت نبوده. حتی سختگیریهای مالی، سختگیری بر خانوادهها. اهل بیت خیلی مراقب خانوادههاشون بودند. خیلی زاهد هم اگر بودند، خودشون زاهد بودند؛ خیلی به خانوادهشون تحمیل نمیکردند زهدشون رو به خانواده. اینا رو آدم میتونه به دست بیاره از روایات و بعد هم حکمت و عقل هم خدا به آدم بده، تطبیق هم میتونه بکنه.
۴. اصل اخلاقی: نشنیده گرفتن عذر و پرهیز از ملامت
توضیح: در این بخش به روایتی اشاره میشود که توصیه میکند تا زمانی که عذر کسی را نشنیدهایم، او را ملامت نکنیم و از قضاوتهای عجولانه بپرهیزیم.
خب، «لَا أَلُومُ أَحَداً عَلَى مَا أَجِدُ لَهُ الْعُذْرَ فِي مِثْلِهِ حَتَّى أَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ». <small>(نقل به مضمون از روایات اخلاقی)</small>
احدی رو ملامت نمیکرد تا وقتی احتمال عذر میداد در مثل اون کار؛ تا کی؟ تا وقتی اعتذار او رو بشنوه.
خیلی از اموری که ما متاسفانه ملامت میکنیم، قضاوت میکنیم… یه تجربه عجیبی براتون بگم. بنده تا حالا یه مورد نشده قضاوت کنم در مورد یک موضوعی - قضاوت ذهنی من یعنی تو ذهنم - قضاوت کنم در مورد یه موضوعی از بیرون، [و] اون موضوع با درون اون موضوع یه جور باشه! تا حالا یه مورد هم یادم [نمیاد]. بدون استثنا.
شما الان نشستید مثلاً در مورد همین تصمیمات دولت و چه میدونم هرچی، در مورد یه خانوادهای، یه اختلاف خانوادگی یه برآوردی دارید؛ برید تو متن واقعه برآوردتون عوض میشه. تقریباً بدون استثنا.
مثلاً ما مجموعههایی که باهاشون همکاری میکردیم، بعضی تصمیمات مدیریتی [رو میدیدم] میگفتم: «چرا همچین [کرد]؟ چرا وضعشه؟ چرا اذیت میکنند؟ چه مشکلی داره؟ برای چی چه تصمیمی؟» هی از بیرون آدم با خودش غر میزنه. میری با خود اون مدیر مجموعه یا با اون مجموعه مدیریتی ایشون صحبت میکنی، میگی اصلاً گزینه بهتر از این نبود! بهترین کار رو کرد، خدا خیرش بده. خیلی عجیبه، خیلی.
لذا اون حالا امروزه میگن «قضاوت نکردن»، درست هم هست. ما تو تعبیر دینمون هم داریم از قضا فرار کن: «فِرَّ مِنَ القَضاءِ» (از قضاوت بگریز).
قضاوت کردن، ملامت کردنم مثل قضاوت کردنه. تا میتونه آدم ملامت نکنه کسی رو. آدم میره میبینه این بنده خدا حق داشت، وضعیتشون این بود.
۵. داستان رانندگی و قضاوتهای خیابانی (مثال عینی)
توضیح: استاد با ذکر یک خاطره شخصی از انتقال یک بیمار با ماشین، نشان میدهند که چگونه قضاوتهای مردم در خیابان بدون آگاهی از حقیقت ماجرا صورت میگیرد.
بعد ملامتی که آدم میزنه خیلی زود به جمعبندی میرسه که این آدم مثلاً بیفرهنگیه، آدم بیتوجهیه. من خودم یه بار درگیر یه قضیه شدم دیدم چقدر ماها اهل ملامت عجولانهایم.
یه بنده خدایی رو من از بیمارستان میخواستم ببرم یه جایی، حالا کسی رو نداشتن چه جوری بود… جراحی کرده بود، عمل کرده بود، میخواستم ببرم. بعد این [رو] سوار ماشینش کردم بنده خدا رو. هر یه دونه چه میدونم سنگریزه که میرفت ماشین روش، این «آخ» میکشید! دردش میومد، جراحی سنگینی کرده بود، دردش [زیاد بود].
خب تو تن [من لرزید] خیلی با آرامش… مثلاً به دستانداز که میرسیدیم… اینقدر فحش دادن تو این خیابونا! همین یه تیکه کوچیک هم از همون بیمارستان بردمش تا طرف زنبیلآباد (قم). کجا؟ اینقدر بوق زدن، اینقدر فحش دادن، اینقدر هی هرکی رد شد…
واقعاً من نمیتونستم از اون تندتر برم. مخصوصاً به دستاندازه که میرفتم خیلی یواش بود. [میگفتن:] «نِهدیها؟» (اصطلاح عامیانه آذری: چی شده؟ چرا اینجوری میری؟).
چرا بدون اینکه بدونیم چه خبره شروع میکنیم ملامت کردن؟
۶. هشدار در مورد قضاوتهای سیاسی و اجتماعی
توضیح: این بخش هشداری جدی به طلاب و فعالان اجتماعی است که اگر تصمیمی به ضرر منافع شخصیشان است، باید در قضاوت خود تردید کنند و مراقب آبروی مؤمنین باشند.
طلبهها تو این پیجهاشون هر اتفاقی میفته [سریع واکنش نشون میدن]. یه چیز خیلی خطرناکی که من خیلی تقاضا میکنم رفقا احتیاط کنند اینه که: اگر اون تصمیم یه ضرری به حال شما داره، یه جایی با منافع شما درگیر میشه، به شدت به قضاوت خودتون بدبین بشید. به شدت به قضاوت خودتون بدبین بشید.
مثلاً حالا یه چیزی رو گرون کردن، شما تو متن تصمیم نیستید دیگه، نیستید. حالا شرایط چی بوده ولی گرون کردن. من دارم اذیت میشم، برای چی حالا باید انقدر خرج کنم؟ انقدر هزینه کنم؟
آقا اینا مکان مسئوله، باید پاسخ بدیم. مخصوصاً اونچه که میگیم. حرف زدن ما، ملامت کردن ما، قضاوت کردن ما، اینا خیلی سنگینه پیش خدا. خیلی به راحتی با آبروی مومنین بازی میشه (تضییع میکنه). تازه اون نه، همون هم ممنوع.
اصلاً در مورد فعلِ فاعل که ما خیلی زود از یه فعل - که تازه نمیدونیم اشتباهه - به فاعلش هم میرسیم! اون که هیچی.
دو تا بحثه: قضاوت در مورد فعله؛ داره که حتی اگر دیدید کسی گناه میکنه نگید آدم بدیه، بگید کار بدی کرد. ببینید برای اینکه بگید آدم بدیه باید یه علم غیبی داشته باشید، باید یه امیرالمومنین باشه که نگاه بکنه ببینه باطن طرف چه خبره، بگه این آدم خبیثه. والا اینقدر ما داریم آدمایی که رفتارشون ناپسنده ولی میری تو متن زندگی میبینی از دوستان خداست، دوست خداست. و بالعکس هم داریم؛ اون رفتارهای قشنگ داریم که طرف دشمن خداست ولی رفتار باهاش خوبه. خیلی خطرناکه.
۷. قاعده «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ» و پرهیز از پذیرش نقشهای نامناسب
توضیح: استاد با استناد به آیه قرآن تاکید میکنند که وظیفه اصلی انسان حفظ و اصلاح نفس خویش است و نباید به بهانه اصلاح جامعه یا پر کردن خلاءها، خود را در موقعیتهایی قرار داد که به دین و نفس آسیب میزند.
حالا مثال قضاوت هم که فرمودید، حالا با یه ادبیاتی قضاوت کنیم شاید بد نباشه. خیلی از مشکلات جامعه با این مطالبات، با این بله بله… ببینید بالاخره خدا یه چهار تا بیتقوا میذاره این کارو میکنن. هر کسی مطالعه بکنه خیلیهاشون میتونن ۹۹ درصد نه، ۹۰ درصد نه، ۸۳ درصدشون بیتقوا [باشند]. اصلاً عدالتخواهی رفقا نتیجهش خوبه. خیلی چیزا بده ولی نتیجهش خوبه، به این استدلال نکنید. این چیز خطرناکیه.
خدا یه سری آدم بیترمز داره، خب اینا چوب هم میخورن، این کارشون معصیت و گناهه، ولی از ترس اینا: «انَّ اللهَ یُؤَيِّدُ هَذَا الدِّينَ بِالرَّجُلِ الْفَاجِرِ» <small>(کنز العمال، حدیث ۲۸۹۵۷: خدا این دین را به وسیله مرد فاجر هم تایید میکند)</small>. خدا اینو گذاشته [تا] یه سری آدما افسار پاره نکنن اگه اینا نبودن.
ولی شما این نقش رو قبول نکنید تو هستی. راه درستش اینه که شما مطمئن بشین نه این… ببین این میدونی مثل چی میمونه؟ مثل این میمونه که خانمه میگه: «من اگه نرم راننده تاکسی بشم، خب خانمهای متدین اینا سوار چی بشن؟ دیدید؟ پس من برم راننده تاکسی بشم».
شما الان یکی از عزیزانتون بیاد مشورت کنه با همین استدلال بیاد بگه مثلاً: «آقا شما به من اجازه میدید من برم راننده تاکسی؟ چون جامعه نیاز داره یه سری باید خانم متدین هستند که میپذیرید اینو چی؟»
آقا بارکالله! مگه هر… اصلاً این یه استدلال [غلطه]. مثلاً همین قرآن میخواد بگه: «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ» <small>(قرآن کریم، سوره مائده، آیه ۱۰۵: ای کسانی که ایمان آوردهاید، مراقب خود باشید…)</small>.
این خودخواهی بدی نیست. این اتفاقاً بهترین خدمتی که شما به نظام، به جامعه، به دیگران میتونید بکنید [اینه] که چی؟ که مراقب نفس باشی. این به تعالی برسه، به رشد خودش برسه.
مردم بیش از اون که به راننده تاکسی و به چه و چه و چه نیاز داشته باشند، به آدم فرهیخته، باتقوای، مومنِ موحدی نیاز دارن که اونها رو آرامش بده، کمکشون [کنه].
۸. اولویت تربیت امثال شهید مطهری بر کارهای اجرایی
توضیح: این بخش پاسخ به شبهه کسانی است که میگویند «اگر ما نرویم پس چه کسی کار را انجام دهد؟». استاد میگویند نباید برای اصلاح دیگران خود را فاسد کرد و هدف باید تربیت انسانهای بزرگ باشد.
اصلاً دنبال این استدلال [نباشید]. از این استدلالها الان طلبهها میگن: «آقا آموزش پرورش خیلی نیازه، خیلی نیازه معلم خوب، بریم معلم خوب بشیم».
عزیزم تو میتونی شهید مطهری بشی، ۱۰ هزار تا معلم سر سفره کتابهای تو بشینن. فقط الان نمیشه. بله الان هم نیاز [هست]. خب اگه ما نریم یه عده آدمایی چیز میرن؟ بله میرن. تو چی میشی؟ تو میخوای بری صلاح نفست رو به فساد اونها… به خاطر صلاح اونها خودتو مبتلا به فساد بکنی؟
حضرت گفت من هرگز این کارو [نمیکنم]. این خیلی لغزشگاه خیلیاست. امیرالمومنین اصلاً رسماً تو [خطبه] فرمودند دیگه، دو جا هم فکر کنم اینو میگن: «گفتم من میدونم چی شما رو اصلاح میکنه، ولی لا اُصلِحُكُم بِفَسادِ نَفسِی» <small>(نهجالبلاغه، خطبه ۶۹: من شما را با فاسد کردن خودم اصلاح نمیکنم)</small>.
«عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ». اگر اون استدلال باشه خیلیها… شیطان با همین استدلال زده سر [آدمها]. «آقا دین چی میشه؟» دین هیچیش نمیشه. ارزش هیچ… هیچ نگران نباش. غلط میکنه کسی دین خدا رو [بخواد از بین ببره]، خدا دین خودشو حفظ میکنه. شما مراقب خودت باش برادر.
نمیخواد این… فرمود در م[تن] اینکه نفس، قدیمُ العذاب بشه (؟) بهتر از اون که اصلاً شما میخواهید خدمت به نظام بکنید، بهترین خدمتی که میتونید به نظام بکنید بشید یکی مثل شهید مطهری، شهید بهشتی، نمیدونم علامه طباطبایی.
علامه طباطبایی چه کاره؟ فعالیت نظامی، سیاسی، اقتصادی کردند؟ همه ارکان انقلاب شاگرد شهید [و] علامه طباطبایی [بودند].
۹. آسیبشناسی مطالبهگری بدون تخصص (داستان سود بانکی)
توضیح: استاد با بیان خاطرهای از فردی که ادعا میکرد با حذف سود بانکی تمام مشکلات حل میشود، بر لزوم تخصص و دانش کافی قبل از مطالبهگری و انتقاد تاکید میکنند.
خب بالاخره از طریق مطلوب این مطالبه کردند. اینا رو ببینید آقا فرمودن یه چهار پنج تا نکته گفتن اینا رو رعایت کنید. بگید برید ببینیم میتونید اونها رو رعایت کنید؟ عملاً خیلی جاها حرف نباید بزنه. تو خیلی از موارد سوال اشکال نداره، سوال کنید: «آقا این آیا منجر به این نمیشه؟» پیشنهاد بدید، خوبه. احترام افراد حفظ بشه، خوبه. تقدیر از زحماتشون بشه، خوبه.
واقعاً الان خیلی، خیلی بیتقوا [دهن] باز میکنند بعد به اسم همین که «مطالبهگری». آقا نظرشون اینه که مطالبهگری کنیم. همینا بعد میبینی مطالبهگریشون میگه آقا گفته دیگه. جاهای دیگه هم میره تو [دیوار].
من چقدر خبر دارم از پشت پرده قضايا؟ چی میدونیم ما؟ چی میدونیم؟ فحش میدن، بیاحترامی میکنن: «آقا چرا این کارو کرد؟ چرا رفت اونجا؟ چرا اومد اینجا؟» بعد میگن آقا گفتن مطالبهگری کنیم.
آقا پروتکل مطالبهگری هم گفتن. بخون. یه بار خوندید پروتکلهای آقا رو؟ فرمایش آقا که چجوری مطالبهگری کنیم؟ چجور با تقوا مطالبهگری کنیم؟
به راحتی ملامت میکنیم، به راحتی قضاوت میکنیم. یه استدلال معروفی هم همین که «اگه ما نگیم نابود میشن، نمیدونم انحراف پیش میاد، فساد پیش میاد».
بله، برید تو موضوع مجتهد بشید، موضوعشناسی و حکمشناسی هم مجتهد بشید بعد اظهار نظر کنید، مطالبه کنید.
طرف اومد یه جلسه گرفت بود آقا، چند تا آقای [رو] جمع کرده بود اینا بیاید که من یه طرحی دارم از همین فردا تمام مشکلات اقتصادی کشور چی میشه؟ حل میشه. یه آقای بنده خدا دلسوز هم هست منتها وقتی اطلاعات آدم کمه…
ما اومدیم جمع شده بودند یه تعداد آقا. اومد [گفت]: «همین امشب تمام بانکها اعلام کنن سود بانکی صفر! هرچی پول گذاشتید و اینا از این به بعد هیچی دیگه ما سود نمیدیم. این تمام مشکلات اقتصادی کشور [رو حل میکنه]».
بعد یه چند تا سوال هم… چند تا سوال ساده هیچکدوم [رو] جواب نداد. بعد یه ادعایی کرد همونجا فیالمجلس، گفت: «اون سالهای اول انقلاب که ما سود بانکیمون پایین بوده تورممون خیلی کم بوده، اصلاً تورم نداشتیم، یه درصد».
بعد من همونجا تو فیالمجلس رفتم آمار - چون هست - تورم هر سال… الان سوابق تورم سال ۵۹ نمیدونم ۳۰ درصد، سال ۶۱… میگفت سال ۶۶ ما هیچی تورم شد چون سود بانکی کم [بود].
مرد مومن! بر اساس چه آماری؟ چه اطلاعی؟ بعد استدلال به چی؟ به «ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا» <small>(قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۲۷۸)</small>.
میگفت: «شما همین یه آیه رو تو قرآن عمل بکنید: ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا. اینا رباست، زر و مابقی…».
الان علمای ما رسماً فتوا دارن که آقا اگر سود بانکی به اندازه تورم [باشه] اصلاً سود نیست، دیدید دیگه؟ اصلاً ربا نیست. همون «لَكُم رُءوسُ اَموالِكُم» <small>(قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۲۷۹)</small> [است].
حالا شما یه آیه خوندی «ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا»، هیچی دیگه هم نخوندی، هیچ موضوعشناسی هم ناقصه و میای سر و صدا، داد و بیداد، نمیدونم چقدر راحت به جمعبندی میرسیم. اینقدر راحت. البته این آدمهای خوبیان، نیتشون هم خوبه، در مجموع هم خوبن، این روی هم رفته برای نظام احسن خوبه، ولی ما توصیه نمیکنیم شما برید این نقش رو ایفا بکنید.
۱۰. اهمیت تخصص (داستان بیمارستان عراق)
توضیح: این بخش با مثال زدن وضعیت یک بیمارستان در عراق، نشان میدهد که اهمیت تخصص (پزشک ماهر) بسیار بالاتر از صرف حضور افراد غیرمتخصص در نقشهای خدماتی است.
مثل این میمونه که بیاد یه کسی به شما مشورت کنه: «آقا من الان میتونم برم پرستاری، برم پزشکی، برم چی؟ میتونم برم به عنوان نیروی خدماتی توی بیمارستان خدمت کنم. اگر هم من نرم کسی شاید نباشه بره به عنوان نیروی خدمات».
خب شما عقلتون به کسی که میتونه پزشک بشه چجوری مشورت میدید؟ [میگید:] «نگران نباش حالا فوقش اصلاً بیمارستان کثیف بمونه، اون که مهمه دکتره».
ما عراق، این یکی از بستگانمون رو بردم بیمارستان. بنده خدا تصادف کرده بود. موش بود توی اتاق عمل! خودم دیدم. بعد اتاق عمل… تو هوله (راهرو) اتاق عمل مثل این چیزا درش هم نصفه بود، یعنی از همون پشت در میتونستید ببینید. یعنی درِ کافهها هست کافه آمریکایی؟ نصفه بود.
بعد میرفتم میومدن، این که با طِی میرفت اون تو اتاق عمل… واقعاً اونجا داشتن بنده خدا رو میدوختن، من رفتم بالا سرش داشتن میدوختنش. رفتم دیدم حالا بهش نبود، نبود! خیلی خودش میگفت ما تو عراق بهداشت رو رعایت کنیم مریض میشیم! خیلی نباید بهداشت از یه سطحی بالاتر رعایت کنیم. یکی از دوستان عراقی ما خودش حالا دکتر [بود].
مهمه دکتر با اون رعایت اون نکاتی که آقا فرمودند بله بسمالله. اگه خودم مثلاً به قول شما گرون شده، مثلاً تو یه هفته نمیدونم چند بار نمیدونم چی رو گرون میکنن، مربوط به اون چیزی بیام بگم یه دلیلی چیزی اگه منطقی بگن. از اون ور هم بردن مثلاً چیزی نه دوباره یه انتقادی یه سمت اوضاع.
۱۱. مسابقه در مکارم اخلاق و پرهیز از تضعیف روحیه
توضیح: استاد بحث را جمعبندی میکنند که هدف، مسابقه در اخلاق علوی است، نه تحلیلهای سیاسی بیپایه و اساس که باعث تضعیف روحیه مردم و تاریک شدن نفس انسان میشود.
ببین ما الان جلسهمون جلسه تحلیل سیاسی [نیست]، من دارم زیر [سایه] امیرالمومنین علیهالسلام [صحبت میکنم]. مطلوب این هم که آخر سر حضرت فرمودند که: «فَزِنُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا» <small>(نهجالبلاغه، خطبه همام: صفات متقین را بسنجید و در آن با هم مسابقه دهید)</small>.
اینا اخلاقی که علی دوست داره سلام الله علیه و فرمودند به این ملتزم باشید و در اینها مسابقه بدید با هم.
یکیش اینه: برای کسی عذری میابی ملامتش نکن تا بیاد قشنگ برات توضیح بده، استماع کنی اعتذارش رو بشنوی، حرفهاشو [بشنوی].
بعداً میدونید خیلی از اعتذارها مثلاً تو مسائل کلان که میشه نمیشه همه چیز رو گفت. واقعاً نمیشه. تو دل مردم خالی کردنه. همین سر قضیه جنگ همینجور پشت سر هم مینوشتن: «چرا ادامه ندادی؟ ترس تو… فلان… چرا…؟».
مرد حسابی تو چه خبری [داری]؟ چی؟ چه جوری اوضاع؟ ما چیها رو از دست دادیم؟ چقدر توان ادامه دادن داریم؟ اینها رو سر چهار تا اطلاعاتی که از «شلغم نیوز» و نمیدونم «بل پرس» و [اینا] گرفت، بعد میگه بله اطلاعات واصل دارم ما برای یک سال موشک داریم، هر روز اگه هزار تا بزنیم بازم داریم!
شما میدونی بعد اون که فرمانده کل قواست اون نمیدونه مثلاً اینها رو؟ به شما گفتن اون نمیدونه؟
بده اینا، بده اینا. حالا اصلاً گیرم که اون حال بدی که منتشر میکنی… اصلاً اون رو بذاریم کنار؛ برای خودت بده، خودت دور میشی، خودت تاریک میشی.
هر آقا خوشبخت میفرمودند بادکنک وقتی اینجوری درشو باز میکنی بادش خالی میشه. میگفتن حرف زدن مثل باز کردن درِ بادکنک، معنویت آدم خالی میکنه. حرف، آدم [رو] خالی میکنه. توهین میکنه، چه برسه قضاوت کردن، چه ملامت کردن اونم در مورد دیگران.
۱۲. حکم غیبت شخص حقوقی و حقیقی
توضیح: در پایان، استاد به یک نکته فقهی اشاره میکنند که توهین به شخص حقوقی (مثل نظام)، در واقع توهین و تهمت به افراد حقیقی متعددی است که آن مجموعه را تشکیل دادهاند.
بعد یه چیزی هم که هست حالا اینم دوستان بشن [حواسشون باشه]. از لحاظ تو بحث شخص حقوقی، من میتونم غیبت شخص حقوقی بکنم؟ بله.
الان مثلاً تصمیمات نظام فرض کنید، میشینن کسی هم نیست دیگه، خیالشون [راحته] آبروی مومن نمیخوان ببرن. در مورد تصمیمات نظام حرف میزنه، فحش میده به اول و آخر تصمیمات نظام، در صورتی که این شخص حقوقی یعنی اتفاقاً انحلال به دهها شخص حقیقی.
به این توجه دارید که شما وقتی دارید همه رو داره زیر سوال میبره، از دست یکی هم شاکیه یکی…
«پایان جلسه دوازدهم»
-----------------------------------------------------------
.
💢 جلسه سیزدهم «1404/10/04»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه سیزدهم اینجا را کلیک کنید.
.
🔴موضوع:
آسیبشناسی شکایت،
آداب بازگو کردن درد و تفاوت نقد با سیاهنمایی
🔰 مقدمه: سیره مؤمن در پنهان کردن درد و پرهیز از شکایت
توضیح: استاد بحث را با این نکته آغاز میکنند که مؤمن واقعی اهل شکایت دائمی نیست و درد خود را بازگو نمیکند، مگر زمانی که بهبود یافته باشد تا شکر نعمت سلامتی را به جا آورد.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد. اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین.
در روایت آمده است که ایشان شکایت نمیکرد مگر بعد از اینکه خوب شده بود. شکایت کردن اولاً خیلی چیز بدی است اگر به جا نباشد؛ ثانیاً متاسفانه خیلی چیز شایعی است. ما بشر عجیب «شَکّاییم» (بسیار شکایتکننده). نمیدانم این صیغه مبالغه درست است یا نه، اما ما دائم الشکایَتیم.
حضرت میفرمایند ایشان یکی از ویژگیهایش این بود که از وَجَع (درد) و رنج خودش پیش کسی شکایت نمیکرد، مگر وقتی خوب شده بود. وقتی انسان خوب شده، نقلِ دردِ گذشته در واقع به نوعی اظهار رضایت از وضع موجود است. یعنی میگوید: «آقا الحمدلله، عجب دردی بود، بخیر گذشت، خوب شدیم، خیلی سخت بود». اما مؤمن در خودِ زمانِ درد به کسی شکایت نمیکند.
البته استثنایی وجود دارد؛ مثل پناه بردن به خدا: «خدایا من به تو پناه میبرم از این درد». ممکن است کسی بگوید آقا این درد که چیزی نیست؛ اما گفتهاند خدا بخواهد میتواند یک چیز کوچک را تبدیل به یک بحران بزرگ کند. این نوع گفتن، شکایت نیست؛ بلکه «استعاذه» (پناه بردن) و دعاست و خوب است. آن مواردی هم که گاهی اهل بیت (علیهمالسلام) دردی را اظهار میکردند، جنبه تربیتی و تعلیمی داشته تا به من و شما یاد بدهند، وگرنه ایشان اهل شکایت نبودند.
۲. استثنائات شکایت: مراجعه به طبیب و امید به درمان
توضیح: شکایت تنها در جایی جایز است که امید به حل مشکل وجود داشته باشد، مانند مراجعه به پزشک.
این گفتنهایی که مثلاً در مسئله «تَظلُّم» (دادخواهی) عرض کردیم، یک استثناء است و قانون کلی نیست. تظلم هم واقعاً در جایی است که آدم امیدی دارد. ذیل همین بحث در مورد درد، حدیث دیگری در نهجالبلاغه هست که میفرماید: مؤمن از درد شکایت نمیکند مگر نزد کسی که امید دارد این را برطرف کند؛ مثلاً پیش طبیب.
(مگر نزد کسی که به او امید دارد).
این سیره علما هم بوده است که مثلاً عالمی در خانه بود و هیچ نمیگفت، اما وقتی او را پیش دکتر میبردند، آنجا میگفت: «آقا دارم میمیرم». چون پیش دکتر استثناست. قانون کلی این است که آدم شکایت نکند.
۳. آثار روانی شکایت و قدرت تلقین (داستان فالگیر)
توضیح: بیان این نکته علمی و روانشناختی که بازگو کردن مداوم مشکلات، آنها را در وجود انسان تثبیت میکند. استاد با ذکر داستانی واقعی، قدرت تلقین بر مرگ و زندگی را تشریح میکنند.
شکایت اولاً برای خود آدم بد است. رفقا گفتند درد را زیاد میکند و ماندگار میسازد. الان روانشناسی جدید هم بر این نکته تأکید دارد. همین چند روز پیش کتاب معروفی از یکی از نویسندگان غربی میخواندم که میگفت: «بزرگترین اشتباه این است که شما بروید اختلافات درون خانواده را اینور و آنور بازگو کنید». تعبیرش این بود: «خودِ گفتنِ این حرفها، مشکل را در وجود شما تثبیت میکند»، جدا از اثرات بیرونی آن.
اینها (روانشناسان) اثری برای تلقین قائلاند. الان هم روشهای درمانی مبتنی بر تلقین طرفداران زیادی دارد و حتی با تلقین، آدم میمیرد!
یکی از پزشکان تعریف میکرد: «یکی از بستگان ما بود که یک فالگیر به او گفت: فلانی! تو تا فلان روز، ظهر میمیری. این شخص هم خیلی به آن فالگیر اعتقاد داشت. زنگ زد به این طرف و آن طرف که آقا ما دیگر رفتیم، حلال کنید و…». دکتر میگفت: «واقعاً مُرد! یواش یواش نفسش بند آمد و مُرد».
خودش میگوید چیزی که من دیدم این است که واقعاً اتفاق میافتد. به نظرم یکی از تأثیراتش همین است. شما هر جور در مورد هستی فکر کنی، همانجور میشود. اصلاً خدا این قانون را گذاشته است. یکی از نوامیس هستی این است: نگاهت به عالم هر جور باشد، عالم همانطور با تو برخورد میکند.
۴. محل صحیح شکایت: مناجات با خدا و نماز شب
توضیح: راهکار صحیح برای تخلیه روانی، شکایت بردن نزد خداوند است، به ویژه در خلوت نماز شب.
میگویند باید بعضی چیزها گفته شود تا عقده نشود و در دل نماند. راهش چیست؟ قرآن میفرماید:
(من غم و اندوهم را تنها به خدا میگویم - سوره یوسف، آیه ۸۶).
آدم نباید با مخلوق در میان بگذارد. برای دفع این مسائل، انسان باید شکایاتش را جمع کند و ببرد پیش خدا. نماز شب برای همین است. نماز شب را گذاشتهاند در خلوتی که بقیه خواباند، بیخبرند، نور هم کم است و اشک هم دیده نمیشود؛ بنشین آنجا و پیش خدا شکایت کن.
البته اول از همه از خودت شکایت کن:
(خدایا از نفسم به تو شکایت میکنم).
چون همه مشکلات بیرونی یک ربطی به ما دارد. اول بگو خدایا شکایتم از خودمه:
(من به خودم ستم کردم؛ منزهی تو، من از ستمکاران بودم - سوره انبیاء، آیه ۸۷).
بعد هم هرچه میخواهی بگو؛ اینجا درد میکند، آنجا تیر میکشد، اینجا میسوزد… دیدهاید پیرزنها مینشینند میگویند «پام زقزق میکنه»! شنیدن این حرفها برای دیگران مخلّ آسایش است و خوب نیست، مخصوصاً برای روحانیت و طلاب که بقیه میآیند از آنها درس بگیرند. حالا ما فعلاً این را در خودمان عملیاتی کنیم.
۵. حکم شکایت نزد مؤمن و اولیای الهی
توضیح: استاد بیان میکنند که درد دل کردن با یک مؤمن واقعی یا توسل به حرم اهل بیت (ع)، در حکم شکایت به خداست.
در مورد دیگران باز روایت داریم کسی که دردش را پیش یک مؤمنی ببرد:
(انگار به خدا شکایت کرده است).
این هم هست، البته نباید خیلی توی ذوق مردم زد. من اصلاً کسی که الان درد دارد و آمده شکایت کند را زود با این معارف بمباران نمیکنم. تو آن حرارتی که دارد شکایت میکند، نباید به سرعت حمله کنید (نصیحت کنید). انشاءالله فکر کرده شما مؤمن هستید.
روایت میفرماید: «شَکْوَى الْمُؤْمِنِ شَکْوَى اللهِ» (شکایت نزد مؤمن شکایت به خداست). در واقع او میآید پیش مؤمن - کسی که میرود پیش مؤمن خیلی وقتها امید نفع مادی هم ندارد و شری هم در کار نیست - میگوید برویم با یکی درد دل کنیم.
خیلی وقتها خدا در زندگی خیلیها حضور حسی ندارد؛ لذا میروند پیش امامزاده یا حرم که شکایت به امام ببرند؛ این هم مجاز است و مصداق «شکو الی الله» محسوب میشود.
۶. حرکت جهان به سمت عقلانیت و آمادگی برای ظهور
توضیح: پاسخ به شبهاتی درباره اختیار بشر و اینکه آیا جهان قبل از ظهور باید پر از ظلم مطلق شود؟ استاد توضیح میدهند که جهان به سمت بلوغ فکری و آمادگی برای پذیرش منجی پیش میرود.
چند تا جواب وجود دارد:
_منبع خواست بشر کجاست؟ آیا بشر در خواست خودش مستقل است؟ یعنی ما دو تا منبع داریم (خدا و بشر)؟ یا همه اینها از خواست الهی ناشی میشود؟
(همه چیز از نزد خداست - سوره نساء، آیه ۷۸).
_فلسفه خلقت چیست؟
(جن و انس را نیافریدم جز برای اینکه مرا عبادت کنند - سوره ذاریات، آیه ۵۶).
_خدا هم در این مسیر توفیق میدهد:
(توفیق من جز به یاری خدا نیست - سوره هود، آیه ۸۸).
بله جبر نیست و اختیار است، ولی خدا از طریق اختیار کار خود را انجام میدهد.
عزیزان! جهان نمیرود به سمت یک نکبت و ظلمت محض که بعد حضرت تشریف بیاورند و با یک کار عجیب و غریب عالم را نورانی کنند. اگر این کار قرار بود اتفاق بیفتد، همان موقع اتفاق میافتاد. چه کاری است این همه مردم اذیت شوند؟
جهان میرود به سمت یک سطحی از آمادگی، پذیرش و عقلانیت عمومی که الان آدم نشانههایش را میبیند؛ به طوری که وقتی او بیاید و از دین سخن بگوید، همه میپذیرند. خب این پیشرفت است یا پسرفت؟
روایت دارد جنگ (زمان ظهور) مثلاً هشت ماه طول میکشد. چه میشود که مردم کل دنیا با هشت ماه ایمان میآورند؟ با معجزه عجیب و غریب؟ با عصا زدن که آدمها خوب شوند؟ اگر قرار بود از طریق غیرمتعارف باشد، چرا اینقدر مردم را معطل کردند؟ خیر؛ فهم بشر ارتقاء پیدا میکند و پذیرش مردم رشد میکند.
۷. مصادیق رشد فهم دینی در نسل جدید
توضیح: مقایسه فهم عمیق کودکان و نوجوانان امروزی با گذشتگان.
الان مردم حرفهایی را میفهمند که قبلاً طلاب نمیفهمیدند. چیزهایی را طلبهها در سنین پایین میفهمند که قبلاً علما میفهمیدند. یعنی هی مرزهای فهم جلوتر میرود.
من به پسرم (علی) خیلی میگویم؛ گاهی نکتهای میگوید، میگویم: «بابا! اینی که تو الان داری میگی، من در پایه چهارم طلبگی فهمیدم، تو الان متوجه شدی؟».
نه فقط پسر من، اصلاً آدم میرود با دبستانیها مینشیند، ماشاءالله چقدر فهمیده شدهاند و سطح فهم بالاست.
آن روز پسرم آیهای را خواند:
(و کسانی که کافر شدند، اعمالشان مانند سرابی است… - سوره نور، آیه ۳۹).
بعد آمد گفت آن آیه «رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ…» (سوره نور، آیه ۳۷) در مورد ائمه است. پس این «وَالَّذِينَ كَفَرُوا» در مورد کسانی است که نسبت به آن «رِجَال» کفر ورزیدند.
به او گفتم: «میدانستی روایت داریم که منظور کفر به ولایت علی (ع) است؟». گفت: «نه نشنیده بودم». خودش با کنار هم گذاشتن دو آیه به این نتیجه رسید. اینقدر ماشاءالله بچهها فهمیده شدهاند.
۸. تأثیر حکومت اسلامی و لقمه پاک بر نسل جدید
توضیح: اشاره به پاک شدن نسل به واسطه قوانین اسلامی (مانند ممنوعیت شراب و فحشا) و تأثیر آن بر استعدادهای ذاتی و موفقیتها.
نسل پاکیزه شده است. خیلی گناهها چون از عموم جامعه حذف شده، حکومت اسلامی یکی از برکاتش این است؛ وقتی مراکز فساد (فاحشهخانهها) تعطیل میشود، نسل پاکیزه میشود. وقتی حکومت شرابفروشی را تعطیل میکند، ژن اصلاح میشود.
آقای حیدری در دیداری با تیم فوتبال فجر سپاسی نکته جالبی گفتند (فیلمش هست، ببینید). ایشان گفت: «شما باید در ورزش بر قله عالم بایستید علیالقاعده، چون پدران شما هزار سال شراب نخوردند. فرهنگ شما این بوده که نطفهتان پاک باشد». در حالی که دیگران هنوز دارند گوشت خوک و شراب و… میخورند.
اینکه شما با امکانات و بودجههای محدود میبینید والیبال ایران میشود چهارم دنیا، فوتبال ایران در آسیا میدرخشد و… اینها عجیب است! اینها به خاطر همان استعدادهای ذاتی است که بخشی از آن مالِ پاکیزگی و مالِ حکومت است.
حکومت شاید پول زیادی ندهد (نسبت به بودجههای جهانی که گاهی یک بازیکن اندازه کل فدراسیون ما پول میگیرد)، اما نسل دارد رو به خوبی و عقلانیت میرود.
۹. مسئولیت اجتماعی: آلوده نکردن «فیلتر» ذهن مردم
توضیح: هشدار درباره اینکه ناله و شکایت مداوم، فضای روانی جامعه را مسموم میکند و ما حق نداریم حال مردم را خراب کنیم.
شما وقتی مدام شکایت میکنید، باعث میشوید این تنظیمکننده (رِلاتور) در مردم تغییر کند و شما مسئولید. حق ندارید حال مردم را خراب کنید و فیلتر ذهن مردم را کثیف کنید. اگر فیلتر مردم را کثیف کنی، فیلتر تو را کثیف میکنند.
(زنهای ناپاک برای مردان ناپاکاند… - سوره نور، آیه ۲۶).
بحث شکایت را جدی بگیرید. به نظرم بخشی از فرهنگ شکایت در جامعه ما به خاطر ما طلبههاست. علتش منبرهای ماست که میرویم مینشینیم و شروع میکنیم به شکایت کردن. نکنیم! این همه حرف خوب هست.
یکی از آقایان بزرگ میگفت: «کجا مثل کافیها و اینها داریم؟». گفتم حاج آقا، مرحوم کافی خیلی خوشنفس و با اخلاص بود، اما استدلال شما چیست؟ میگفت چون ۱۰ هزار نفر پای منبرش میآمدند. گفتم: «الان ما عالم داریم خطبهاش در فضای مجازی چند میلیون بار دیده شده. اگر ملاک دیده شدن است، الان هم هست». منبرهای ما و مبلغان ما خیلی خوباند.
۱۰. نقد فرهنگ غلط مطالبهگری و مچگیری
توضیح: انتقاد از کسانی که بدون تخصص فقهی و شرعی، تحت عنوان «عدالتخواهی» و «مطالبهگری» مدام غر میزنند و مچگیری میکنند.
یک ایرادی در فرهنگ تبلیغیمان هست؛ بستر فرهنگ تبلیغ میشود شکایت، آن هم به اسم اصلاحگری اجتماعی، انتقاد، عدالتخواهی و مطالبهگری که اشتباه فهمیدیم و اشتباه تحلیلش کردیم. متولی و متصدیاش هم آدمهای اشتباهیاند.
عدالتخواهیِ آدمهایی که نه فقه دستشان است، نه احکام شرعی میدانند و نه ضوابط دستشان است، به اسم مطالبهگری تبدیل میشود به «دائمالنِق» بودن!
حالا یک چیز خوبی هم بگوییم، بعد بگوییم البته خوب است این هم اصلاح بشود. اما بدون اطلاع و دیدن جامعِ موضوع، دنبال مچگیری و ضد حال زدن نباشیم؛ این خوب نیست.
ریشه شکوه و شکایت نباید در نیت آدم باشد. آدم وقتی خودش روحیه شکر ندارد، از زندگی شخصی خودش هم شاکی است.
۱۱. ریشه شکایت در نارضایتی از خدا (داستان آموزنده)
توضیح: کسی که از همه چیز شاکی است، در واقع مشکلش با خداست. استاد با ذکر خاطرهای از یک بازیگر، اهمیت قناعت و عزت نفس را بیان میکنند.
طرف آمده بود و از دست یک چیزی شاکی بود. گفتم: «شما وقتی از دست خدا شاکی هستید، دیگر اینکه از دست خانمت، پدر و مادرت، جامعه و حکومت شاکی باشی، همه در همان فضاست».
ما یاد نگرفتیم، یادمان ندادند. ولی درست میشود، الان خیلی بهتر شده و فرهنگ تمسخر کمتر شده است.
آن روز یکی از بازیگرها صحبت میکرد، خیلی خوشم آمد. میگفت:
«با مادرم میرفتیم، یک ماشین خیلی شیکی دیدم. گفتم: چه ماشین قشنگی! مادرم گفت: دیگه نبینم غصه داشته باشی یا حسرت بخوری؛ هرچی داری بهترینه.»
بارکالله! این فرهنگ باید در جامعه ترویج شود. این هیچ منافاتی با توسعه اقتصادی و فعالیت اجتماعی و انتقاد ندارد.
ما فکر میکنیم انتقاد یعنی طرف را به خاک سیاه بنشانی و فحش و فضیحت بدهی تا بگویی تصمیم شما اشتباه است. اینجوری نیست، لازم نیست این کار را بکنید.
خب، شکایت نکنیم انشاءالله. من هم امروز خیلی شکایت کردم از شکایتکردنها! از شکایت کردن هم شکایت نکنیم. انشاءالله یاد بگیریم که حال دیگران را خوب کنیم. همیشه سلامت باشید.
«پایان جلسه سیزدهم»
-----------------------------------------------------------
💢 جلسه چهاردهم «1404/10/11»
📌🎙برای شنیده شدن صوت جلسه چهاردهم اینجا را کلیک کنید.
.
🔴موضوع:
سیره مؤمن در عدم شکایت، قانون «مؤمن مُلزَم»
و تأثیر ژنتیک و جنسیت در روحیات
🔰 مقدمه: حدیث محوری
- آغاز جلسه: استاد وحیدی جلسه را با حمد و صلوات، لعن بر دشمنان اهل بیت (ع) و دعای شرح صدر («رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي…») آغاز کردند.
- حدیث شریف: محور بحث این عبارت بود: «وَ كَانَ لَا يَشْكُو وَجَعاً إِلَّا عِنْدَ بُرْئِهِ» (و آن مؤمن از هیچ دردی شکایت نمیکرد مگر زمانی که بهبود یافته بود).
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ. وَ اللَّعْنُ الدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ. رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي. السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ. اللَّهُمَّ بَارِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ.»
حدیث محوری جلسه:
«وَ كَانَ لَا يَشْكُو وَجَعاً إِلَّا عِنْدَ بُرْئِهِ»
(و آن مؤمن از هیچ دردی شکایت نمیکرد، مگر زمانی که بهبود یافته بود).
آسیبشناسی شکایت و رابطه آن با کفر
دام شیطان: خروج از شکر به شکایت
این فراز از حدیث را درست است که قبلاً هم به آن پرداختهایم، اما بسیار مهم است؛ مخصوصاً در شرایط فعلی که شیطان انسان را بهشدت دعوت به شکایت میکند و شرایط بیرونی نیز «شکایتخیز» است. البته بخشی از این شکایتها ناشی از عوامل واقعی است، اما بخش بزرگتری از آن به عوامل روانی بازمیگردد.
شیطان با تمام ایادی و لشکرش هجمه میآورد تا مؤمن را از «حالت شکر» خارج کرده و به «حالت شکایت» بکشاند. باید بدانیم که یکی از نقاط مقابل شکر، «شکایت» است. کفر و شکایت معمولاً همراه هم هستند و شکایتهای مداوم اغلب ناشی از نوعی کفر است که در وجود انسان شکل میگیرد. انسان چرا به شِکوه (گلایه) روی میآورد؟ چون حالتی از ناسپاسی و کفر در درونش ایجاد شده است.
جایگاه شکایت در روایات: شکایت از مصیبت، شکایت از خداست
جایگاه «شکایت نکردن» نزد اهلبیت (علیهمالسلام) بسیار رفیع است. در روایات متعددی داریم که شکایت از مصیبت را بهشدت نهی کردهاند.
روایت اول (مذمت شکایت):
در اصول کافی آمده است:
«مَنْ شَكَا مُصِيبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَإِنَّمَا يَشْكُو رَبَّهُ»
(کسی که از مصیبتی که بر او نازل شده شکایت کند، همانا از پروردگارش شکایت کرده است).
(منبع: اصول کافی، ج ۲، ص ۹۲)
برخی میپرسند پس چه زمانی میتوان شکایت کرد؟ اجمالاً بدانید شکایت از مصیبت، شکایت از خداست. فرد میگوید: «من اصلاً آدم ناشکری نیستم، ولی نمیدانم چرا این بلا سر من میآید؟ چرا آنجا آنطور شد؟» همین حرفها شکایت است؛ اگرچه ادعا میکند ناشکر نیست.
روایت دوم (صبر جمیل):
در قرآن کریم واژه «صبر جمیل» آمده است: «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» (سوره یوسف، آیه ۱۸).
از امام باقر (علیهالسلام) درباره معنای صبر جمیل پرسیدند. حضرت فرمودند:
«صَبْرٌ لَيْسَ فِيهِ شَكْوَى إِلَى النَّاسِ»
(صبر جمیل، صبری است که در آن شکایتی به مردم نباشد).
(منبع: اصول کافی، ج ۲، ص ۹۳)
این تعریف با آیه دیگری از سوره یوسف همخوانی دارد که حضرت یعقوب (ع) میفرماید:
«إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
(من غم و اندوهم را تنها به خدا میگویم). (سوره یوسف، آیه ۸۶).
بنابراین، صبر جمیل آن است که به کسی شکایت نکنی. دائماً گزارش دادن از مصیبت، آن مصیبت را در زندگی ماندگار میکند. حتی تلاشهای کلامی برای حل مشکلات و پیش این و آن درد دل کردن، گاهی گره مشکلات را کورتر میکند.
قانون «مؤمن مُلزَم»: سکوت به جای دفاع از خود
در اینجا به روایتی بسیار عجیب و تکاندهنده میرسیم که قانون رفتار مؤمن در برابر اتهامات را مشخص میکند. روایت میفرماید: «لُعِنَ الْمُؤْمِنُ مُلْجَماً» (یا با تعبیر مشابهی در مورد میثاق الهی).
خداوند از مؤمن میثاق و عهدی گرفته است که:
- حرفش شنیده و تصدیق نشود.
- از دشمنش انصاف نبیند.
- عذرش مورد تأیید و قبول قرار نگیرد.
چرا؟ چون «مؤمن مُلزَم» است (یعنی لجامزده است، یا ملزم به سکوت است).
نتیجه این است که هرچه مؤمن بیشتر برای دفاع از خود، توجیه رفتار خود و تبرئه خویش تلاش کند، بیشتر منجر به «فضیحت» و رسواییاش میشود.
اینکه میگویند «عذر بدتر از گناه»، فقط یک ضربالمثل نیست، ریشه در واقعیت دارد. شما میروید تا از خودتان دفاع کنید و عذر بیاورید، اما «مُفضَح» (رسوا) میشوید. پیش خود میگویید: «ای کاش نگفته بودیم! انگار اگر سکوت میکردیم بهتر بود. غلط کردیم که حرف زدیم!» و مدام در چرخهی نکبت و خرابی بیشتر میافتید.
خداوند میفرماید مؤمن مُلزم است، چون مدافع او کس دیگری است. آیه قرآن میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا»
(قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند). (سوره حج، آیه ۳۸).
آیا مؤمن وکیل مدافع ندارد؟ آیا خدا او را حفظ نمیکند؟ قطعاً میکند. شاید در صد مورد که احساس وظیفه میکنیم از خودمان دفاع کنیم، تنها یک موردش واقعاً وظیفه شرعی باشد، اما در ۹۹ درصد موارد، سکوت راهگشاست.
۵. تجربههای شخصی استاد در پرهیز از دفاع
تجربه اول (نامه دفاعیه):
یکی از لطفهایی که خدا به بنده کرد، در مواجهه با اتهامات (که الحمدلله بازار اتهامزنی هم داغ است)، این بود که یا با ولیّ خدایی مشورت میکردم یا استخاره میگرفتم که «آیا بروم دفاع کنم و حقیقت را بگویم؟». عموماً هم استخاره بد میآمد. یادم نمیآید موردی بوده باشد که خدا گفته باشد برو دفاع کن.
یک بار در مجموعهای مشغول بودم. شخصی رفته بود و گفته بود: «اینها فلان موارد را رعایت نمیکنند». مسئول آن مجموعه زنگ زد و با تندی گفت: «چرا این کار را کردید؟». گفتم: «والا ایشون اینطور گفته؟».
من یک نامه سه صفحهای بسیار حرفهای و دقیق نوشتم تا ثابت کنم ادعای آن فرد کذب است (هنوز هم آن نامه را دارم). خیلی هم دلم سوخت که نتوانستم بفرستمش. لحظه آخر یا با کسی مشورت کردم یا استخاره کردم، گفتند: «نکن این کار را».
نتیجه چه شد؟ آنقدر خوب شد! یعنی اصلاً نکبت قضیه خوابید. خدا خودش بلد است کار را درست کند. جالب اینکه بعد از آن سکوت، ما در آن مجموعه ارتقاء هم پیدا کردیم و اعتماد دوستان بیشتر شد. قضیه کاملاً برعکس شد. البته تحمل این سکوت سخت است، اما اگر خدا لطف کند، دستگیری مینماید.
تجربه دوم (بحث توکل):
اخیراً در یکی از کانالها دیدم نقدی بر صحبتهای من نوشتهاند که «استاد فلانی» (البته گفتند استاد خوب، که من نیستم!) چنین گفته… ایشان نقدی وارد کرده بود که صحبتهای من در مورد «توکل»، بوی جبرگرایی میدهد و باعث میشود آدم تلاش نکند.
من آمدم یک توضیح مفصل ضبط کردم که: «آقا ما هزار بار در جلسات گفتیم متوکلین پرتلاشترین افرادند. جایگاه توکل و تلاش فرق دارد؛ توکل نرمافزارِ قلب است و تلاش، عملِ جوارح و اعضاست».
میخواستم این صوت را برای آن بنده خدا بفرستم. اما با خودم گفتم: «چه کاری است؟ اگر اهل گوش دادن بود که ما بارها گفتهایم. ایشان احساس وظیفه کرده چیزی بگوید. من چرا دفاع کنم؟».
نتیجه این شد که دیدم چند نفر از رفقا خودشان آمدند و گفتند ما فلان برداشت را نکردیم و مطلب برایشان روشن بود.
۶. معنای دقیق «مؤمن مُلزَم» و لجام الهی
مؤمن «مُلزَم» است. این واژه دو معنا دارد:
- دهانبند دارد: یعنی نباید هر حرفی را بزند. ما که هر وقت دهان باز میکنیم ممکن است خطا کنیم، بهتر است دهانمان بسته باشد.
- لجام و صاحب دارد: افسار مؤمن دست یکی دیگر (خدا) است. آدمی که صاحب دارد، خودش از خودش دفاع نمیکند؛ این بیادبی به صاحب است. خداست که از شما حمایت و دفاع میکند.
من در میان علما هم دیدهام؛ آنهایی که میآیند و شروع میکنند به دفاع کردن از خودشان، معمولاً وضعیت بدتر میشود. عجیب است! اگر هیچ چیز نگویند، نهایتاً مردم میگویند: «چرا سکوت کرده؟ گناهش این است که چیزی نمیگوید». این گناه (اتهام سکوت) خیلی بهتر از آن است که حرفی بزنید و از دلِ آن حرف، حرف دیگری دربیاید و گرفتاری بیشتر شود.
البته در موارد خاص مثل مسائل خانوادگی، ناموسی یا جان و آبرو، دفاع لازم است، اما در بسیاری از امور، واگذار کردن دفاع به خدا بهتر است.
۷. ریشهشناسی روحیات: تفاوت ژنتیکی ساره (س) و هاجر (س)
یک نکته بسیار عجیب و قابل مطالعه در مورد بنیاسرائیل و بنیاسماعیل وجود دارد که ریشه در روحیات مادران این دو نسل دارد.
- اسحاق (ع): فرزند ابراهیم و ساره (سلام الله علیهما).
- اسماعیل (ع): فرزند ابراهیم و هاجر (سلام الله علیهما).
روحیات این دو مادر بزرگوار در نسلهایشان باقی مانده است. این مبحث ژنتیک و وراثت بسیار مهم است:
- حضرت ساره (سلام الله علیها): ایشان بانویی بسیار جلیلالقدر و آبرومند نزد خدا بودند، اما روحیات خاصی داشتند. در روایات متعدد آمده است که ایشان نسبت به برخی مسائل تحمل کمتری داشتند (مانند ماجرای حسادت به هاجر). این عیب نیست، بلکه یک «روحیه» است که پیامبر خدا هم مأمور شد آن را به رسمیت بشناسد. این روحیه و نوعی «حزن» و «غصه» در نسل ایشان (بنیاسرائیل) باقی ماند. حضرت یعقوب (ع) و حضرت یوسف (ع) نیز این رگههای حزن را داشتند. حضرت یعقوب (ع) تیپ شخصیتی غصهخوری داشتند.
- حضرت هاجر (سلام الله علیها): ایشان بسیار صبور و شاکر بودند. در آن بیابان بیآب و علف (وادی غیر ذیزرع)، وقتی حضرت ابراهیم ایشان و کودک را گذاشت و رفت، هاجر یک کلمه شکایت نکرد. فقط تلاش کرد (سعی بین صفا و مروه).
نتیجه در نسلها:
پیامبر آخرالزمان (ص) از نسل همین مادر صبور (هاجر) قرار داده شد. حضرت اسماعیل (ع) که «ذبیحالله» واقعی است، در نوجوانی وقتی پدرش میگوید مأمور به ذبح تو هستم، با تسلیم محض میگوید:
«يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ»
(ای پدر! آنچه را مأموری انجام ده). (سوره صافات، آیه ۱۰۲).
این تسلیم و رضا، میراث ژنتیکی مادرش هاجر است.
بنابراین، «العِرقُ دَسَّاس» (ریشه و ژن پنهانی اثر میگذارد). در انتخاب همسر دقت کنید؛ همسر را برای خودتان انتخاب نمیکنید، بلکه دارید «مادر» فرزندانتان را انتخاب میکنید و این روحیات منتقل میشود.
۸. تفاوت ساختاری خلقت زن و مرد: دنده کج (ضلع اعوج)
در اینجا به روایاتی میرسیم که متأسفانه گاهی بد فهمیده شدهاند. روایاتی که میگویند زن از «دنده کج» (ضلع اعوج) آفریده شده است.
خداوند به ابراهیم (ع) در مورد ساره (س) فرمود: «این زن اینگونه خلق شده، دست خودش نیست. ابراهیم! برای اصلاح این وضعیت (تغییر ذات زن به مرد) تلاش نکن. این کجی، انحراف نیست؛ این کجی ذاتی ساختار اوست».
این کلام توهین نیست؛ بلکه بیان «تفاوت ساختاری» است.
- روانشناسی امروز میگوید سطح هورمونها در زنان نوسان دارد و اگر یکصدم آن به مرد تزریق شود، دیوانه میشود. روانشناسان میگویند «زنان ونوسی و مردان مریخی» هستند و ما میگوییم چه تعبیر زیبایی!
- اسلام ۱۴۰۰ سال پیش دقیقتر گفت. فرمود ساختار زن مثل دنده (ضلع) است. دنده باید «کج» (منحنی) باشد تا بتواند از قلب و قفسه سینه محافظت کند. اگر دنده صاف باشد که کارایی ندارد!
- زن برای «حفاظت از خانواده» و لطافت عاطفی، اینگونه آفریده شده است.
هشدار: اگر بخواهید این ساختار را صاف کنید (یعنی رفتار مردانه و خشک از زن بخواهید)، میشکند. و شکستن زن، طلاق و فروپاشی خانواده است. پس این روایات بیانگر لزوم درک تفاوتهاست، نه مذمت زنان.
۹. اشاره به مکتب «بلاکِشی»
در پایان اشاره کنم که برخی از علمای اخلاق و عرفان (در مکاتب قدیم تهران)، مشرب و سیرهای داشتند که به آن «بلاکِشی» میگفتند.
این بزرگان نهتنها شکایت نمیکردند، بلکه خودشان را سپر بلا میدانستند. میگفتند: «نزدیک ما بیایید تا بلا به ما بخورد و شما در امان باشید». این یک تیپ سلوکی خاص بود که البته نیاز به ظرفیت بسیار بالایی داشت.
در مورد حضرت یعقوب (ع) و حزن ایشان هم توضیحاتی وجود دارد که انشاءالله در جلسات بعد (ذیل بحث «علیهم و علیهم») بیان خواهد شد.
«وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ»
«پایان جلسه چهاردهم»
-----------------------------------------------------------